<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
		xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
>

<channel>
	<title>راه من &#187; روزمره</title>
	<atom:link href="http://rah-e-man.net/category/daily/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://rah-e-man.net</link>
	<description>زندگیِ من همینه، عاشقی با واژه‌ی خیس</description>
	<lastBuildDate>Wed, 16 May 2012 13:17:05 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
	<copyright>2006-2007 </copyright>
	<managingEditor>foadsa@gmail.com (راه من)</managingEditor>
	<webMaster>foadsa@gmail.com (راه من)</webMaster>
	<ttl>1440</ttl>
	<image>
		<url>http://www.rah-e-man.com/wp-content/plugins/podpress/images/powered_by_podpress.jpg</url>
		<title>راه من</title>
		<link>http://rah-e-man.net</link>
		<width>144</width>
		<height>144</height>
	</image>
	<itunes:subtitle></itunes:subtitle>
	<itunes:summary>تو فکر یک ترانه‌ام، از آرزوهای محال</itunes:summary>
	<itunes:keywords></itunes:keywords>
	<itunes:category text="Society &#38; Culture" />
	<itunes:author>راه من</itunes:author>
	<itunes:owner>
		<itunes:name>راه من</itunes:name>
		<itunes:email>foadsa@gmail.com</itunes:email>
	</itunes:owner>
	<itunes:block>no</itunes:block>
	<itunes:explicit>no</itunes:explicit>
	<itunes:image href="http://www.rah-e-man.com/wp-content/plugins/podpress/images/powered_by_podpress_large.jpg" />
		<item>
		<title>تو این سکوت منتشر</title>
		<link>http://rah-e-man.net/2012/04/23/too-in-sokoote-montasher/</link>
		<comments>http://rah-e-man.net/2012/04/23/too-in-sokoote-montasher/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Apr 2012 11:47:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>foadsa</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rah-e-man.net/?p=1810</guid>
		<description><![CDATA[گلاب می‌گه «همیشه همون‌جوری بنویس که تو وبلاگ می‌نویسی. تو وبلاگ خیلی راحت می‌نویسی.» من فکر می‌کنم که چه‌جوری وبلاگ می‌نویسم؟ چه‌جوری می‌شه که انقدر راحت به نظر می‌آد؟ من که خیلی دهنم سرویس می‌شه تا یه مطلب واسه وبلاگ بنویسم. قبل‌ترها که وبلاگم هنوز برو بیایی داشت، مگر وبلاگ هم برو بیا دارد؟، یا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گلاب می‌گه «همیشه همون‌جوری بنویس که تو وبلاگ می‌نویسی. تو وبلاگ خیلی راحت می‌نویسی.» من فکر می‌کنم که چه‌جوری وبلاگ می‌نویسم؟ چه‌جوری می‌شه که انقدر راحت به نظر می‌آد؟ من که خیلی دهنم سرویس می‌شه تا یه مطلب واسه وبلاگ بنویسم.<br />
قبل‌ترها که وبلاگم هنوز برو بیایی داشت، مگر وبلاگ هم برو بیا دارد؟، یا شاید منظورم این است: همان موقع که مردم هنوز وبلاگ می‌خواندند و کودتا نشده بود. روزای خوبی بود. روزای خوب از نظر هر کسی تعریفی دارد. هایده وقتی می‌خواند روزای روشن خداحافظ منظورش روزای خوب نیست، او منظورش روزای روشن است. من وقتی می‌گم روزای خوب منظورم اصلن روشن نیست. خودم هم نمی‌دانم روزای خوب یعنی چه.<br />
از کودتا می‌گفتم، سنه‌ی چند بود؟ فراموش‌کار شده‌ام؟ نه! من از همان اول اولش هم حافظه‌ی خوبی نداشتم. خیلی غم‌انگیزه توی این سن آدم کودتاهای زیادی دیده باشه. خیلیا رو دیده باشی که اومدن و رفتن و تو مونده باشی. تو مونده باشی و نشکسته باشی. توی این کوچه هنوز همه صبح زود بیدار می‌شن. صبح زود خیلی غم‌انگیزه. اینو به سلامتی اون سربازایی می‌نویسم که صبح زود براشون غم‌انگیز نیست،‌ کابوسه.<br />
گلاب می‌گه «همیشه همون‌جوری بنویس که تو وبلاگ می‌نویسی.» توی این وبلاگ یه آدم خسته نشسته که توی مغزش کلمه‌های غم‌انگیز رژه می‌رن. یه مدت دنبال این بودم که بفهمم «اولین خسته که بود؟» دوست داشتم یکی از سؤالای کنکور بود. مطمئنم طراح سؤالای کنکور آدم خسته‌ایه ولی اولین خسته نیست. اگه آدم رو اولین انسان بدونیم، می‌تونیم حدس بزنیم که اولین خسته هم خودش بوده. خسته بود از بهشت زد بیرون، بعد خدا حوا رو فرستاد پی‌اش، خودش هم نشست به داستان نوشتن برای تکذیب خسته‌گی آدم.<br />
این که خسته نباشی، خیلی غم‌انگیزه.</p>
 ]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rah-e-man.net/2012/04/23/too-in-sokoote-montasher/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بیا تا نرقصیم</title>
		<link>http://rah-e-man.net/2012/04/11/bia-ta-naraghsim/</link>
		<comments>http://rah-e-man.net/2012/04/11/bia-ta-naraghsim/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 11 Apr 2012 20:43:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>foadsa</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rah-e-man.net/?p=1797</guid>
		<description><![CDATA[وضعیتیه که اگه رقص هم بلد باشم، نمی‌دونم به چه سازی برقصم. از خردادیان هم کمکی برنمی‌آد.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وضعیتیه که اگه رقص هم بلد باشم، نمی‌دونم به چه سازی برقصم. از خردادیان هم کمکی برنمی‌آد.</p>
 ]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rah-e-man.net/2012/04/11/bia-ta-naraghsim/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مثل سایه‌ی ابرم</title>
		<link>http://rah-e-man.net/2012/04/02/mesle-sayeye-abram/</link>
		<comments>http://rah-e-man.net/2012/04/02/mesle-sayeye-abram/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Apr 2012 06:42:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>foadsa</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rah-e-man.net/?p=1794</guid>
		<description><![CDATA[اگه منم مثل بقیه نوشتن رو کار ندونم، می‌تونم با خیال ناراحتی بگم که این روزها که می‌گذرد بیکارم. اگرم نه که، طبق معمول بیکارم.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اگه منم مثل بقیه نوشتن رو کار ندونم، می‌تونم با خیال ناراحتی بگم که این روزها که می‌گذرد بیکارم. اگرم نه که، طبق معمول بیکارم.</p>
 ]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rah-e-man.net/2012/04/02/mesle-sayeye-abram/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ما اون‌قدی نیست که نبودیم &#8230;</title>
		<link>http://rah-e-man.net/2011/08/27/head-and-shoulders/</link>
		<comments>http://rah-e-man.net/2011/08/27/head-and-shoulders/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 27 Aug 2011 18:41:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>foadsa</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[روزمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rah-e-man.net/?p=1709</guid>
		<description><![CDATA[چند تا داروخونه رو سر زدم، کچل اجباری‌ام اما نگران شده‌ام که بعد از خدمت موهام رو به حالت قبل نداشته باشم. با اون خاطره‌ای که حسین نوروزی تعریف کرده بود، گمون می‌کنم من کلن دیگر کچل بمونم٬ البته که همه‌ش وسواس بیخوده. به هر حال چند وقتی بود به خاطر اینکه مویی ندارم قید [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چند تا داروخونه رو سر زدم، کچل اجباری‌ام اما نگران شده‌ام که بعد از خدمت موهام رو به حالت قبل نداشته باشم. با اون خاطره‌ای که حسین نوروزی تعریف کرده بود، گمون می‌کنم من کلن دیگر کچل بمونم٬ البته که همه‌ش وسواس بیخوده. به هر حال چند وقتی بود به خاطر اینکه مویی ندارم قید شامپوی هد اند شولدرز رو زده بودم. امروز که سراغشو گرفتم گویا دچار تحریم ملی شده. شنیده بودم که خیلی از مواد بهداشتی و آرایشی از بازار ایرانی رخت بربستن که برن اما خب اینجوری لمسش نکرده بودم. حالا با این مصیبت وارده چی کار بیاد کرد؟ کله‌م باید دنبال یه شامپوی جایگزین بگرده٬ در حالی که به شامپوی ذکر شده عادت کرده بوده یه زمونی. به قول داریوش ارجمند تو فیلم اعتراض٬ ما اون‌قدی نیست که نبودیم (حالا گیرم ۶ ماه یا ۱۲ سال) اما حرفا، جنسا، کارا، دغدغه‌ها، حتی اینترنت هم ملی داره می‌شه. به نظرتون تو این مملکتی که داریم، به جای شامپوی هد اند شولدرز سبز، از چه شامپویی می‌شه استفاده کرد که تحت لیسانس استکبار جهانی نباشه؟</p>
 ]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rah-e-man.net/2011/08/27/head-and-shoulders/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک سال گذشت</title>
		<link>http://rah-e-man.net/2011/08/23/365/</link>
		<comments>http://rah-e-man.net/2011/08/23/365/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 22 Aug 2011 21:43:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>foadsa</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rah-e-man.net/?p=1707</guid>
		<description><![CDATA[یه سال پیش همچین روزی، من داشتم اعزام می‌شدم به خدمت. استرس، دلشوره و دلتنگی حال و روز من شده بود. اما حالا رسیدم به اون چشم‌به‌هم زدنی که گفته شده بود، چشممو سرویس می‌کنه. سخت و آسون گذشت این ۳۶۵ روز که آسون گرفتم. این روزایی که گذشت اگه چیزی به من یاد داده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یه سال پیش همچین روزی، من داشتم اعزام می‌شدم به خدمت. استرس، دلشوره و دلتنگی حال و روز من شده بود. اما حالا رسیدم به اون چشم‌به‌هم زدنی که گفته شده بود، چشممو سرویس می‌کنه. سخت و آسون گذشت این ۳۶۵ روز که آسون گرفتم. این روزایی که گذشت اگه چیزی به من یاد داده باشه، اون دونستن قدر پدر و مادر و اتاق و خلوت خودمه و اینترنت. حالا افتادم توی سراشیبی، سراشیبی‌ای که به قول اصطلاحی خدمتی: نمی‌کِشه!<br />
کم‌کم باید فکر بعد از خدمت باشم، جایی که دیگه قرار نیست سربازی رو بتونم بهونه کنم و شونه از زیر مسئولیت خالی کنم، کاری که این روزا مرتب توی پادگانم دارم انجامش می‌دم یعنی پیچوندن. به مرحله‌ای از زندگی دارم می‌رسم که قابل پیچوندن نیست، که گریزی از این تقدیر نیست.<br />
فقط به این امید دارم پیش می‌رم که بتونم بیافتم تو مسیری که خودم طراحی کردم واسه آینده، و مهم‌تر از همه بیدار موندن تا خود صبح با توست و اینکه دیگه اجباری نیست واسه از خواب پریدن‌های کله‌ی سحر. همین که به‌زودی این بیداری‌های ساعت ۴ و ۵ صبح تموم میشه، خودش یه دنیا ارزش داره&#8230;</p>
 ]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rah-e-man.net/2011/08/23/365/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

