دستهبندی شده در ترانه, شعر من در شهریور ۳۰م، ۱۳۹۰، ۱۱:۴۱ ب.ظ
منُ اعدام کن شاید، دلت لبریز ِ شادی شه
منُ اعدام کن اعدام، واسه این ملت عادی شه
نگاه کن دور ِ میدونُ، به من سنگ میزنن مردم
دارم میمیرم از گریه، داره فریاد میشه گم
تعجب میکنه بارون، چشای مادرم خیسه
دیگه نیستم تو آغوشش، اینُ تاریخ مینویسه؟
منُ اعدام کن دستات، به خون ِ من تبرک شه
منُ اعدام کن قلبم، یهضرب درگیر ِ این شوک شه
همیشه فکر میکردم، یه جور ِ دیگه میمیرم
بلیت ِ مرگمُ بفروش، ازت پولی نمیگیرم
نفس کمکم ازم میره، چشام سیاهی میبینه
غروب ِ من واسه مردم، چهقدر انگاری شیرینه
منُ اعدام کن اما، بدون که مرگ ِ این تن نیست
تن ِ تو بالای داره، نه این مرگ ِ تن ِ من نیست
منُ اعدام کن اعدام، واسه مرگم یه تسکینه
آخه حتی خدای من، نشسته مرگ میبینه
۳۰ شهریور ۱۳۹۰ / نوشته شده به صورت آنلاین در توییتر و فرندفید
دستهبندی شده در یک تکه نور در شهریور ۲۸م، ۱۳۹۰، ۹:۴۳ ب.ظ
باید مبارزه کنیم تا آزادی برای همه یکسان بشود، تا هیچکس مجبور نشود در برابر دیگران از آزادی خودش شرمنده باشد!
- سوءظن / فریدریش دورنمات
دستهبندی شده در فوتبال در شهریور ۲۶م، ۱۳۹۰، ۷:۱۵ ب.ظ
در روزگاری که فوتبالیهای جهان همیشه تشنهی دیدن نبردهای کلاسیکی چون بارسلونا-رئال مادرید، میلان-اینتر، رم-لاتزیو، منچستر یونایتد-آرسنال، بایرن مونیخ-بورسیا دورتموند و … هستند. ما در جهانی از فوتبال زندگی میکنیم که بزرگترین مسابقهی فوتبال باشگاهیاش دیگر هیچ نشانی از تاریخ خود ندارد. گویی که ۱۱ بازیکن پرسپولیس و ۱۱ بازیکن استقلال فرقی برایشان نمیکند مقابل چه تیمی بازی میکنند. گیرم که طرح پیراهن میلان و اینتر را هم برایشان دوختید، گمان میکنید سطح کیفی مسابقه تفاوتی میکند؟
روز گذشته یکی دیگر از داربیهای تهران را شاهد بودیم. به اصطلاح کهکشانیهای استقلال در عصری که پیرمردی چون فرهاد مجیدی بهترین بازیکن لیگ ماست در مقابل ضعیفترین و بیتاکتیکترین تیم تاریخ پرسپولیس صف کشیدند. تیمی که گمان میکند اگر بارسلونا اینگونه در جهان یکهتاز است فقط به خاطر رقص پای مسی است و نگاه نمیکند که آرژانتین با همین مسی به سادگی همهی تورنمنتها را از دست میدهد چون تاکتیک تیمیاش اساس درستی ندارد. علی کریمی را تک و تنها فرض کنید در خط حملهی پرسپولیس که میخواهد خودش توپ را بگیرد، خودش موقعیت خلق کند و خودش هم گل بزند، مگر مارادونا و مسی چند بار در طول عمرشان چنین کاری را کردهاند که ما از ستارهی پا به سن گذاشتهی پرسپولیس چنین انتظاری داریم؟
این روزها پرسپولیس، تیم پرآوازهی لیگ ایران، پرطرفدارترین، سرخترین و هجومیترین تیم سالهای دور و نهچندان دور ایران، در آتش میسوزد، در آتش حزباللهیها. یکبهیک اسطورهها از تیم فرار کردهاند و آنچه مانده است تیمی است که آنها دوست دارند نامش «پیروزی» باشد که همیشه شکست میخورد.
و ما که فصل گذشته تنها دلخوشیمان این بود که پرسپولیس علی دایی اگر نتیجه را به استقلال واگذار کرد، بازی را نباخت. امسال دیگر این دلخوشی را نداریم. چون از دقیقهی ۱۰ بازی منتظر سوت پایان بودیم و حتی اگر نتیجهای جز باخت هم رقم میخورد این پرسپولیس، پرسپولیس ما نبود.
چرا میگویم، داربی تهران نشانی از داربیهای کلاسیک را نداشت؟ چون همین چند هفته قبل دیدیم که منچستریونایتد به ضعیفترین تیم چند سال اخیر آرسنال ۸ گل زد و سال گذشته مردان پپ گوآردیولا ۵ گل را وارد دروازهی قوهای سپید مورینیو کردند. استقلال با اینهمه بازیکن و درصد مالکیت توپش، باید بیش از اینها به پرسپولیس گل میزد. باید دیوار را بر سر مدیریت غلط فوتبال ما، مدیریت اللهبختکی فوتبال ما فرو میریخت که نریخت. مگر چند بار دیگر موقعیتش پیش میآید که آنها بتوانند آخرین تیر را بر پیکرهی فوتبال دولتی فرسوده و نچسب ما بزنند؟
هر چند که امثال کاشانی و استیلی آنقدر رو دارند که ادعا کنند همهی این شکستها یک اتفاق است، اما فشاری که ۵-۶ گل میتوانست به آنها بیاورد را این دو گل هرگز نخواهد آورد. اینگونه است که دادکان را به راحتی میتوانیم از صحنه محو کنیم، ولی کفاشیان و علیآبادی و غیره همچنان در ورزش سیاسی ما یکهتازی میکنند.
روزی قرار بود پرسپولیس اولین تیم خصوصی ایران باشد، آن روز فرا نرسید و پرسپولیس لحظه به لحظه در آتش بیفکری سیاسیون ما میسوزد چون باقی ورزش ما. آیا روز قرار فرا خواهد رسید؟
دستهبندی شده در شعر, وبلاگستان در شهریور ۲۵م، ۱۳۹۰، ۱۲:۲۷ ق.ظ
غریبه دشمن ِ تو نیست
رمال ِ بیدل دشمنه
وقتی که شلاق میزنه
این خودشه که … میشکنه
- شهیار قنبری
دستهبندی شده در حرف در شهریور ۲۱م، ۱۳۹۰، ۱۰:۰۰ ب.ظ
با این ارتشی که فقط شده کاغذبازی و نظافت، نویسندههامون میتونن سرلشکر باشن، سپورای شهرداری هم فرمانده عملیات.
دستهبندی شده در اجتماعی, روزمره در شهریور ۵م، ۱۳۹۰، ۹:۴۱ ب.ظ
چند تا داروخونه رو سر زدم، کچل اجباریام اما نگران شدهام که بعد از خدمت موهام رو به حالت قبل نداشته باشم. با اون خاطرهای که حسین نوروزی تعریف کرده بود، گمون میکنم من کلن دیگر کچل بمونم٬ البته که همهش وسواس بیخوده. به هر حال چند وقتی بود به خاطر اینکه مویی ندارم قید شامپوی هد اند شولدرز رو زده بودم. امروز که سراغشو گرفتم گویا دچار تحریم ملی شده. شنیده بودم که خیلی از مواد بهداشتی و آرایشی از بازار ایرانی رخت بربستن که برن اما خب اینجوری لمسش نکرده بودم. حالا با این مصیبت وارده چی کار بیاد کرد؟ کلهم باید دنبال یه شامپوی جایگزین بگرده٬ در حالی که به شامپوی ذکر شده عادت کرده بوده یه زمونی. به قول داریوش ارجمند تو فیلم اعتراض٬ ما اونقدی نیست که نبودیم (حالا گیرم ۶ ماه یا ۱۲ سال) اما حرفا، جنسا، کارا، دغدغهها، حتی اینترنت هم ملی داره میشه. به نظرتون تو این مملکتی که داریم، به جای شامپوی هد اند شولدرز سبز، از چه شامپویی میشه استفاده کرد که تحت لیسانس استکبار جهانی نباشه؟
دستهبندی شده در روزمره, شخصی در شهریور ۱م، ۱۳۹۰، ۱۲:۴۳ ق.ظ
یه سال پیش همچین روزی، من داشتم اعزام میشدم به خدمت. استرس، دلشوره و دلتنگی حال و روز من شده بود. اما حالا رسیدم به اون چشمبههم زدنی که گفته شده بود، چشممو سرویس میکنه. سخت و آسون گذشت این ۳۶۵ روز که آسون گرفتم. این روزایی که گذشت اگه چیزی به من یاد داده باشه، اون دونستن قدر پدر و مادر و اتاق و خلوت خودمه و اینترنت. حالا افتادم توی سراشیبی، سراشیبیای که به قول اصطلاحی خدمتی: نمیکِشه!
کمکم باید فکر بعد از خدمت باشم، جایی که دیگه قرار نیست سربازی رو بتونم بهونه کنم و شونه از زیر مسئولیت خالی کنم، کاری که این روزا مرتب توی پادگانم دارم انجامش میدم یعنی پیچوندن. به مرحلهای از زندگی دارم میرسم که قابل پیچوندن نیست، که گریزی از این تقدیر نیست.
فقط به این امید دارم پیش میرم که بتونم بیافتم تو مسیری که خودم طراحی کردم واسه آینده، و مهمتر از همه بیدار موندن تا خود صبح با توست و اینکه دیگه اجباری نیست واسه از خواب پریدنهای کلهی سحر. همین که بهزودی این بیداریهای ساعت ۴ و ۵ صبح تموم میشه، خودش یه دنیا ارزش داره…
دستهبندی شده در اجتماعی در مرداد ۲۸م، ۱۳۹۰، ۶:۰۴ ب.ظ
از آدمهایی که تحت تأثیر محیط اجباریای که برایشان فراهم شده قرار میگیرند و احساس میکنند برتری پیدا کردند نسبت به کسانی که در اطرافشان قرار دارند متنفرم. این روزها بیشتر در ارتباط با چنین افرادی. احساس میکنم به جای شعور، پهن بارشان کردهاند. محیط نظامی پر است از این افراد که عقدهی ریاست دارند. اینها در زندگی عادیشان چیزی برای عرضه نداشتهاند، اما در مدت کوتاهی مسئولیتی را گردن گرفتهاند که خیلی زودتر از آن چیزی که فکرش را بکنند از دست خواهند داد. مملکت ما هم که شده محیط پرورش چنین آدمهایی و بعد هم دور انداختن آنها. کاش میشد شعور را در ظرف غذا ریخت و به آنها خوراند.
دستهبندی شده در عاشقانه در مرداد ۲۳م، ۱۳۹۰، ۷:۱۲ ب.ظ
فکر میکردم ساده باشد. برای من همیشه کارها ساده بوده است. سعی کردهام همیشه سختترین اجبارها برای من سادهترین ممکنها باشد. بماند کارهایی را که دوستش دارم. اما نیست، نوشتن از تو ساده نیست. وقتی ساده نوشتن هم این روزها برای من شده کاغذی سپید که بر آن نگاه رج میزنم. و تو … مگر میشود تماشای تو را بر کاغذ کشید؟ تو را باید ننوشت، تو را باید نگاه کرد. تو را باید معجزه کرد… که تو در وصف نگنجی.
دستهبندی شده در ترانه, شعر من در مرداد ۹م، ۱۳۹۰، ۴:۵۵ ب.ظ
«آهای خدا»
آهای خدا دلت گرفت، از بازی ِ ما آدما؟
کفر ِ ما دینمون شد وُ پیغمبرا شدن خدا
آهای خدا غمگین شدی از آفرینش ِ زمین؟
تو شانس ِ دومت بگو دوباره میسازی همین؟
چی شد تو که سرمست بودی، از اختراع ِ آدمت
فرشتهها سجده زدن به تندیس ِ پر از غمت
حالا جوابشُ بده، چه فایده داشت این اختراع؟
حیوون ِ عاقلم داره خون میریزه بیادعا
نگو داری کم میآری جلوی آدمای بد
جبران کن اشتباهتُ حتی دقیقهی نود
آهای خدا مردم ِ خوب، عدالتُ خوب بلدن
به خاطر ِ یه اشتباه، هیشکیُ گردن نزدن
ایمان بیار به عاشقی، معجزهی مبهم ِ سیب
بیرون بریز از این زمین، مرثیههای نانجیب
آهای خدا مقدسی، با همهی نبودنت
چه عشقی داره حرف زدن، با بندهای مثل ِ منت
۱۶ مرداد ۱۳۸۸