یادداشت‌های در ‘شخصی’ دسته:

که این کار دله

همیشه دوست داشتم ورزشی‌نویس یه روزنامه‌ای، مجله‌ای چیزی باشم. همیشه دوست داشتم خیلی چیزا بشم. ولی مگه به دوست داشتنه؟

ارسال دیدگاه

تو این سکوت منتشر

گلاب می‌گه «همیشه همون‌جوری بنویس که تو وبلاگ می‌نویسی. تو وبلاگ خیلی راحت می‌نویسی.» من فکر می‌کنم که چه‌جوری وبلاگ می‌نویسم؟ چه‌جوری می‌شه که انقدر راحت به نظر می‌آد؟ من که خیلی دهنم سرویس می‌شه تا یه مطلب واسه وبلاگ بنویسم. قبل‌ترها که وبلاگم هنوز برو بیایی داشت، مگر وبلاگ هم برو بیا دارد؟، یا [...]

ارسال دیدگاه

رقصی چنین

می‌گوید آن رباب که مردم ز انتظار دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست من هم رباب عشقم و عشقم ربابی‌ست وان لطف‌های زخمه رحمانم آرزوست مولوی

دیدگاه (۱)

رسم عاشق‌کشی

نشسته‌ام بالای سرت ضجه می‌زنم. چرا؟ چرا خوابیده‌ای؟ چرا بیدار نمی‌شوی شعر بخوانی؟ من اگر شعری دارم، از این است که تو کهن‌مرد شعر بوده‌ای. تو حافظ بودی به چند روایت. تو اگر نبودی برای من شعر هم نبود. چه فرقی می‌کند کلاسیک یا مدرن؟ من شعر را با دیوارنوشته‌های اتاق تو در روستا شناختم [...]

دیدگاه (۱)

خداحافظ … همیشه ماه این شب‌هام

حالا دیگر کسی نیست که وقتی عصبانی می‌شوم خودم را بر سرش آوار کنم. حالا باز هم من تنهام و تو … اهل گریه و زاری نیستم. گفته بودم به تو من آدم تنهایی‌ام. آدم‌های تنها شاعرند، نویسنده‌اند، هنرمندند، خسته‌اند. من خسته‌ام و نه هنرمندم، نه نویسنده‌ام و نه شاعر. می‌بینی، حتی از نوشتن یک [...]

دیدگاه (۱)

یک سال گذشت

یه سال پیش همچین روزی، من داشتم اعزام می‌شدم به خدمت. استرس، دلشوره و دلتنگی حال و روز من شده بود. اما حالا رسیدم به اون چشم‌به‌هم زدنی که گفته شده بود، چشممو سرویس می‌کنه. سخت و آسون گذشت این ۳۶۵ روز که آسون گرفتم. این روزایی که گذشت اگه چیزی به من یاد داده [...]

دیدگاه‌ها (۲)

آتیشتو به من بگیر

دخترک کبریت‌فروشی در من خانه دارد، با حوصله‌ای سرد. دخترک کبریت‌فروش پنجره‌های خانه را باز می‌کند و با صفحه‌ی مانیتور روبه‌رو می‌شود. دلش می‌خواهد همه‌ی کبریت‌هایش را بریزد اینجا، توی اینترنت. یک کبریت بکشد به افتخار گودر، بعد لایک‌ها سرازیر شود به خاکستر چوب کبریتش. می‌خواهد یک اکانت توییتر و فرندفید درست کند، اما دوست [...]

ارسال دیدگاه

مرا ببر به خواب خود

اون‌طرف نمی‌تونم برم چون هنوز یک سال مونده تا گرفتن اون کارت پایان خدمت لعنتی، این‌طرف نمی‌تونم بمونم چون تو خیابون نمی‌تونم برم و همه دارن اعدام می‌شن. اعدام این نیست که که یه آدم رو بفرستن بالای دار، همین که اعصابی برای آدمای این مملکت نمونده، یعنی روحشون داره از بدن خارج می‌شه. یعنی [...]

دیدگاه (۱)

اسم تو، مسیر آینده رو پیدا کردنه

فردا روز من و توست، من و تو می‌پرستیمش و هر روز خاطره‌اش را در دل مزمزه می‌کنیم. از این روست که دوست دارم این ترانه‌ی دل‌نشین ایرج جنتی عطایی را که مهرداد عزیز با ملودی و صدای خود به یک زیبای جاودانه بدل نموده است که با تنظیم علی الهی و ویدیویی از سیروس [...]

دیدگاه‌ها (۲)

غیبت عشقه که ما رو می‌کشه

اسم کوچه‌ی ما «سحرخیز» است. اگر بشود به خانه‌ی مادربزرگ گفت خانه‌ی ما، که می‌شود گفت ولی خب توی پادگان هیچ‌کس باورش نمی‌شود من اینجا زندگی می‌کنم، که زندگی هم نمی‌کنم. این کوچه‌ی سحرخیز تاریخچه‌اش هر چه که بوده من نمی‌دانم، اما تا جایی که یادم می‌آید، حداقل در خانه‌‌ی ما جز پدربزرگم که صبح [...]

دیدگاه (۱)