یادداشت‌های در ‘عاشقانه’ دسته:

روح بزرگ

اشتباه از من بود در آن هنگام که نیلوفرانه‌ی نگاهت از آن من بود. وقتی نوازش دستانت جز دستان من دیگری را نمی‌خواست. شب‌هنگام وقتی هرم نفس‌هایت بر گونه‌های من می‌تابید. سپیده‌دم که لبانت نفرتش را از صبح به لبان من می‌آمیخت من تو را از یاد برده بودم و کورسوی ناامید نگاهم به سراب [...]

دیدگاه‌ها (۴)

وقتی تو نیستی

با حضور تو شبها شعر را زندگی می‌کردم، با لمس نگاه‌هایت، با هرم نفس‌هایت و با عاشقانه‌های لطیف شبانه‌ات. اما حالا وقتی تو نیستی شعر می‌گویم از چشم‌های معصومت، از نفس‌های گرمت و از سپیدی رؤیاییت. اگر مانده بودی شاعر نمی‌شدم اما تو را داشتم و شعرهایم را. اکنون تو نیستی، شاعرم اما هیچ ندارم [...]

دیدگاه (۱)

دوری و همین‌جایی

اگرچه مرا به تنهایی خو داده‌ای، اما من هنوز نام تو را می‌خوانم، برای ابرها وقتی نمی‌بارند از تو می‌گویم تا ببارند، تا بغض‌شان بشکند، تو را شعر می‌کنم تا آهنگ معنی بگیرد، تا داغ دلم تازه شود. اینجایی در یاد من، کنار من، وقتی حوصله سر می‌رود، شکسته‌ام اما تو را در خاطر نمی‌شکنم…با [...]

دیدگاه‌ها (۲)

آغوش

بلندتر بگو، نمیشنوم، میگویی دوستت دارم، از لبهایت میخوانم اما نمیشنوم، دوستم داری؟ اینکه حرف تازه ای نیست، از بس گفته ای و گفته ام تکراری شده است، از چهره معصومت خسته شده ام، از عشق صادقانه ات کلافه ام، دیگر رغبتی برای آغوشت ندارم، نگاه کن این بانوی صورتی را، چشمان خمارش دوستانه فریاد [...]

دیدگاه‌ها (۶)

رؤیا

درها را به روی رؤیا میبندم که تو خود حقیقتی، میخواهم در حقیقت تو غرق شوم و در آغوش پر مهرت گرم. مرا در آغوش میگیری و میگویی برایم بخوان، پیشانیت را میبوسم و تمام تنم را تب تو میسوزاند، میگویی بخوان و من هنوز مبهوت زیبایی توام. زمزمه میکنم: کوچ میکنی از عشق من، [...]

دیدگاه‌ها (۲)

ماه همیشه عاشقه

اشکهایت را با دستان لرزانم از روی گونه هایت پاک میکنم، نگاهت بی نهایت معصومانه است. قطره های اشکی را که بر روی انگشتانم مانده است مزمزه میکنم، مزه دوست داشتن میدهد، سرت را روی شانه هایم میگذاری و اشکهایت دوباره سرازیر میشود، از لرزشی که به شانه هایم میدهی تمام بدنم میلرزد. سرت را [...]

دیدگاه‌ها (۵)

معکوس

عشق را از نگاهش میخواندم وقتی پلکهایش را بر هم میگذاشت… دوستت دارم را از صدایش میشنیدم وقتی سکوت میکرد… گرمی دستانش را حس میکردم وقتی دستانش را از من دریغ میکرد… و شیرینی لبهایش را لذت میبردم وقتی رویش را از من برمیگرداند… در خواب و خیال من چه خوشبختم. پ.ن: تا اطلاع ثانوی [...]

دیدگاه (۱)