یادداشتهای در ‘اجتماعی’ دسته:
دستهبندی شده در اجتماعی, روزمره در شهریور.۰۵, ۱۳۹۰
چند تا داروخونه رو سر زدم، کچل اجباریام اما نگران شدهام که بعد از خدمت موهام رو به حالت قبل نداشته باشم. با اون خاطرهای که حسین نوروزی تعریف کرده بود، گمون میکنم من کلن دیگر کچل بمونم٬ البته که همهش وسواس بیخوده. به هر حال چند وقتی بود به خاطر اینکه مویی ندارم قید [...]
دستهبندی شده در اجتماعی در مرداد.۲۸, ۱۳۹۰
از آدمهایی که تحت تأثیر محیط اجباریای که برایشان فراهم شده قرار میگیرند و احساس میکنند برتری پیدا کردند نسبت به کسانی که در اطرافشان قرار دارند متنفرم. این روزها بیشتر در ارتباط با چنین افرادی. احساس میکنم به جای شعور، پهن بارشان کردهاند. محیط نظامی پر است از این افراد که عقدهی ریاست دارند. [...]
دستهبندی شده در اجتماعی, روزمره در اردیبهشت.۱۶, ۱۳۹۰
دلم خواست یک تشکری بکنم از آنهایی که اون دستگیرههای تبلیغاتی رو تو اتوبوسای بیآرتی و یا مترو نصب میکنن. اصلن همیشه برام این سؤال بوده که قضیهی این دستگیرهها چیه؟ مثلن صبح به صبح یه سری آدم دست به آچار میشن و دستگیرههایی رو با تبلیغات جدید به اون میلهها آویزون میکنن یا چی؟ [...]
دستهبندی شده در اجتماعی, شخصی در بهمن.۳۰, ۱۳۸۹
اونطرف نمیتونم برم چون هنوز یک سال مونده تا گرفتن اون کارت پایان خدمت لعنتی، اینطرف نمیتونم بمونم چون تو خیابون نمیتونم برم و همه دارن اعدام میشن. اعدام این نیست که که یه آدم رو بفرستن بالای دار، همین که اعصابی برای آدمای این مملکت نمونده، یعنی روحشون داره از بدن خارج میشه. یعنی [...]
دستهبندی شده در اجتماعی, حقوق بشر, شخصی در بهمن.۰۵, ۱۳۸۹
اسم کوچهی ما «سحرخیز» است. اگر بشود به خانهی مادربزرگ گفت خانهی ما، که میشود گفت ولی خب توی پادگان هیچکس باورش نمیشود من اینجا زندگی میکنم، که زندگی هم نمیکنم. این کوچهی سحرخیز تاریخچهاش هر چه که بوده من نمیدانم، اما تا جایی که یادم میآید، حداقل در خانهی ما جز پدربزرگم که صبح [...]
دستهبندی شده در اجتماعی, روزمره, شخصی در بهمن.۰۱, ۱۳۸۹
امروز وارد ششمین ماهی میشوم که زندگیام دست خودم نیست، گاهی لازم است آدم چنین تبعیدهایی را تجربه کند. حالا کمکم با مفهوم آشخوری آشنا میشوم. جایی که نه سن و سال مهم است و نه درجه. مهم این است که کسانی هستند که زودتر از تو به این جزیره تبعید شدند و حق دارند [...]
دستهبندی شده در اجتماعی, ادبیات, سیاست در آذر.۱۸, ۱۳۸۸
خیلی دوست داشتم در خط مقدم بودم که نبودم، در خط مقدم اعتراضات روزهای داغ سال ۱۳۸۸ روزهایی که دههی شصتیها قد کشیدند و مایهی افتخار شدند. من به همهی ما، به همهی حضورمان احترام میگذارم و افتخار میکنم. همیشه پای صحبتهای بزرگترها که مینشینم و مینشینید، از روزهای پراتفاق دوران نوجوانی و جوانیشان که [...]
دستهبندی شده در اجتماعی در مهر.۱۶, ۱۳۸۸
کودک که بودم، البته نمیدانم آیا من کودک هم بودهام هیچ زمانی؟ شاید دوست داشتم که بزرگترها به حرفهای من گوش کنند، توجه کنند. هر چند آنچنان هم بچهی پرشر و شوری نبودهام و از همان کودکی مثل لاکپشت دوست داشتم در لاک خودم فرو بروم. هر چه ماند از سادهدلی کودکیام، خاطراتی شد که [...]
دستهبندی شده در اجتماعی, سیاست, وبلاگستان در دی.۲۰, ۱۳۸۷
سلام مسیح جان، اول دلم میخواست یک جور دیگری بنویسم، مثلآ بنویسم «برو نامه رو بده بابات بخونه، یه چیزی تو مایههای بگو بزرگترت بیاد». اما بعد درک کردم که حالگیری عظیمیست هر چند همین مقدمه نوشتن من هم خود به نوعی حالگیری بدتریست. ولی سعی کن این نامه را خودت بخوانی و دور از [...]
دستهبندی شده در اجتماعی, اینترنت در دی.۰۶, ۱۳۸۷
ماجراهای اخیر اتفاق افتاده پیرامون فرندفید، نوشتنهای پی در پی در مورد اینکه فرندفید قبلترها بهتر بود و حالا بدتر است. اکانت پاک کردنهای متوالی (نمی گویم بیمورد چون هر کس برای خودش یک دلایلی دارد که به من مربوط نمیشود) اما وقتی میبینم عدهای از تمام شدن فرندفید حرف میزنند یا به هرز رفتن [...]
برچسبها:وب ٢.٠, وسیله, کاربران