یادداشتهای در ‘عاشقانه’ دسته:
دستهبندی شده در عاشقانه در آذر.۱۸, ۱۳۸۵
اشتباه از من بود در آن هنگام که نیلوفرانهی نگاهت از آن من بود. وقتی نوازش دستانت جز دستان من دیگری را نمیخواست. شبهنگام وقتی هرم نفسهایت بر گونههای من میتابید. سپیدهدم که لبانت نفرتش را از صبح به لبان من میآمیخت من تو را از یاد برده بودم و کورسوی ناامید نگاهم به سراب [...]
دستهبندی شده در عاشقانه در مرداد.۰۶, ۱۳۸۵
با حضور تو شبها شعر را زندگی میکردم، با لمس نگاههایت، با هرم نفسهایت و با عاشقانههای لطیف شبانهات. اما حالا وقتی تو نیستی شعر میگویم از چشمهای معصومت، از نفسهای گرمت و از سپیدی رؤیاییت. اگر مانده بودی شاعر نمیشدم اما تو را داشتم و شعرهایم را. اکنون تو نیستی، شاعرم اما هیچ ندارم [...]
دستهبندی شده در عاشقانه در خرداد.۰۶, ۱۳۸۵
اگرچه مرا به تنهایی خو دادهای، اما من هنوز نام تو را میخوانم، برای ابرها وقتی نمیبارند از تو میگویم تا ببارند، تا بغضشان بشکند، تو را شعر میکنم تا آهنگ معنی بگیرد، تا داغ دلم تازه شود. اینجایی در یاد من، کنار من، وقتی حوصله سر میرود، شکستهام اما تو را در خاطر نمیشکنم…با [...]
دستهبندی شده در عاشقانه در بهمن.۲۲, ۱۳۸۴
بلندتر بگو، نمیشنوم، میگویی دوستت دارم، از لبهایت میخوانم اما نمیشنوم، دوستم داری؟ اینکه حرف تازه ای نیست، از بس گفته ای و گفته ام تکراری شده است، از چهره معصومت خسته شده ام، از عشق صادقانه ات کلافه ام، دیگر رغبتی برای آغوشت ندارم، نگاه کن این بانوی صورتی را، چشمان خمارش دوستانه فریاد [...]
دستهبندی شده در عاشقانه در دی.۲۹, ۱۳۸۴
درها را به روی رؤیا میبندم که تو خود حقیقتی، میخواهم در حقیقت تو غرق شوم و در آغوش پر مهرت گرم. مرا در آغوش میگیری و میگویی برایم بخوان، پیشانیت را میبوسم و تمام تنم را تب تو میسوزاند، میگویی بخوان و من هنوز مبهوت زیبایی توام. زمزمه میکنم: کوچ میکنی از عشق من، [...]
دستهبندی شده در عاشقانه در آبان.۱۵, ۱۳۸۴
اشکهایت را با دستان لرزانم از روی گونه هایت پاک میکنم، نگاهت بی نهایت معصومانه است. قطره های اشکی را که بر روی انگشتانم مانده است مزمزه میکنم، مزه دوست داشتن میدهد، سرت را روی شانه هایم میگذاری و اشکهایت دوباره سرازیر میشود، از لرزشی که به شانه هایم میدهی تمام بدنم میلرزد. سرت را [...]
دستهبندی شده در عاشقانه در مهر.۳۰, ۱۳۸۴
عشق را از نگاهش میخواندم وقتی پلکهایش را بر هم میگذاشت… دوستت دارم را از صدایش میشنیدم وقتی سکوت میکرد… گرمی دستانش را حس میکردم وقتی دستانش را از من دریغ میکرد… و شیرینی لبهایش را لذت میبردم وقتی رویش را از من برمیگرداند… در خواب و خیال من چه خوشبختم. پ.ن: تا اطلاع ثانوی [...]