تا لحظه‌ی خاکستر

تقدیم‌شده به مسعود کیمیایی

پاره‌ای
مشعل همسایه را
روشن می‌کنند
پاره‌ای خاموش
و این‌ها
مردم بی‌تاریخ‌اند:
مصداق‌های ساده‌ی خوب و بد
تاریکی و روشنی روزی و شبی
بریده از زمان
دو روی پاره کاغذی
بی‌نیاز از برگه‌ی دفتری بودن
پاره‌ای
خود
مشعل‌اند
تا پایان می‌سوزند
تا لحظه‌ی خاکستر
مشعل‌های غمناکی که روشن می‌کنند
فرسخ‌شمارهای راه بی‌انتهای زمان را

احمد شاملو

شناختنامه مسعود کیمیایی / مهدی مظفری ساوجی / انتشارات مروارید

ارسال دیدگاه

لذت فوتبال

سال گذشته این موقع، پس از شادی‌های زجرآور مورینیو بر روی چمن نیوکمپ که بارسا را از رسیدن به قهرمانی اروپا آن هم در ورزشگاه رقیب دیرینه‌اش رئال مادرید بازداشته بود، دعا می‌کردم که بایرن مونیخ ون گال بتواند از پس دیوار چین مورینیو بر بیاید. اما امروز منتظرم تا روز موعود ویمبلی برسد، جایی که ما اولین قهرمانی اروپا را جشن گرفته‌ایم. مهم نیست مورینیو و پیروانش که طرفداران منطقی رئال را هم گاهن با خود همراه کرده‌اند چه فکر می‌کنند. مگر مهم است که رئیس دولت کودتای ما در مورد دنیا چه فکر می‌کند و چه توهمی دارد. بیایید از فوتبالی که تیم گوآردیولا بازی می‌کند لذت ببریم و لذت یک بازی تماشایی در ویمبلی را از بین نبریم. وقتی همه‌ی دنیا از کوچک و بزرگ می‌توانند از پابه‌توپ شدن هنرمندی به نام مسی لذت ببرند و از خود بپرسند چرا نام مارادونا و مسی را در لیست هنرمندان بزرگ تاریخ ثبت نمی‌کنند؟
لذت دوباره‌ی رودررویی پپ گوآردیولا و سر الکس فرگوسن آن هم در ویمبلی همان چیزی بود که آقای خاص، خاصیت سد شدنش را نداشت. ما به قهرمانی چهارم در اروپا نزدیکیم که اگر دوران تازه‌ای برای فوتبال از سال ۱۹۷۵ تصور کنیم، نه آرژانتین در قهرمانی چیزی کم از برزیل دارد و نه بارسلونا چیزی از رئال مادرید، چه بسا که امسال چیزی بیشتر هم به دست آوریم.

دیدگاه (۱)

تو حضورت حادثه‌ست

مفتخرم که می‌توان از لیونل مسی به عنوان یک دهه شصتی نام برد.

ارسال دیدگاه

ال‌کلاسیکو به شرط فینال

شما یادتان نمی‌آید آقای خاص بی‌خاصیت. سال ۲۰۰۲ بود. البته که یادتان می‌آید ولی من تصمیم می‌گیرم که به یاد بیاورید یا نه. رئال مادرید در لیگ قهرمانان اروپا یکه‌تازی می‌کرد و یک سال در میان قهرمان می‌شد. بارسای ما زیر سایه‌ی رئال قرار گرفته بود وقتی که در نیمه‌نهایی لیگ قهرمانان آن سال در نیوکمپ مغلوب کهکشانی‌های فلورنتینو پرز شد و نتوانست در سانتیاگو برنابئو نتیجه‌ای بهتر از مساوی بگیرد.
اما حالا شرایط خیلی فرق می‌کند. زیاد به برد تیمتان در ال‌کلاسیکوی ورزشگاه مستایا دل خوش نکنید. شیرینی ال‌کلاسیکو به این است که ضیافتش به میزبانی یکی از این دو تیم باشد و نه میزبان ناخوانده. حالا نوبت بارساست. ما مشغول یکه‌تازی در جهان هستیم، با بزرگ‌مردی به نام گوآردیولا. حالا ما یکی دو سال در میان قرار است قهرمان اروپا بشویم و کهکشانی‌ها خیلی وقت است زیر سایه‌مان فرصت آفتابی شدن پیدا نمی‌کنند. از همان سال ۲۰۰۲ دیگر نامی از رئال مادرید در اروپا نیست. خیلی بزرگتر از شماها آمده‌اند و باز هم نامی از رئال در اروپا نبرده‌اند.
در دو ال‌کلاسیکوی پیش رو، نوبت باخت شماست. چون شما هم گویا یک سال در میان به بارسای ما باخته‌اید.
حرفی نمی‌ماند، جز اینکه ما منتظر تکرار رودررویی پپ گوآردیولا و سر الکس فرگوسن، یعنی فینال سال ۲۰۰۹ این بار در ویمبلی لندن هستیم و رئال نمی‌تواند سدی پیش روی این واقعیت باشد.

ارسال دیدگاه

سیمین ِ نادر

و اما «جدایی نادر از سیمین»، دوستش داشتم. ولی به نظرم هنوز فاصله هست تا شاهکاری مثل «چهارشنبه‌سوری». «شهر زیبا» را … ندیده‌ام. اصغر فرهادی برای بسیاری بت جدید سینمایی‌ست. برای من اما فیلمنامه‌نویس و کارگردانی برجسته و قابل احترام است.
فیلم را یک روز در ایام نوروز دیدیم. اول قرار نبود برویم سینما ولی خب نام اصغر فرهادی هر علاقه‌مندی را وسوسه می‌کند برای دیدن فیلمش. شاید چون از فیلم تعریف زیادی شده بود من توقع زیادی داشم. بازی پیمان معادی عالی بود. به خصوص برای من که از «درباره الی…» نسبت به او حس خوبی پیدا کرده بودم. باید منتظر فیلم‌های بیشتر و بهتری از او بود.
جوگیر نشوید، اگر دوست دارید یک فیلم خوب، استاندارد و پر از «مملکتی که داریم» را در سینما ببینید «جدایی نادر از سیمین» انتخاب خوبی‌ست. اگر نه، منتظر بمانید تا وارد نمایش خانگی شود. اصلن چه اصراری هست که سینما بروید که شال و کلاه کرده‌اید برای دیدن «اخراجی‌های ۳»؟ مگر آدم برای خندیدن این‌همه پول خرج می‌کند؟ وقتی تلویزیون پر است از ا.ن و کامران نجف‌زاده و بدبختی.
البته شکایتی هم نیست، بفرمایید «اخراجی‌های ۳» مسعود ده‌نمکی را ببینید. بدبختی ما که تمامی ندارد، این یکی هم روش. مملکت هم فکر کن قرار است به دست مردمی درست شود که ساخته‌های مسعود ده‌نمکی را می‌بینند و … باید گریست.

ارسال دیدگاه

قافیه رو نباز، آخر شعر مال توئه

تصمیم گرفتم که از این به بعد برنامه‌ریزی کنم که چگونه علاف باشم، راستی علاف درست است یا الاف؟ همینجوری که هایده می‌خواند در گوشم با خودم گفتم خب تا کی وقتی به خانه می‌آیی می‌خواهی به پادگان فکر کنی؟ دیگر فکر نمی‌کنم. اصلن دیگر قرار است سعی کنم تا جایی که ممکن است دیگر در این وبلاگ هم خبری از خدمت و سربازی نباشد. انگار که صبح‌ها را خوابیده‌ام و شب‌ها تازه خانه را کشف می‌کنم برای نوشتن، خواندن و گوش دادن. این هم از علافی من.
دوستی پیدا کرده‌ام که آهنگ می‌سازد و تنظیم می‌کند. همکاری‌ای را داریم می‌آغازیم که امیدوارم در کنار لذتی که از کارمان می‌بریم به جاهای خوبی برسیم. به هر حال از یک جایی باید شروع کرد و این همکاری هیچ ربطی به خدمت سربازی و نگهبانی سیزده‌به‌در ندارد.
آه، راستی اگر یک زمانی خواستم از دوران خدمت کتابی کوفتی چیزی بنویسم، حتمن پدر کسی را که این‌روزها کمر به درآوردن پدر من بسته است، در خواهم آورد. هر کسی سنگر خودش را دارد.

دیدگاه (۱)

حال وُ روزم دیگه تعریفی نداره که بخواد ذکر کنه

خدمت سربازی به من نشون داد که روحم که خسته‌س بیشتر از وقتی که جسمم خسته‌س خوابم می‌آد. نکته‌شم اینجاست که وقتی جسمم خسته‌س معمولآ خوابم نمی‌آد و با روح خسته مثل مرده‌ها می‌شم. نمونه‌شم دیروز که بازی بارسلونا رو از دست دادم.

ارسال دیدگاه

بگو چه مرگته که دوباره می‌خونی؟

مرخصی عید نوروز هم تمام شد. دوباره از فردا باید ساعت ۴ صبح بیدار شوم و بروم پی خدمت‌کاری. چند ساعتی هست که این ویرایشگر وردپرس را رفرش می‌کنم تا درست لود شود و بتوانم بنویسم. بدبختی اینجاست که اینترنت درست و حسابی هم ندارم. تلفن اینجا به اسم دایی‌ام است و من برای اشتراک adsl اول نیاز به کپی مدارک او دارم و بعد به یک مرخصی در ساعت اداری. دوست دارم بیشتر از این بنویسم ولی اگر بیشتر از این بنویسم فردا می‌شود و من باید برگردم و اول نوشته را درست کنم و بنویسم که مرخصی عید نوروز هم تمام شد. حالا از امروز باید ساعت ۴ صبح بیدار شوم و …

دیدگاه‌ها(۲)

نه برف آمد نه ثریا

«خیلی فاصله هست بین اینکه وقتی وارد خونه می‌شی چراغ خونه رو خودت روشن کنی یا چراغ خونه روشن باشه. تو نمی‌دونی این فاصله یعنی چی!»

مسعود کیمیایی

ارسال دیدگاه

۸۰۹۰

تا چند ساعت دیگر سال ۱۳۸۹ هم تمام خواهد شد، مثل همه‌ی این سال‌ها که اول فروردین آمده‌اند و آخر اسفند رفته‌اند و ما همیشه امید داشته‌ایم به اینکه سال نو سال خوبی و دلخوشی، سال آزادی باشد. چه تکرر غم‌انگیزی!
سال ۸۹ قرار بود من به موسیقی نزدیک‌تر شوم، اما نشدم. در عوض به بیگاری نزدیک شدم. به غربت پادگان تن دادم، نه ناراحت نیستم. به هر حال من اهل کارهای نیمه‌تمام، اهل کارهایی هستم که از نظر دیگران بیخود و بیهوده‌ست ولی از نظر خودم خیلی هم لازم است. فکری بودم که چقدر ننوشتن بد است و من چقدر توی این ننوشتن فرو رفته‌ام. هر چند عده‌ای بر این عقیده‌اند که بهتر است آدم ننویسد اما وقتی می‌نویسد خوب بنویسد، اما خب من بر اساس اینکه آدم بی‌اعتقادی هستم دوست دارم بنویسم، همیشه و هر جا. این روزها هر چه به سمت نوشتن می‌روم ترانه می‌شود، شعر می‌شود، حتی وقتی در گودر می‌خوام نت بنویسم. شاید به نظر خوب بیاید ولی من دوست ندارم این موقعیت را. دوست دارم بتوانم بنویسم مثل سابق، این وبلاگ را دوست دارم پر کنم از حرف‌هایی که از آن من است. من دوست دارم حرف بزنم. حرف‌هایی که می‌زنم گفتنی نیست، آن‌ها را باید اینجا بنویسم. لال شده‌ام گویا. بیشتر فکر می‌کنم و کمتر حرف می‌زنم. خوب نیست. حداقل من گمان می‌کنم که خوب نیست. سعی می‌کنم سال جدید را با نوشتن شروع کنم.
دوست دارم دهه‌ی جدیدی که آغازه‌ی آن سال ۱۳۹۰ خواهد بود برای من با رسیدن همراه باشد. رسیدن به مجوز کتاب ترانه‌هایم، رسیدن به ترانه‌هایی که اجرا شوند، رسیدن به نوشتن داستان و …، رسیدن به کارت پایان خدمت و مهم‌تر از همه رسیدن به تو …

ارسال دیدگاه