یادداشتهای در ‘روزمره’ دسته:
دستهبندی شده در روزمره, شخصی در اردیبهشت.۰۴, ۱۳۹۱
گلاب میگه «همیشه همونجوری بنویس که تو وبلاگ مینویسی. تو وبلاگ خیلی راحت مینویسی.» من فکر میکنم که چهجوری وبلاگ مینویسم؟ چهجوری میشه که انقدر راحت به نظر میآد؟ من که خیلی دهنم سرویس میشه تا یه مطلب واسه وبلاگ بنویسم. قبلترها که وبلاگم هنوز برو بیایی داشت، مگر وبلاگ هم برو بیا دارد؟، یا [...]
دستهبندی شده در روزمره در فروردین.۲۳, ۱۳۹۱
وضعیتیه که اگه رقص هم بلد باشم، نمیدونم به چه سازی برقصم. از خردادیان هم کمکی برنمیآد.
دستهبندی شده در روزمره در فروردین.۱۴, ۱۳۹۱
اگه منم مثل بقیه نوشتن رو کار ندونم، میتونم با خیال ناراحتی بگم که این روزها که میگذرد بیکارم. اگرم نه که، طبق معمول بیکارم.
دستهبندی شده در اجتماعی, روزمره در شهریور.۰۵, ۱۳۹۰
چند تا داروخونه رو سر زدم، کچل اجباریام اما نگران شدهام که بعد از خدمت موهام رو به حالت قبل نداشته باشم. با اون خاطرهای که حسین نوروزی تعریف کرده بود، گمون میکنم من کلن دیگر کچل بمونم٬ البته که همهش وسواس بیخوده. به هر حال چند وقتی بود به خاطر اینکه مویی ندارم قید [...]
دستهبندی شده در روزمره, شخصی در شهریور.۰۱, ۱۳۹۰
یه سال پیش همچین روزی، من داشتم اعزام میشدم به خدمت. استرس، دلشوره و دلتنگی حال و روز من شده بود. اما حالا رسیدم به اون چشمبههم زدنی که گفته شده بود، چشممو سرویس میکنه. سخت و آسون گذشت این ۳۶۵ روز که آسون گرفتم. این روزایی که گذشت اگه چیزی به من یاد داده [...]
دستهبندی شده در روزمره در تیر.۱۰, ۱۳۹۰
چند ساعتیست صفحهای به رویم باز کردهام که بالایش نوشته است: راه من – نوشتهی تازه. اما حرف تازهای نیست که نوشته شود. یک ماهی شده است که نوشتهی تازهای نیست. در دورانی به سر میبرم که لابد همهی چیزها کهنه است. همهی حسابها، همهی حرفها، همهی نوشتهها. قدیمی شدهام؟ شاید همین فردا بیایم و [...]
دستهبندی شده در روزمره در اردیبهشت.۲۹, ۱۳۹۰
یک زمانی، دقیقتر اگر بخواهم بگویم میشود پیش از کودتا، چیزهایی مینوشتم که نامش را گذاشته بودم طنز که از وبلاگ من رفته.
دستهبندی شده در اجتماعی, روزمره در اردیبهشت.۱۶, ۱۳۹۰
دلم خواست یک تشکری بکنم از آنهایی که اون دستگیرههای تبلیغاتی رو تو اتوبوسای بیآرتی و یا مترو نصب میکنن. اصلن همیشه برام این سؤال بوده که قضیهی این دستگیرهها چیه؟ مثلن صبح به صبح یه سری آدم دست به آچار میشن و دستگیرههایی رو با تبلیغات جدید به اون میلهها آویزون میکنن یا چی؟ [...]
دستهبندی شده در روزمره در فروردین.۲۲, ۱۳۹۰
تصمیم گرفتم که از این به بعد برنامهریزی کنم که چگونه علاف باشم، راستی علاف درست است یا الاف؟ همینجوری که هایده میخواند در گوشم با خودم گفتم خب تا کی وقتی به خانه میآیی میخواهی به پادگان فکر کنی؟ دیگر فکر نمیکنم. اصلن دیگر قرار است سعی کنم تا جایی که ممکن است دیگر [...]
دستهبندی شده در روزمره در فروردین.۲۱, ۱۳۹۰
خدمت سربازی به من نشون داد که روحم که خستهس بیشتر از وقتی که جسمم خستهس خوابم میآد. نکتهشم اینجاست که وقتی جسمم خستهس معمولآ خوابم نمیآد و با روح خسته مثل مردهها میشم. نمونهشم دیروز که بازی بارسلونا رو از دست دادم.