ل۲۳
دستهبندی شده در خدمتنوشت در اردیبهشت ۳۱م، ۱۳۹۰، ۶:۲۹ ب.ظ
ظهر، اتومبیل، داخلی:
ن: هوا خیلی گرمه!
م: آره، من حاضرم به جای ۲۵۰۰، سه تومن کرایه بدم ولی کولرشو روشن کنه.
من: منم حاضرم به جای ۲۵۰۰، هزار تومن بدم بخاریشو روشن کنه.
دستهبندی شده در خدمتنوشت در اردیبهشت ۳۱م، ۱۳۹۰، ۶:۲۹ ب.ظ
ظهر، اتومبیل، داخلی:
ن: هوا خیلی گرمه!
م: آره، من حاضرم به جای ۲۵۰۰، سه تومن کرایه بدم ولی کولرشو روشن کنه.
من: منم حاضرم به جای ۲۵۰۰، هزار تومن بدم بخاریشو روشن کنه.
دستهبندی شده در شخصی در اردیبهشت ۳۰م، ۱۳۹۰، ۵:۱۹ ب.ظ
دخترک کبریتفروشی در من خانه دارد، با حوصلهای سرد. دخترک کبریتفروش پنجرههای خانه را باز میکند و با صفحهی مانیتور روبهرو میشود. دلش میخواهد همهی کبریتهایش را بریزد اینجا، توی اینترنت. یک کبریت بکشد به افتخار گودر، بعد لایکها سرازیر شود به خاکستر چوب کبریتش. میخواهد یک اکانت توییتر و فرندفید درست کند، اما دوست ندارد حرفی بزند، فکر میکند با هر کبریت میتواند چراغ چند توییت را روشن کند. نوشتنش میآید. کبریتی آتش میزند و با زغالش مینویسد بر صفحهی مانیتور. حوصلهاش گرم میشود.
اما من دوست دارم دخترک کبریتهایش را بیهوده خرج نکند، فقط یک کبریت را آتش بزند تا تن من گر بگیرد. چرا دخترک کبریتفروش به ذهنش نرسیده بود که خودسوزی کند؟ شاید اگر عمر تاریخیاش به عصر ما قد میداد، معادله نتیجهی بهتری داشت.
دستهبندی شده در روزمره در اردیبهشت ۲۹م، ۱۳۹۰، ۱۱:۱۵ ب.ظ
یک زمانی، دقیقتر اگر بخواهم بگویم میشود پیش از کودتا، چیزهایی مینوشتم که نامش را گذاشته بودم طنز که از وبلاگ من رفته.
دستهبندی شده در اجتماعی, روزمره در اردیبهشت ۱۶م، ۱۳۹۰، ۱۱:۴۰ ب.ظ
دلم خواست یک تشکری بکنم از آنهایی که اون دستگیرههای تبلیغاتی رو تو اتوبوسای بیآرتی و یا مترو نصب میکنن. اصلن همیشه برام این سؤال بوده که قضیهی این دستگیرهها چیه؟ مثلن صبح به صبح یه سری آدم دست به آچار میشن و دستگیرههایی رو با تبلیغات جدید به اون میلهها آویزون میکنن یا چی؟ یکی از مزایای استفاده از مترو و بیآرتی به جای تاکسی همین لذت بردن از بعضی خلاقیتهای موجوده.
من لذت میبرم از این قوطیهای شامپوی گلرنگ که آن مدلی بستهبندی شدهاند و مردم دستهایشان را به آنها دخیل میبندند تا رسیدن به مقصد. جدیدن یک شامپویی تولید کردهاند به اسم مولتیویتا که دو تا دستگیره دارد. یا شما دیدهاید طرح تبلیغاتی ماکارونی مانا را؟ یک مشت ماکارونی از مدلهای مختلف ریختهاند توی آن دستگیرهها. دلت میخواد آچار بیاورد و پیچ آنها را باز کند و ماکارونیها را ببرد خانه تا بفرستدشان توی شکمش.
فک کن کتابت چاپ شود و آنقدر پول داشته باشی که بتوانی نسخههای تبلیغاتی کتاب را بفرستی توی آن دستگیرهها. باز هم تشکر میکنم از آنها که این دستگیرهها را برای ما تدارک دیدهاند تا ما به چیز دیگری آویزان نشویم.
دستهبندی شده در شعر در اردیبهشت ۱۶م، ۱۳۹۰، ۱:۳۲ ق.ظ
تقدیمشده به مسعود کیمیایی
پارهای
مشعل همسایه را
روشن میکنند
پارهای خاموش
و اینها
مردم بیتاریخاند:
مصداقهای سادهی خوب و بد
تاریکی و روشنی روزی و شبی
بریده از زمان
دو روی پاره کاغذی
بینیاز از برگهی دفتری بودن
پارهای
خود
مشعلاند
تا پایان میسوزند
تا لحظهی خاکستر
مشعلهای غمناکی که روشن میکنند
فرسخشمارهای راه بیانتهای زمان را
احمد شاملو
شناختنامه مسعود کیمیایی / مهدی مظفری ساوجی / انتشارات مروارید
دستهبندی شده در فوتبال در اردیبهشت ۱۵م، ۱۳۹۰، ۱۲:۰۷ ق.ظ
سال گذشته این موقع، پس از شادیهای زجرآور مورینیو بر روی چمن نیوکمپ که بارسا را از رسیدن به قهرمانی اروپا آن هم در ورزشگاه رقیب دیرینهاش رئال مادرید بازداشته بود، دعا میکردم که بایرن مونیخ ون گال بتواند از پس دیوار چین مورینیو بر بیاید. اما امروز منتظرم تا روز موعود ویمبلی برسد، جایی که ما اولین قهرمانی اروپا را جشن گرفتهایم. مهم نیست مورینیو و پیروانش که طرفداران منطقی رئال را هم گاهن با خود همراه کردهاند چه فکر میکنند. مگر مهم است که رئیس دولت کودتای ما در مورد دنیا چه فکر میکند و چه توهمی دارد. بیایید از فوتبالی که تیم گوآردیولا بازی میکند لذت ببریم و لذت یک بازی تماشایی در ویمبلی را از بین نبریم. وقتی همهی دنیا از کوچک و بزرگ میتوانند از پابهتوپ شدن هنرمندی به نام مسی لذت ببرند و از خود بپرسند چرا نام مارادونا و مسی را در لیست هنرمندان بزرگ تاریخ ثبت نمیکنند؟
لذت دوبارهی رودررویی پپ گوآردیولا و سر الکس فرگوسن آن هم در ویمبلی همان چیزی بود که آقای خاص، خاصیت سد شدنش را نداشت. ما به قهرمانی چهارم در اروپا نزدیکیم که اگر دوران تازهای برای فوتبال از سال ۱۹۷۵ تصور کنیم، نه آرژانتین در قهرمانی چیزی کم از برزیل دارد و نه بارسلونا چیزی از رئال مادرید، چه بسا که امسال چیزی بیشتر هم به دست آوریم.
دستهبندی شده در حرف در اردیبهشت ۸م، ۱۳۹۰، ۱۱:۴۹ ب.ظ
مفتخرم که میتوان از لیونل مسی به عنوان یک دهه شصتی نام برد.
دستهبندی شده در فوتبال در اردیبهشت ۷م، ۱۳۹۰، ۴:۰۴ ب.ظ
شما یادتان نمیآید آقای خاص بیخاصیت. سال ۲۰۰۲ بود. البته که یادتان میآید ولی من تصمیم میگیرم که به یاد بیاورید یا نه. رئال مادرید در لیگ قهرمانان اروپا یکهتازی میکرد و یک سال در میان قهرمان میشد. بارسای ما زیر سایهی رئال قرار گرفته بود وقتی که در نیمهنهایی لیگ قهرمانان آن سال در نیوکمپ مغلوب کهکشانیهای فلورنتینو پرز شد و نتوانست در سانتیاگو برنابئو نتیجهای بهتر از مساوی بگیرد.
اما حالا شرایط خیلی فرق میکند. زیاد به برد تیمتان در الکلاسیکوی ورزشگاه مستایا دل خوش نکنید. شیرینی الکلاسیکو به این است که ضیافتش به میزبانی یکی از این دو تیم باشد و نه میزبان ناخوانده. حالا نوبت بارساست. ما مشغول یکهتازی در جهان هستیم، با بزرگمردی به نام گوآردیولا. حالا ما یکی دو سال در میان قرار است قهرمان اروپا بشویم و کهکشانیها خیلی وقت است زیر سایهمان فرصت آفتابی شدن پیدا نمیکنند. از همان سال ۲۰۰۲ دیگر نامی از رئال مادرید در اروپا نیست. خیلی بزرگتر از شماها آمدهاند و باز هم نامی از رئال در اروپا نبردهاند.
در دو الکلاسیکوی پیش رو، نوبت باخت شماست. چون شما هم گویا یک سال در میان به بارسای ما باختهاید.
حرفی نمیماند، جز اینکه ما منتظر تکرار رودررویی پپ گوآردیولا و سر الکس فرگوسن، یعنی فینال سال ۲۰۰۹ این بار در ویمبلی لندن هستیم و رئال نمیتواند سدی پیش روی این واقعیت باشد.
دستهبندی شده در سینما در فروردین ۲۳م، ۱۳۹۰، ۶:۴۸ ب.ظ
و اما «جدایی نادر از سیمین»، دوستش داشتم. ولی به نظرم هنوز فاصله هست تا شاهکاری مثل «چهارشنبهسوری». «شهر زیبا» را … ندیدهام. اصغر فرهادی برای بسیاری بت جدید سینماییست. برای من اما فیلمنامهنویس و کارگردانی برجسته و قابل احترام است.
فیلم را یک روز در ایام نوروز دیدیم. اول قرار نبود برویم سینما ولی خب نام اصغر فرهادی هر علاقهمندی را وسوسه میکند برای دیدن فیلمش. شاید چون از فیلم تعریف زیادی شده بود من توقع زیادی داشم. بازی پیمان معادی عالی بود. به خصوص برای من که از «درباره الی…» نسبت به او حس خوبی پیدا کرده بودم. باید منتظر فیلمهای بیشتر و بهتری از او بود.
جوگیر نشوید، اگر دوست دارید یک فیلم خوب، استاندارد و پر از «مملکتی که داریم» را در سینما ببینید «جدایی نادر از سیمین» انتخاب خوبیست. اگر نه، منتظر بمانید تا وارد نمایش خانگی شود. اصلن چه اصراری هست که سینما بروید که شال و کلاه کردهاید برای دیدن «اخراجیهای ۳»؟ مگر آدم برای خندیدن اینهمه پول خرج میکند؟ وقتی تلویزیون پر است از ا.ن و کامران نجفزاده و بدبختی.
البته شکایتی هم نیست، بفرمایید «اخراجیهای ۳» مسعود دهنمکی را ببینید. بدبختی ما که تمامی ندارد، این یکی هم روش. مملکت هم فکر کن قرار است به دست مردمی درست شود که ساختههای مسعود دهنمکی را میبینند و … باید گریست.
دستهبندی شده در روزمره در فروردین ۲۲م، ۱۳۹۰، ۸:۵۹ ب.ظ
تصمیم گرفتم که از این به بعد برنامهریزی کنم که چگونه علاف باشم، راستی علاف درست است یا الاف؟ همینجوری که هایده میخواند در گوشم با خودم گفتم خب تا کی وقتی به خانه میآیی میخواهی به پادگان فکر کنی؟ دیگر فکر نمیکنم. اصلن دیگر قرار است سعی کنم تا جایی که ممکن است دیگر در این وبلاگ هم خبری از خدمت و سربازی نباشد. انگار که صبحها را خوابیدهام و شبها تازه خانه را کشف میکنم برای نوشتن، خواندن و گوش دادن. این هم از علافی من.
دوستی پیدا کردهام که آهنگ میسازد و تنظیم میکند. همکاریای را داریم میآغازیم که امیدوارم در کنار لذتی که از کارمان میبریم به جاهای خوبی برسیم. به هر حال از یک جایی باید شروع کرد و این همکاری هیچ ربطی به خدمت سربازی و نگهبانی سیزدهبهدر ندارد.
آه، راستی اگر یک زمانی خواستم از دوران خدمت کتابی کوفتی چیزی بنویسم، حتمن پدر کسی را که اینروزها کمر به درآوردن پدر من بسته است، در خواهم آورد. هر کسی سنگر خودش را دارد.