یادداشتهای در ‘شخصی’ دسته:
دستهبندی شده در شخصی در آبان.۲۶, ۱۳۹۰
نشستهام بالای سرت ضجه میزنم. چرا؟ چرا خوابیدهای؟ چرا بیدار نمیشوی شعر بخوانی؟ من اگر شعری دارم، از این است که تو کهنمرد شعر بودهای. تو حافظ بودی به چند روایت. تو اگر نبودی برای من شعر هم نبود. چه فرقی میکند کلاسیک یا مدرن؟ من شعر را با دیوارنوشتههای اتاق تو در روستا شناختم [...]
دستهبندی شده در شخصی, عاشقانه در آبان.۱۶, ۱۳۹۰
حالا دیگر کسی نیست که وقتی عصبانی میشوم خودم را بر سرش آوار کنم. حالا باز هم من تنهام و تو … اهل گریه و زاری نیستم. گفته بودم به تو من آدم تنهاییام. آدمهای تنها شاعرند، نویسندهاند، هنرمندند، خستهاند. من خستهام و نه هنرمندم، نه نویسندهام و نه شاعر. میبینی، حتی از نوشتن یک [...]
دستهبندی شده در روزمره, شخصی در شهریور.۰۱, ۱۳۹۰
یه سال پیش همچین روزی، من داشتم اعزام میشدم به خدمت. استرس، دلشوره و دلتنگی حال و روز من شده بود. اما حالا رسیدم به اون چشمبههم زدنی که گفته شده بود، چشممو سرویس میکنه. سخت و آسون گذشت این ۳۶۵ روز که آسون گرفتم. این روزایی که گذشت اگه چیزی به من یاد داده [...]
دستهبندی شده در شخصی در اردیبهشت.۳۰, ۱۳۹۰
دخترک کبریتفروشی در من خانه دارد، با حوصلهای سرد. دخترک کبریتفروش پنجرههای خانه را باز میکند و با صفحهی مانیتور روبهرو میشود. دلش میخواهد همهی کبریتهایش را بریزد اینجا، توی اینترنت. یک کبریت بکشد به افتخار گودر، بعد لایکها سرازیر شود به خاکستر چوب کبریتش. میخواهد یک اکانت توییتر و فرندفید درست کند، اما دوست [...]
دستهبندی شده در اجتماعی, شخصی در بهمن.۳۰, ۱۳۸۹
اونطرف نمیتونم برم چون هنوز یک سال مونده تا گرفتن اون کارت پایان خدمت لعنتی، اینطرف نمیتونم بمونم چون تو خیابون نمیتونم برم و همه دارن اعدام میشن. اعدام این نیست که که یه آدم رو بفرستن بالای دار، همین که اعصابی برای آدمای این مملکت نمونده، یعنی روحشون داره از بدن خارج میشه. یعنی [...]
دستهبندی شده در شخصی, متن ترانهی دیگران, موسیقی در بهمن.۱۷, ۱۳۸۹
فردا روز من و توست، من و تو میپرستیمش و هر روز خاطرهاش را در دل مزمزه میکنیم. از این روست که دوست دارم این ترانهی دلنشین ایرج جنتی عطایی را که مهرداد عزیز با ملودی و صدای خود به یک زیبای جاودانه بدل نموده است که با تنظیم علی الهی و ویدیویی از سیروس [...]
دستهبندی شده در اجتماعی, حقوق بشر, شخصی در بهمن.۰۵, ۱۳۸۹
اسم کوچهی ما «سحرخیز» است. اگر بشود به خانهی مادربزرگ گفت خانهی ما، که میشود گفت ولی خب توی پادگان هیچکس باورش نمیشود من اینجا زندگی میکنم، که زندگی هم نمیکنم. این کوچهی سحرخیز تاریخچهاش هر چه که بوده من نمیدانم، اما تا جایی که یادم میآید، حداقل در خانهی ما جز پدربزرگم که صبح [...]
دستهبندی شده در اجتماعی, روزمره, شخصی در بهمن.۰۱, ۱۳۸۹
امروز وارد ششمین ماهی میشوم که زندگیام دست خودم نیست، گاهی لازم است آدم چنین تبعیدهایی را تجربه کند. حالا کمکم با مفهوم آشخوری آشنا میشوم. جایی که نه سن و سال مهم است و نه درجه. مهم این است که کسانی هستند که زودتر از تو به این جزیره تبعید شدند و حق دارند [...]
دستهبندی شده در شخصی در دی.۲۰, ۱۳۸۹
خیلی وقت است که ننوشتهام. نه فقط اینجا، هر جا. خاصیت سرباز جماعت این است یا من اینگونه سربازیام، نمیدانم. به هر حال از تاریخ اعزام که اول شهریور ۸۹ بود، ۱۴۱ روز گذشته است، زود و دیر. اول آموزشی و بعد دورهی کد تخصصی تکاوری، هه! نگاه کن به من، کجای من به تکاور [...]
دستهبندی شده در شخصی در مهر.۱۶, ۱۳۸۹
آموزشی خوش میگذرد. آدم باید یک وقتی از طرف خدا پاسخ خوب کارهایش را بگیرد، خب حالا هم نوبت من. وقتی اعتقاد داشته باشی که اعمالت درست است، به موقع جواب میگیری. در حال حاضر که سربازی خوش گذشته است. مهمترینش اینکه بیشتر از همیشهی زندگیام تو را دیدهام و نگذاشتهام که داستان خدمت سربازی [...]