یک سال گذشت

یه سال پیش همچین روزی، من داشتم اعزام می‌شدم به خدمت. استرس، دلشوره و دلتنگی حال و روز من شده بود. اما حالا رسیدم به اون چشم‌به‌هم زدنی که گفته شده بود، چشممو سرویس می‌کنه. سخت و آسون گذشت این ۳۶۵ روز که آسون گرفتم. این روزایی که گذشت اگه چیزی به من یاد داده باشه، اون دونستن قدر پدر و مادر و اتاق و خلوت خودمه و اینترنت. حالا افتادم توی سراشیبی، سراشیبی‌ای که به قول اصطلاحی خدمتی: نمی‌کِشه!
کم‌کم باید فکر بعد از خدمت باشم، جایی که دیگه قرار نیست سربازی رو بتونم بهونه کنم و شونه از زیر مسئولیت خالی کنم، کاری که این روزا مرتب توی پادگانم دارم انجامش می‌دم یعنی پیچوندن. به مرحله‌ای از زندگی دارم می‌رسم که قابل پیچوندن نیست، که گریزی از این تقدیر نیست.
فقط به این امید دارم پیش می‌رم که بتونم بیافتم تو مسیری که خودم طراحی کردم واسه آینده، و مهم‌تر از همه بیدار موندن تا خود صبح با توست و اینکه دیگه اجباری نیست واسه از خواب پریدن‌های کله‌ی سحر. همین که به‌زودی این بیداری‌های ساعت ۴ و ۵ صبح تموم میشه، خودش یه دنیا ارزش داره…

دیدگاه‌ها(۲)

متنفرم ازت

از آدم‌هایی که تحت تأثیر محیط اجباری‌ای که برایشان فراهم شده قرار می‌گیرند و احساس می‌کنند برتری پیدا کردند نسبت به کسانی که در اطرافشان قرار دارند متنفرم. این روزها بیشتر در ارتباط با چنین افرادی. احساس می‌کنم به جای شعور، پهن بارشان کرده‌اند. محیط نظامی پر است از این افراد که عقده‌ی ریاست دارند. این‌ها در زندگی عادی‌شان چیزی برای عرضه نداشته‌اند، اما در مدت کوتاهی مسئولیتی را گردن گرفته‌اند که خیلی زودتر از آن چیزی که فکرش را بکنند از دست خواهند داد. مملکت ما هم که شده محیط پرورش چنین آدم‌هایی و بعد هم دور انداختن آن‌ها. کاش می‌شد شعور را در ظرف غذا ریخت و به آن‌ها خوراند.

ارسال دیدگاه

مثل فراموش کردن لحظه‌ی آشنایی‌مون

فکر می‌کردم ساده باشد. برای من همیشه کارها ساده بوده است. سعی کرده‌ام همیشه سخت‌ترین اجبارها برای من ساده‌ترین ممکن‌ها باشد. بماند کارهایی را که دوستش دارم. اما نیست، نوشتن از تو ساده نیست. وقتی ساده نوشتن هم این روزها برای من شده کاغذی سپید که بر آن نگاه رج می‌زنم. و تو … مگر می‌شود تماشای تو را بر کاغذ کشید؟ تو را باید ننوشت، تو را باید نگاه کرد. تو را باید معجزه کرد… که تو در وصف نگنجی.

ارسال دیدگاه

حتی دقیقه‌ی نود

«آهای خدا»
آهای خدا دلت گرفت، از بازی ِ ما آدما؟
کفر ِ ما دین‌مون شد وُ پیغمبرا شدن خدا
آهای خدا غمگین شدی از آفرینش ِ زمین؟
تو شانس ِ دومت بگو دوباره می‌سازی همین؟
چی شد تو که سرمست بودی، از اختراع ِ آدمت
فرشته‌ها سجده زدن به تندیس ِ پر از غمت
حالا جوابشُ بده، چه فایده داشت این اختراع؟
حیوون ِ عاقلم داره خون می‌ریزه بی‌ادعا
نگو داری کم می‌آری جلوی آدمای بد
جبران کن اشتباهتُ حتی دقیقه‌ی نود
آهای خدا مردم ِ خوب، عدالتُ خوب بلدن
به خاطر ِ یه اشتباه، هیشکیُ گردن نزدن
ایمان بیار به عاشقی، معجزه‌ی مبهم ِ سیب
بیرون بریز از این زمین، مرثیه‌های نانجیب
آهای خدا مقدسی، با همه‌ی نبودنت
چه عشقی داره حرف زدن، با بنده‌ای مثل ِ منت
۱۶ مرداد ۱۳۸۸

دیدگاه (۱)

۲۶ سال پیش در چنین روزی

خداوند،
شاعر شد.

ارسال دیدگاه

می‌کشمت قدیمیه، اما من می‌کشمت!

چند ساعتی‌ست صفحه‌ای به رویم باز کرده‌ام که بالایش نوشته است: راه من – نوشته‌ی تازه. اما حرف تازه‌ای نیست که نوشته شود. یک ماهی شده است که نوشته‌ی تازه‌ای نیست. در دورانی به سر می‌برم که لابد همه‌ی چیزها کهنه است. همه‌ی حساب‌ها، همه‌ی حرف‌ها، همه‌ی نوشته‌ها. قدیمی شده‌ام؟ شاید همین فردا بیایم و حرف تازه‌ای برای نوشتن داشته باشم. اما همه‌ی تازه‌ها که نوشتنی نیست. هر تازه‌ای هم که نوشته شود، خواندنی نیست.
قصد دارم جوری نوشته را تمام کنم که تصویر قیصر بر روی صقحه‌ی تلویزیون نقش می‌بنند در حالی که می‌خواند: واویلا لیلی، دوست دارم خیلی …
انگار همه قدیمی‌اند.

ارسال دیدگاه

به هیچ‌کسان تبریک

به نظرت چیزی می‌توان نوشت؟ اگر می‌توان نوشت چه چیزی؟ بیا مرور کنیم تاریخ صدر اسلام را که در کتاب‌های درسی خودشان به خورد ماها داده‌اند. همه‌ی امامان مظلوم کشته شده‌اند. همه‌ی بزرگان این دین، طوری کشته شده‌اند که ما تصاویر سه‌بعدی‌اش را ۱۴۰۰ سال بعد با چشم غیرمسلح در خیابان‌های این شهر اندوه می‌بینیم. تاریخ را انگار پیش پیش نوشته‌اند. نعش آزادی را در جمهوری خون می‌غلتانند.
عزت‌اله سحابی یک عمر از آزادی گفت و نوشت، یک عمر در بند بود تا که آزاد شد. حالا در روز رفتنش، هاله سحابی با ضرب و شتم شب‌دلان، کشته می‌شود. به همین سادگی، در تشییع جنازه‌ی عزیزت، کشته می‌شوی، کشته میشوی، کشته می‌شوی. آیا ساده است؟ کشته شدن ساده است؟ وای بر ملت و مملکتی که در آن کشته شدن ساده است.
از هیچ‌کسان بپرسید آیا مطمئنند الآن صدر اسلام نیست؟ آیا ما در سال ۱۳۹۰ زندگی می‌کنیم؟ آیا همه‌ی این‌ها که در آزادی‌خواهی مظلوم کشته می‌شوند، علی نیستند؟
آه، حالم بد می‌شود از تمام مقدسات. قسم به هر چه مقدس نیست، روزی این تاریخ اندوه سوزانده خواهد شد…

دیدگاه (۱)

ویمبلی در تسخیر نیوکمپ

امشب مردانی از کاتالان به چهارمین قهرمانی لیگ قهرمانان خود در ویمبلی دست خواهند یافت.

ارسال دیدگاه

یه مرد رفت یه مرد

پرسپولیسی‌ام. همیشه آرزو می‌کردم ناصر حجازی هیچ‌وقت بر روی نیمکت استقلال ننشیند. چون دوست نداشتم شکست ناصر حجازی را ببینم، و دلم می‌خواست استقلال ببازد. آن سالی که استقلال با مربی‌گری حجازی در دریاچه‌ی آزادی نایب قهرمان آسیا شد، دروغ می‌گفتم که خوشحال شدم استقلال نتیجه نگرفت، چون ناصر حجازی را دوست نداشتم بازنده ببینم. مادرم همیشه می‌گفت حجازی مرا یاد بابابزرگت می‌اندازد. حالا لابد مادرم خیلی ناراحت شده است چون بعد از پدربزرگ ناصر خان حجازی هم رفته است. من که پیش مادرم نیستم، احتمال می‌دهم گریه کرده باشد، خب فردا روز مادر است.
ناصر حجازی سوپراستار فوتبال ایران، یک جنتلمن به تمام معنا بود. نمی‌دانم چه‌طور استقلالی‌ها به خودشان اجازه می‌دادند چوب لای چرخش بگذارند تا تیمش نتیجه نگیرد. اصلن چرا ما اینطوریم؟ آن‌هایی که برای این فوتبال اعتباری خریده‌اند را دوست داریم به زمین بزنیم، زمین فوتبال را با تشک کشتی اشتباه گرفته‌ایم. ستاره‌هایمان را از آسمان می‌چینیم تا کوتوله‌ها بزرگ شوند.
حالا مرد خوش‌تیپ فوتبال رفته است و باز ما نشسته‌ایم ماتم گرفته‌ایم. همین ما وقتی او می‌خواست برای ریاست جمهوری کاندید شود، خندیدیم. در حالی که خنده نداشت، این حال و روز ماست که گریه دارد. نمی‌دانستیم باید ریاست جمهوری را بدهیم به کسانی که اهل دل باشند و دل داشته باشند. بعدتر دیدیم که ناصر حجازی غصه‌اش درد این مردم بود که سکوتشان را فریاد کشید.
آن روزها که احمدرضا عابدزاده در بستر بیماری افتاده بود، همه دعا می‌کردیم، همه اشک می‌ریختیم. جواب داد، چون آن روزها خدا تقریبن حواسش را جمع کرده بود، آدم‌ها را اشتباهی نمی‌برد. احمدرضا عابدزاده ماند و ما خوشحال شدیم. این روزها اما خدا به قول ترانه‌ی ضعیف افشین مقدم، با ما نشسته چای می‌نوشه. و خدایی که چایی بنوشد، لابد سیگار هم می‌کشد. لابد معتاد به مواد مخدری‌ست که نامش را نمی‌دانم. آن‌وقت حواسی برایش نمی‌ماند، آدم‌ها را اشتباهی می‌برد. ناصر حجازی بزرگ را می‌برد و …
دعاهایمان اگر نمی‌گیرد به این خاطر است، بیایید دعا کنیم حال خدا خوب شود و ناصر حجازی شاد باشد و به یاد قرن‌ها بماند.

دیدگاه (۱)

شب از نیمه گذشت

اعزامی: ۱۳۸۹/۶/۱
نگارش: ۱۳۹۰/۲/۳۱
ترخیص: ۱۳۹۰/۱۲/۱
بدون محاسبه‌ی وقت تلف شده یا همون اضافه خدمت.

دیدگاه‌ها(۳)