۲۶ سال پیش در چنین روزی

خداوند،
شاعر شد.

ارسال دیدگاه

می‌کشمت قدیمیه، اما من می‌کشمت!

چند ساعتی‌ست صفحه‌ای به رویم باز کرده‌ام که بالایش نوشته است: راه من – نوشته‌ی تازه. اما حرف تازه‌ای نیست که نوشته شود. یک ماهی شده است که نوشته‌ی تازه‌ای نیست. در دورانی به سر می‌برم که لابد همه‌ی چیزها کهنه است. همه‌ی حساب‌ها، همه‌ی حرف‌ها، همه‌ی نوشته‌ها. قدیمی شده‌ام؟ شاید همین فردا بیایم و حرف تازه‌ای برای نوشتن داشته باشم. اما همه‌ی تازه‌ها که نوشتنی نیست. هر تازه‌ای هم که نوشته شود، خواندنی نیست.
قصد دارم جوری نوشته را تمام کنم که تصویر قیصر بر روی صقحه‌ی تلویزیون نقش می‌بنند در حالی که می‌خواند: واویلا لیلی، دوست دارم خیلی …
انگار همه قدیمی‌اند.

ارسال دیدگاه

به هیچ‌کسان تبریک

به نظرت چیزی می‌توان نوشت؟ اگر می‌توان نوشت چه چیزی؟ بیا مرور کنیم تاریخ صدر اسلام را که در کتاب‌های درسی خودشان به خورد ماها داده‌اند. همه‌ی امامان مظلوم کشته شده‌اند. همه‌ی بزرگان این دین، طوری کشته شده‌اند که ما تصاویر سه‌بعدی‌اش را ۱۴۰۰ سال بعد با چشم غیرمسلح در خیابان‌های این شهر اندوه می‌بینیم. تاریخ را انگار پیش پیش نوشته‌اند. نعش آزادی را در جمهوری خون می‌غلتانند.
عزت‌اله سحابی یک عمر از آزادی گفت و نوشت، یک عمر در بند بود تا که آزاد شد. حالا در روز رفتنش، هاله سحابی با ضرب و شتم شب‌دلان، کشته می‌شود. به همین سادگی، در تشییع جنازه‌ی عزیزت، کشته می‌شوی، کشته میشوی، کشته می‌شوی. آیا ساده است؟ کشته شدن ساده است؟ وای بر ملت و مملکتی که در آن کشته شدن ساده است.
از هیچ‌کسان بپرسید آیا مطمئنند الآن صدر اسلام نیست؟ آیا ما در سال ۱۳۹۰ زندگی می‌کنیم؟ آیا همه‌ی این‌ها که در آزادی‌خواهی مظلوم کشته می‌شوند، علی نیستند؟
آه، حالم بد می‌شود از تمام مقدسات. قسم به هر چه مقدس نیست، روزی این تاریخ اندوه سوزانده خواهد شد…

دیدگاه (۱)

ویمبلی در تسخیر نیوکمپ

امشب مردانی از کاتالان به چهارمین قهرمانی لیگ قهرمانان خود در ویمبلی دست خواهند یافت.

ارسال دیدگاه

یه مرد رفت یه مرد

پرسپولیسی‌ام. همیشه آرزو می‌کردم ناصر حجازی هیچ‌وقت بر روی نیمکت استقلال ننشیند. چون دوست نداشتم شکست ناصر حجازی را ببینم، و دلم می‌خواست استقلال ببازد. آن سالی که استقلال با مربی‌گری حجازی در دریاچه‌ی آزادی نایب قهرمان آسیا شد، دروغ می‌گفتم که خوشحال شدم استقلال نتیجه نگرفت، چون ناصر حجازی را دوست نداشتم بازنده ببینم. مادرم همیشه می‌گفت حجازی مرا یاد بابابزرگت می‌اندازد. حالا لابد مادرم خیلی ناراحت شده است چون بعد از پدربزرگ ناصر خان حجازی هم رفته است. من که پیش مادرم نیستم، احتمال می‌دهم گریه کرده باشد، خب فردا روز مادر است.
ناصر حجازی سوپراستار فوتبال ایران، یک جنتلمن به تمام معنا بود. نمی‌دانم چه‌طور استقلالی‌ها به خودشان اجازه می‌دادند چوب لای چرخش بگذارند تا تیمش نتیجه نگیرد. اصلن چرا ما اینطوریم؟ آن‌هایی که برای این فوتبال اعتباری خریده‌اند را دوست داریم به زمین بزنیم، زمین فوتبال را با تشک کشتی اشتباه گرفته‌ایم. ستاره‌هایمان را از آسمان می‌چینیم تا کوتوله‌ها بزرگ شوند.
حالا مرد خوش‌تیپ فوتبال رفته است و باز ما نشسته‌ایم ماتم گرفته‌ایم. همین ما وقتی او می‌خواست برای ریاست جمهوری کاندید شود، خندیدیم. در حالی که خنده نداشت، این حال و روز ماست که گریه دارد. نمی‌دانستیم باید ریاست جمهوری را بدهیم به کسانی که اهل دل باشند و دل داشته باشند. بعدتر دیدیم که ناصر حجازی غصه‌اش درد این مردم بود که سکوتشان را فریاد کشید.
آن روزها که احمدرضا عابدزاده در بستر بیماری افتاده بود، همه دعا می‌کردیم، همه اشک می‌ریختیم. جواب داد، چون آن روزها خدا تقریبن حواسش را جمع کرده بود، آدم‌ها را اشتباهی نمی‌برد. احمدرضا عابدزاده ماند و ما خوشحال شدیم. این روزها اما خدا به قول ترانه‌ی ضعیف افشین مقدم، با ما نشسته چای می‌نوشه. و خدایی که چایی بنوشد، لابد سیگار هم می‌کشد. لابد معتاد به مواد مخدری‌ست که نامش را نمی‌دانم. آن‌وقت حواسی برایش نمی‌ماند، آدم‌ها را اشتباهی می‌برد. ناصر حجازی بزرگ را می‌برد و …
دعاهایمان اگر نمی‌گیرد به این خاطر است، بیایید دعا کنیم حال خدا خوب شود و ناصر حجازی شاد باشد و به یاد قرن‌ها بماند.

دیدگاه (۱)

شب از نیمه گذشت

اعزامی: ۱۳۸۹/۶/۱
نگارش: ۱۳۹۰/۲/۳۱
ترخیص: ۱۳۹۰/۱۲/۱
بدون محاسبه‌ی وقت تلف شده یا همون اضافه خدمت.

دیدگاه‌ها(۳)

ل۲۳

ظهر، اتومبیل، داخلی:
ن: هوا خیلی گرمه!
م: آره، من حاضرم به جای ۲۵۰۰، سه تومن کرایه بدم ولی کولرشو روشن کنه.
من: منم حاضرم به جای ۲۵۰۰، هزار تومن بدم بخاریشو روشن کنه.

ارسال دیدگاه

آتیشتو به من بگیر

دخترک کبریت‌فروشی در من خانه دارد، با حوصله‌ای سرد. دخترک کبریت‌فروش پنجره‌های خانه را باز می‌کند و با صفحه‌ی مانیتور روبه‌رو می‌شود. دلش می‌خواهد همه‌ی کبریت‌هایش را بریزد اینجا، توی اینترنت. یک کبریت بکشد به افتخار گودر، بعد لایک‌ها سرازیر شود به خاکستر چوب کبریتش. می‌خواهد یک اکانت توییتر و فرندفید درست کند، اما دوست ندارد حرفی بزند، فکر می‌کند با هر کبریت می‌تواند چراغ چند توییت را روشن کند. نوشتنش می‌آید. کبریتی آتش می‌زند و با زغالش می‌نویسد بر صفحه‌ی مانیتور. حوصله‌اش گرم می‌شود.
اما من دوست دارم دخترک کبریت‌هایش را بیهوده خرج نکند، فقط یک کبریت را آتش بزند تا تن من گر بگیرد. چرا دخترک کبریت‌فروش به ذهنش نرسیده بود که خودسوزی کند؟ شاید اگر عمر تاریخی‌اش به عصر ما قد می‌داد، معادله نتیجه‌ی بهتری داشت.

ارسال دیدگاه

طنز من کجاست؟

یک زمانی، دقیق‌تر اگر بخواهم بگویم می‌شود پیش از کودتا، چیزهایی می‌نوشتم که نامش را گذاشته بودم طنز که از وبلاگ من رفته.

ارسال دیدگاه

داستان دستگیره‌ها

دلم خواست یک تشکری بکنم از آن‌هایی که اون دستگیره‌های تبلیغاتی رو تو اتوبوسای بی‌آرتی و یا مترو نصب می‌کنن. اصلن همیشه برام این سؤال بوده که قضیه‌ی این دستگیره‌ها چیه؟ مثلن صبح به صبح یه سری آدم دست به آچار می‌شن و دستگیره‌هایی رو با تبلیغات جدید به اون میله‌ها آویزون می‌کنن یا چی؟ یکی از مزایای استفاده از مترو و بی‌آرتی به جای تاکسی همین لذت بردن از بعضی خلاقیت‌های موجوده.
من لذت می‌برم از این قوطی‌های شامپوی گلرنگ که آن مدلی بسته‌بندی شده‌اند و مردم دست‌هایشان را به آن‌ها دخیل می‌بندند تا رسیدن به مقصد. جدیدن یک شامپویی تولید کرده‌اند به اسم مولتی‌ویتا که دو تا دستگیره دارد. یا شما دیده‌اید طرح تبلیغاتی ماکارونی مانا را؟ یک مشت ماکارونی از مدل‌های مختلف ریخته‌اند توی آن دستگیره‌ها. دلت می‌خواد آچار بیاورد و پیچ آن‌ها را باز کند و ماکارونی‌ها را ببرد خانه تا بفرستدشان توی شکمش.
فک کن کتابت چاپ شود و آن‌قدر پول داشته باشی که بتوانی نسخه‌های تبلیغاتی کتاب را بفرستی توی آن دستگیره‌ها. باز هم تشکر می‌کنم از آن‌ها که این دستگیره‌ها را برای ما تدارک دیده‌اند تا ما به چیز دیگری آویزان نشویم.

ارسال دیدگاه