<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
>

<channel>
	<title>راه من &#187; شخصی</title>
	<atom:link href="http://rah-e-man.net/category/personal/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://rah-e-man.net</link>
	<description>زندگیِ من همینه، عاشقی با واژه‌ی خیس</description>
	<lastBuildDate>Tue, 31 Jan 2012 18:41:46 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
	<copyright>2006-2007 </copyright>
	<managingEditor>foadsa@gmail.com (راه من)</managingEditor>
	<webMaster>foadsa@gmail.com (راه من)</webMaster>
	<ttl>1440</ttl>
	<image>
		<url>http://www.rah-e-man.com/wp-content/plugins/podpress/images/powered_by_podpress.jpg</url>
		<title>راه من</title>
		<link>http://rah-e-man.net</link>
		<width>144</width>
		<height>144</height>
	</image>
	<itunes:subtitle></itunes:subtitle>
	<itunes:summary>تو فکر یک ترانه‌ام، از آرزوهای محال</itunes:summary>
	<itunes:keywords></itunes:keywords>
	<itunes:category text="Society &#38; Culture" />
	<itunes:author>راه من</itunes:author>
	<itunes:owner>
		<itunes:name>راه من</itunes:name>
		<itunes:email>foadsa@gmail.com</itunes:email>
	</itunes:owner>
	<itunes:block>no</itunes:block>
	<itunes:explicit>no</itunes:explicit>
	<itunes:image href="http://www.rah-e-man.com/wp-content/plugins/podpress/images/powered_by_podpress_large.jpg" />
		<item>
		<title>رسم عاشق‌کشی</title>
		<link>http://rah-e-man.net/2011/11/17/agha-bozorg/</link>
		<comments>http://rah-e-man.net/2011/11/17/agha-bozorg/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 Nov 2011 18:30:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>foadsa</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rah-e-man.net/?p=1757</guid>
		<description><![CDATA[نشسته‌ام بالای سرت ضجه می‌زنم. چرا؟ چرا خوابیده‌ای؟ چرا بیدار نمی‌شوی شعر بخوانی؟ من اگر شعری دارم، از این است که تو کهن‌مرد شعر بوده‌ای. تو حافظ بودی به چند روایت. تو اگر نبودی برای من شعر هم نبود. چه فرقی می‌کند کلاسیک یا مدرن؟ من شعر را با دیوارنوشته‌های اتاق تو در روستا شناختم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نشسته‌ام بالای سرت ضجه می‌زنم. چرا؟ چرا خوابیده‌ای؟ چرا بیدار نمی‌شوی شعر بخوانی؟ من اگر شعری دارم، از این است که تو کهن‌مرد شعر بوده‌ای. تو حافظ بودی به چند روایت. تو اگر نبودی برای من شعر هم نبود. چه فرقی می‌کند کلاسیک یا مدرن؟ من شعر را با دیوارنوشته‌های اتاق تو در روستا شناختم حتی اگراین چند سال آخر را به اجبار بیماری در شهر گذراندی که شهر جای شعر نبود. حداقل برای تو نبود.<br />
و حالا تو را به خاک سپرده‌ایم، آقابزرگ، آقای پدربزرگ. نیستی دیگر تا هی من این دو بیت از این <a href="http://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh211/" target="_blank">غزل</a> را بخوانم و کیف کنیم:<br />
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد<br />
آن‌که یوسف به زر ناسره بفروخته بود<br />
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ<br />
یا رب این قلب‌شناسی ز که آموخته بود</p>
 ]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rah-e-man.net/2011/11/17/agha-bozorg/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خداحافظ &#8230; همیشه ماه این شب‌هام</title>
		<link>http://rah-e-man.net/2011/11/07/hamisheh-mahe-in-shabham/</link>
		<comments>http://rah-e-man.net/2011/11/07/hamisheh-mahe-in-shabham/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 Nov 2011 21:58:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>foadsa</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rah-e-man.net/?p=1754</guid>
		<description><![CDATA[حالا دیگر کسی نیست که وقتی عصبانی می‌شوم خودم را بر سرش آوار کنم. حالا باز هم من تنهام و تو &#8230; اهل گریه و زاری نیستم. گفته بودم به تو من آدم تنهایی‌ام. آدم‌های تنها شاعرند، نویسنده‌اند، هنرمندند، خسته‌اند. من خسته‌ام و نه هنرمندم، نه نویسنده‌ام و نه شاعر. می‌بینی، حتی از نوشتن یک [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حالا دیگر کسی نیست که وقتی عصبانی می‌شوم خودم را بر سرش آوار کنم. حالا باز هم من تنهام و تو &#8230; اهل گریه و زاری نیستم. گفته بودم به تو من آدم تنهایی‌ام. آدم‌های تنها شاعرند، نویسنده‌اند، هنرمندند، خسته‌اند. من خسته‌ام و نه هنرمندم، نه نویسنده‌ام و نه شاعر. می‌بینی، حتی از نوشتن یک مرثیه‌ی عاشقانه هم عاجزم. در عوض تو نوشته‌ای. بارها از من و خودت نوشته‌ای و من هر وقت دلم خواست امیدوارم نوشته‌هایت باشد که مرورشان کنم. راستی تو رمانت را هم نوشته‌ای. همان چیزی را که می‌خواستم و خواستیم که بخواهی و بتوانی. ضرب‌المثل‌ها را ببوس و بگذار کنار. توانستن خواستن است. وگرنه من سال‌هاست که می‌خواهم و نمی‌توانم.<br />
یک عمر، فقط عنوان‌ها و اسم‌ها را ردیف کردم کنار هم و فقط شده است ترانه. من حتی از پس نوشتن یک ترانه‌ی کودک ساده (؟) نه! ترانه‌ی کودکی که هیچ‌گاه ساده نیست، برنیامده‌ام. من تا زمستان ۹۰ هم صبر نکردم که بهارمان در ۹۱ شکوفه کند.<br />
من رفتم، رفتم، رفتم و تو در جای‌جای خاطراتی که دوستشان دارم نشسته‌ای، لبخند می‌زنی و من می‌دانم که دیگر یاد گرفته‌ای گریه نکنی، چون می‌دانی هنوز هم عصبانی می‌شوم. با تو تا عشق رفته‌ام و برگشته‌ام. بارها و بارها نگفتم و حالا می‌نویسم که دوستت دارم اما نمی‌دانم چرا رفته‌ام. به احساسم شک ندارم و همراهی‌اش می‌کنم.<br />
به بودن تو در زندگی‌ام، افتخار می‌کنم.<br />
خداحافظ</p>
 ]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rah-e-man.net/2011/11/07/hamisheh-mahe-in-shabham/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک سال گذشت</title>
		<link>http://rah-e-man.net/2011/08/23/365/</link>
		<comments>http://rah-e-man.net/2011/08/23/365/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 22 Aug 2011 21:43:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>foadsa</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rah-e-man.net/?p=1707</guid>
		<description><![CDATA[یه سال پیش همچین روزی، من داشتم اعزام می‌شدم به خدمت. استرس، دلشوره و دلتنگی حال و روز من شده بود. اما حالا رسیدم به اون چشم‌به‌هم زدنی که گفته شده بود، چشممو سرویس می‌کنه. سخت و آسون گذشت این ۳۶۵ روز که آسون گرفتم. این روزایی که گذشت اگه چیزی به من یاد داده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یه سال پیش همچین روزی، من داشتم اعزام می‌شدم به خدمت. استرس، دلشوره و دلتنگی حال و روز من شده بود. اما حالا رسیدم به اون چشم‌به‌هم زدنی که گفته شده بود، چشممو سرویس می‌کنه. سخت و آسون گذشت این ۳۶۵ روز که آسون گرفتم. این روزایی که گذشت اگه چیزی به من یاد داده باشه، اون دونستن قدر پدر و مادر و اتاق و خلوت خودمه و اینترنت. حالا افتادم توی سراشیبی، سراشیبی‌ای که به قول اصطلاحی خدمتی: نمی‌کِشه!<br />
کم‌کم باید فکر بعد از خدمت باشم، جایی که دیگه قرار نیست سربازی رو بتونم بهونه کنم و شونه از زیر مسئولیت خالی کنم، کاری که این روزا مرتب توی پادگانم دارم انجامش می‌دم یعنی پیچوندن. به مرحله‌ای از زندگی دارم می‌رسم که قابل پیچوندن نیست، که گریزی از این تقدیر نیست.<br />
فقط به این امید دارم پیش می‌رم که بتونم بیافتم تو مسیری که خودم طراحی کردم واسه آینده، و مهم‌تر از همه بیدار موندن تا خود صبح با توست و اینکه دیگه اجباری نیست واسه از خواب پریدن‌های کله‌ی سحر. همین که به‌زودی این بیداری‌های ساعت ۴ و ۵ صبح تموم میشه، خودش یه دنیا ارزش داره&#8230;</p>
 ]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rah-e-man.net/2011/08/23/365/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آتیشتو به من بگیر</title>
		<link>http://rah-e-man.net/2011/05/20/atidheto-be-man-begir/</link>
		<comments>http://rah-e-man.net/2011/05/20/atidheto-be-man-begir/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 May 2011 14:19:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>foadsa</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rah-e-man.net/?p=1654</guid>
		<description><![CDATA[دخترک کبریت‌فروشی در من خانه دارد، با حوصله‌ای سرد. دخترک کبریت‌فروش پنجره‌های خانه را باز می‌کند و با صفحه‌ی مانیتور روبه‌رو می‌شود. دلش می‌خواهد همه‌ی کبریت‌هایش را بریزد اینجا، توی اینترنت. یک کبریت بکشد به افتخار گودر، بعد لایک‌ها سرازیر شود به خاکستر چوب کبریتش. می‌خواهد یک اکانت توییتر و فرندفید درست کند، اما دوست [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دخترک کبریت‌فروشی در من خانه دارد، با حوصله‌ای سرد. دخترک کبریت‌فروش پنجره‌های خانه را باز می‌کند و با صفحه‌ی مانیتور روبه‌رو می‌شود. دلش می‌خواهد همه‌ی کبریت‌هایش را بریزد اینجا، توی اینترنت. یک کبریت بکشد به افتخار گودر، بعد لایک‌ها سرازیر شود به خاکستر چوب کبریتش. می‌خواهد یک اکانت توییتر و فرندفید درست کند، اما دوست ندارد حرفی بزند، فکر می‌کند با هر کبریت می‌تواند چراغ چند توییت را روشن کند. نوشتنش می‌آید. کبریتی آتش می‌زند و با زغالش می‌نویسد بر صفحه‌ی مانیتور. حوصله‌اش گرم می‌شود.<br />
اما من دوست دارم دخترک کبریت‌هایش را بیهوده خرج نکند، فقط یک کبریت را آتش بزند تا تن من گر بگیرد. چرا دخترک کبریت‌فروش به ذهنش نرسیده بود که خودسوزی کند؟ شاید اگر عمر تاریخی‌اش به عصر ما قد می‌داد، معادله نتیجه‌ی بهتری داشت.</p>
 ]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rah-e-man.net/2011/05/20/atidheto-be-man-begir/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مرا ببر به خواب خود</title>
		<link>http://rah-e-man.net/2011/02/19/mara-bebar-be-khabe-khod/</link>
		<comments>http://rah-e-man.net/2011/02/19/mara-bebar-be-khabe-khod/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 18 Feb 2011 23:09:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>foadsa</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rah-e-man.net/?p=1540</guid>
		<description><![CDATA[اون‌طرف نمی‌تونم برم چون هنوز یک سال مونده تا گرفتن اون کارت پایان خدمت لعنتی، این‌طرف نمی‌تونم بمونم چون تو خیابون نمی‌تونم برم و همه دارن اعدام می‌شن. اعدام این نیست که که یه آدم رو بفرستن بالای دار، همین که اعصابی برای آدمای این مملکت نمونده، یعنی روحشون داره از بدن خارج می‌شه. یعنی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اون‌طرف نمی‌تونم برم چون هنوز یک سال مونده تا گرفتن اون کارت پایان خدمت لعنتی، این‌طرف نمی‌تونم بمونم چون تو خیابون نمی‌تونم برم و همه دارن اعدام می‌شن. اعدام این نیست که که یه آدم رو بفرستن بالای دار، همین که اعصابی برای آدمای این مملکت نمونده، یعنی روحشون داره از بدن خارج می‌شه. یعنی همه دارن اعدام می‌شن.<br />
تنها خبر خوش این روزهای مملکت، انتخاب «جرم» مسعود کیمیایی به عنوان بهترین فیلم جشنواره‌س. این بار من موقع حشنواره تهران بودم ولی، سربازی نگذاشت بتونم جرم رو ببینم. بی‌صبرانه منتظر عید نوروز هستم تا معجزه‌ی تازه‌ی کیمیایی رو بر پرده‌ی سینما ببینم.<br />
اصلن این نوشته رو نوشتم که چی؟ این‌ور جای من نیست و اون‌ور راه من نیست. تو خواب تو جا هست؟</p>
 ]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rah-e-man.net/2011/02/19/mara-bebar-be-khabe-khod/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

