یادداشت‌های در ‘شعر’ دسته:

آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش

ببرد از من قرار و طاقت و هوش بت سنگین دل سیمین بناگوش نگاری چابکی شنگی کلهدار ظریفی مه وشی ترکی قباپوش ز تاب آتش سودای عشقش به سان دیگ دایم می‌زنم جوش چو پیراهن شوم آسوده خاطر گرش همچون قبا گیرم در آغوش اگر پوسیده گردد استخوانم نگردد مهرت از جانم فراموش دل و [...]

دیدگاه (۱)

برای سمیه توحیدلو

غریبه دشمن ِ تو نیست رمال ِ بی‌دل دشمنه وقتی که شلاق می‌زنه این خودشه که … می‌شکنه – شهیار قنبری

ارسال دیدگاه

تا لحظه‌ی خاکستر

تقدیم‌شده به مسعود کیمیایی پاره‌ای مشعل همسایه را روشن می‌کنند پاره‌ای خاموش و این‌ها مردم بی‌تاریخ‌اند: مصداق‌های ساده‌ی خوب و بد تاریکی و روشنی روزی و شبی بریده از زمان دو روی پاره کاغذی بی‌نیاز از برگه‌ی دفتری بودن پاره‌ای خود مشعل‌اند تا پایان می‌سوزند تا لحظه‌ی خاکستر مشعل‌های غمناکی که روشن می‌کنند فرسخ‌شمارهای راه [...]

ارسال دیدگاه

جای مهمان خالیست

چه سکوتی چه شبی جای یک عابر ِ شب‌گرد ِ غزل‌خوان خالیست (+)

دیدگاه (۱)

مژده‌ی رحمت برساند سروش

گر چه وصالش نه به کوشش دهند هر قدر ای دل که توانی بکوش لطف خدا بیشتر از جرم ماست نکته‌ی سربسته چه دانی خموش گوش من و حلقه‌ی گیسوی یار روی من و خاک در می‌فروش*

ارسال دیدگاه

داوری دارم بسی، یا رب که را داور کنم

عهد و پیمان فلک را نیست چندان اعتبار عهد با پیمانه بندم، شرط با ساغر کنم من که دارم در گدایی گنج سلطانی به دست کی طمع در گردش گردون دون‌پرور کنم «حافظ»

دیدگاه‌ها (۲)

جواب‌ها پر از تقلبند

هیچ بارگاهی از ما نماند. بارگاه ما، آرام‌گاهمان بود. چه بر یاران رفت؟ کمان‌گیری، که خود در تیر نشست. شاهزاده‌ای، که خود بر خاک نشست. خانه زیر باران و خمپاره بود و ما یکدیگر را ستایش می‌کردیم آنقدر به هم نزدیک بودیم شادمانی‌های رکیک را به یکدیگر تعارف نمی‌کردیم. هوا پر از لطافت بود حتی [...]

ارسال دیدگاه

من خونِ چشمِ شاعران، دیوان به دیوان دیده‌ام

شرح ِ ستم بس خوانده‌ام، آتش به آتش مانده‌ام من اشک ِ چشم ِ کودکان، دامان به دامان دیده‌ام از این کُلَه تا آن کُلَه، فرقی ندارد شیخ و شَه من پاسدار و پاسِبان، ایران به ایران دیده‌ام ———————————- «انسان» با صدای «داریوش»، شعر «معینی کرمانشاهی» و موسیقی «هومن دپارس»

دیدگاه‌ها (۵)

ببین من خیسم از یادت

«مرد ِ بی‌خورشید» دوباره بغض ِ دلتنگی، گلوتُ بسته انگاری ببین من خیسم از یادت، چرا با من نمی‌باری؟ من از شبگریه لبریزم، تب ِ زردی ِ شالیزم منُ با چشم ِ شب‌تابت، یه شب، تنها درآویزم بذار از بغض ِ باریدن، تنم هم‌جنس ِ تو باشه نذار این مرد ِ بی‌خورشید، تو این شبگریه [...]

ارسال دیدگاه

شاعر هم می‌فرماید که

شاملو در شعر «بهار خاموش» از دفتر «هوای تازه»اش می‌نویسد: نه آدم‌ها، نه گاوآهن، نه اسبان نه زن، نه بچه، … ده خاموش، خاموش. حالا اگر از شاعرانگی و استعارات آن بگذریم، همچین بد هم نگفته ها. فمنیست‌های جهان هم اگه خواستن می‌تونن به پا خیزند.

برچسب‌ها:,

دیدگاه (۱)