یادداشت‌های در ‘روزمره’ دسته:

ما اون‌قدی نیست که نبودیم …

چند تا داروخونه رو سر زدم، کچل اجباری‌ام اما نگران شده‌ام که بعد از خدمت موهام رو به حالت قبل نداشته باشم. با اون خاطره‌ای که حسین نوروزی تعریف کرده بود، گمون می‌کنم من کلن دیگر کچل بمونم٬ البته که همه‌ش وسواس بیخوده. به هر حال چند وقتی بود به خاطر اینکه مویی ندارم قید [...]

ارسال دیدگاه

یک سال گذشت

یه سال پیش همچین روزی، من داشتم اعزام می‌شدم به خدمت. استرس، دلشوره و دلتنگی حال و روز من شده بود. اما حالا رسیدم به اون چشم‌به‌هم زدنی که گفته شده بود، چشممو سرویس می‌کنه. سخت و آسون گذشت این ۳۶۵ روز که آسون گرفتم. این روزایی که گذشت اگه چیزی به من یاد داده [...]

دیدگاه‌ها (۲)

می‌کشمت قدیمیه، اما من می‌کشمت!

چند ساعتی‌ست صفحه‌ای به رویم باز کرده‌ام که بالایش نوشته است: راه من – نوشته‌ی تازه. اما حرف تازه‌ای نیست که نوشته شود. یک ماهی شده است که نوشته‌ی تازه‌ای نیست. در دورانی به سر می‌برم که لابد همه‌ی چیزها کهنه است. همه‌ی حساب‌ها، همه‌ی حرف‌ها، همه‌ی نوشته‌ها. قدیمی شده‌ام؟ شاید همین فردا بیایم و [...]

ارسال دیدگاه

طنز من کجاست؟

یک زمانی، دقیق‌تر اگر بخواهم بگویم می‌شود پیش از کودتا، چیزهایی می‌نوشتم که نامش را گذاشته بودم طنز که از وبلاگ من رفته.

ارسال دیدگاه

داستان دستگیره‌ها

دلم خواست یک تشکری بکنم از آن‌هایی که اون دستگیره‌های تبلیغاتی رو تو اتوبوسای بی‌آرتی و یا مترو نصب می‌کنن. اصلن همیشه برام این سؤال بوده که قضیه‌ی این دستگیره‌ها چیه؟ مثلن صبح به صبح یه سری آدم دست به آچار می‌شن و دستگیره‌هایی رو با تبلیغات جدید به اون میله‌ها آویزون می‌کنن یا چی؟ [...]

ارسال دیدگاه

قافیه رو نباز، آخر شعر مال توئه

تصمیم گرفتم که از این به بعد برنامه‌ریزی کنم که چگونه علاف باشم، راستی علاف درست است یا الاف؟ همینجوری که هایده می‌خواند در گوشم با خودم گفتم خب تا کی وقتی به خانه می‌آیی می‌خواهی به پادگان فکر کنی؟ دیگر فکر نمی‌کنم. اصلن دیگر قرار است سعی کنم تا جایی که ممکن است دیگر [...]

دیدگاه (۱)

حال وُ روزم دیگه تعریفی نداره که بخواد ذکر کنه

خدمت سربازی به من نشون داد که روحم که خسته‌س بیشتر از وقتی که جسمم خسته‌س خوابم می‌آد. نکته‌شم اینجاست که وقتی جسمم خسته‌س معمولآ خوابم نمی‌آد و با روح خسته مثل مرده‌ها می‌شم. نمونه‌شم دیروز که بازی بارسلونا رو از دست دادم.

ارسال دیدگاه

بگو چه مرگته که دوباره می‌خونی؟

مرخصی عید نوروز هم تمام شد. دوباره از فردا باید ساعت ۴ صبح بیدار شوم و بروم پی خدمت‌کاری. چند ساعتی هست که این ویرایشگر وردپرس را رفرش می‌کنم تا درست لود شود و بتوانم بنویسم. بدبختی اینجاست که اینترنت درست و حسابی هم ندارم. تلفن اینجا به اسم دایی‌ام است و من برای اشتراک [...]

دیدگاه‌ها (۲)

۸۰۹۰

تا چند ساعت دیگر سال ۱۳۸۹ هم تمام خواهد شد، مثل همه‌ی این سال‌ها که اول فروردین آمده‌اند و آخر اسفند رفته‌اند و ما همیشه امید داشته‌ایم به اینکه سال نو سال خوبی و دلخوشی، سال آزادی باشد. چه تکرر غم‌انگیزی! سال ۸۹ قرار بود من به موسیقی نزدیک‌تر شوم، اما نشدم. در عوض به [...]

ارسال دیدگاه

از خواب می‌پرم، کابوس با منه

امروز وارد ششمین ماهی می‌شوم که زندگی‌ام دست خودم نیست، گاهی لازم است آدم چنین تبعیدهایی را تجربه کند. حالا کم‌کم با مفهوم آشخوری آشنا می‌شوم. جایی که نه سن و سال مهم است و نه درجه. مهم این است که کسانی هستند که زودتر از تو به این جزیره تبعید شدند و حق دارند [...]

دیدگاه‌ها (۷)