لایحهی حمایت از گانواده
دستهبندی شده در حرف در دی ۲۷م، ۱۳۸۸، ۲:۵۸ ب.ظ
زن ِ خوب، زن ِ صیغهس.
دستهبندی شده در ترانهبازی, صدا، صدای قدغن در دی ۲۵م، ۱۳۸۸، ۸:۰۰ ب.ظ
از سر ِ بچگی تا ته ِ پیری
انتظار
از اوج ِ موجبازی
تا سرازیری
انتظار
سهم ِ ما از بهار
ابر ِ گریهدار
انتظار
جادهی بیسوار
ایستگاه ِ قطار
انتظار
دستهبندی شده در یک کلام در دی ۲۴م، ۱۳۸۸، ۲:۳۴ ب.ظ
تلفن زنگ زد. بلافاصله فهمیدم مشکلی پیش آمده. هیچکس ساعت هشت صبح یکشنبه تلفن نمیکند مگر بخواهد خبری را بدهد که نمیتواند بماند برای بعد. و خبری که نتواند بماند برای بعد همیشه خبر بدیست.
پل استر / اختراع انزوا
دستهبندی شده در روزمره, شخصی در دی ۲۰م، ۱۳۸۸، ۴:۰۲ ب.ظ
شعر خسته است
حوصله خسته است
وبلاگ خسته است
من خسته است
سرم گیج میرود.
تاریخ نوشتن این مطلب شده ۲۰۱۰/۰۱/۱۰ به نظرم جالب است. قرار بود دل تنگ نشود که شده است، اما دل لجباز است و سرسخت و بدبخت. قرار بود شعر طولانیای بنویسم در ستایش چشمهای آن دخترک فالفروش توی مترو که گریهی متمایل به آسمان بود و ما به جای مترو او را در پارک ملت دیدیم. این شعر سه قسمت داشت و تا این لحظه از بس قلم خسته بوده حتی یک کلمه از آن نوشته نشده است و احتمال میرود که سناریوی آن ننوشته کات شود. راستی چرا من هر وقت شاعر نیستم، خستهام؟
دستهبندی شده در ترانهبازی, صدا، صدای قدغن در دی ۱۸م، ۱۳۸۸، ۸:۰۰ ب.ظ
وقتی شاعر از غزل افتاده
وقتی بیصدا
صدا سر داده
وقتی که دل ِ ستاره
ریخته
وقتی عشق ِ ما خرابآباده
وقتشه بغض ِ سکوتُ
بشکنم
که خود ِ خود ِ خود ِ گریه
منم
دستهبندی شده در حرف در دی ۱۲م، ۱۳۸۸، ۳:۰۶ ب.ظ
هر کدام از ما یک «شهیار قنبری ِ درون» داریم.
دستهبندی شده در ترانهبازی, صدا، صدای قدغن در دی ۱۱م، ۱۳۸۸، ۸:۰۰ ب.ظ
دوستم داشته باش
شهرها
میلرزند
برگها میسوزند
یادها
میگندند
باز شو
تا پرواز
سبز باش از آواز
آشتی کن
با رنگ
عشقبازی با ساز
دستهبندی شده در سیاست در دی ۷م، ۱۳۸۸، ۳:۰۸ ب.ظ
سال سیاه ۸۸، از همان لحظهای که تو آن را سال اصلاح الگوی مصرف خواندی، بوی خون میداد. در عجبم از آنها که خـ.ـامـ.ـنـ.ـهای را «آقا»ی خویش میخوانند و تو نه «آقا»یی و نه «آغا».
ما را به نام «آشوبگر» و «فتنه» میخوانی و در پیروی از تو میخوانند. آشوبگرانی که ما باشیم در مدرسه بارها از حادثهی عاشورا خواندیم واز روی سرمشق نوشتیم دهم «محرمالحرام» ۶۱ هجری قمری، آزادگی را سر بریدند. وقتی بیشرفی خونریزان آن ماجرا صدچندان میشود که بدانیم این حادثه در ماه حرام اتفاق افتاده است. همهچیز در کلمهی «حرام» نهفته بود. بر اساس آنچه از اسلام فرا گرفتیم، جنگ و خونریزی در ماهی که این کلمه را به همراه داشته باشد، ممنوع است و لشگریان یزید علاوه بر فعل ضدانسانیای که انجام داده بودند، حتی بر اساس آنچه خود به آن معتقد بودند و بر اساس آن فتوا میدادند نیز گناهکار شناخته شدند.
حالا بار دیگر عاشورای سال ۶۱ هجری قمری، اینجا در ایران سال ۱۳۸۸ هجری خورشیدی، ششم دی، به شکلی خونبارتر و ضدانسانیتری اتفاق میافتد. تو و پیروانت در ماه محرمالحرام، خون ریختهاید. واژهها آنقدر مقدساند که در توصیف این بیشرمی و بیشرفی، گنگاند.
میخواستم تنها این جملهی کوتاه را بنویسم که «۲۶م دیماه شما نیز برسد.» اما با این عاشورای خونباری که خلق کردید نشان دادید دیگر انسانیت و جان انسانها برایتان ارزشی ندارد که دستکم شبیه محمدرضا شاه پهلوی روز خاطرهانگیزی چون ۲۶ دیماه داشته باشید. مدام در حال دست و پا زدن در گردابی هستید که خود از خون انسانها برای خود درست کردهاید و هر چه بیشتر تلاش میکنید بیشتر غرق میشوید. این مردم خاک خود را از کسانی که با انسانیت بیگانهاند پس خواهد گرفت.
اکنون نوبت خداست تا نشان دهد که با آزادگیست یا با ظلم، چرا که حکومت با کفر باقی میماند و با ظلم نه!
دستهبندی شده در ترانهبازی, صدا، صدای قدغن در دی ۴م، ۱۳۸۸، ۸:۰۰ ب.ظ
در شب ِ یلدایی ِ تو
صاحب ِ روز
میشوم
دستهبندی شده در حرف در دی ۲م، ۱۳۸۸، ۱۲:۵۴ ب.ظ
ظریفی، دوستی داشت که حافظ قرآن بود. هر گاه به دوستش میرسید، میپرسید: آیهی جدید چی داری؟