<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
>

<channel>
	<title>راه من &#187; سینما</title>
	<atom:link href="http://rah-e-man.net/category/cinema/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://rah-e-man.net</link>
	<description>زندگیِ من همینه، عاشقی با واژه‌ی خیس</description>
	<lastBuildDate>Tue, 31 Jan 2012 18:41:46 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
	<copyright>2006-2007 </copyright>
	<managingEditor>foadsa@gmail.com (راه من)</managingEditor>
	<webMaster>foadsa@gmail.com (راه من)</webMaster>
	<ttl>1440</ttl>
	<image>
		<url>http://www.rah-e-man.com/wp-content/plugins/podpress/images/powered_by_podpress.jpg</url>
		<title>راه من</title>
		<link>http://rah-e-man.net</link>
		<width>144</width>
		<height>144</height>
	</image>
	<itunes:subtitle></itunes:subtitle>
	<itunes:summary>تو فکر یک ترانه‌ام، از آرزوهای محال</itunes:summary>
	<itunes:keywords></itunes:keywords>
	<itunes:category text="Society &#38; Culture" />
	<itunes:author>راه من</itunes:author>
	<itunes:owner>
		<itunes:name>راه من</itunes:name>
		<itunes:email>foadsa@gmail.com</itunes:email>
	</itunes:owner>
	<itunes:block>no</itunes:block>
	<itunes:explicit>no</itunes:explicit>
	<itunes:image href="http://www.rah-e-man.com/wp-content/plugins/podpress/images/powered_by_podpress_large.jpg" />
		<item>
		<title>سیمین ِ نادر</title>
		<link>http://rah-e-man.net/2011/04/12/nader-az-simin/</link>
		<comments>http://rah-e-man.net/2011/04/12/nader-az-simin/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 12 Apr 2011 16:48:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>foadsa</dc:creator>
				<category><![CDATA[سینما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rah-e-man.net/?p=1617</guid>
		<description><![CDATA[و اما «جدایی نادر از سیمین»، دوستش داشتم. ولی به نظرم هنوز فاصله هست تا شاهکاری مثل «چهارشنبه‌سوری». «شهر زیبا» را &#8230; ندیده‌ام. اصغر فرهادی برای بسیاری بت جدید سینمایی‌ست. برای من اما فیلمنامه‌نویس و کارگردانی برجسته و قابل احترام است. فیلم را یک روز در ایام نوروز دیدیم. اول قرار نبود برویم سینما ولی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>و اما «جدایی نادر از سیمین»، دوستش داشتم. ولی به نظرم هنوز فاصله هست تا شاهکاری مثل «چهارشنبه‌سوری». «شهر زیبا» را &#8230; ندیده‌ام. اصغر فرهادی برای بسیاری بت جدید سینمایی‌ست. برای من اما فیلمنامه‌نویس و کارگردانی برجسته و قابل احترام است.<br />
فیلم را یک روز در ایام نوروز دیدیم. اول قرار نبود برویم سینما ولی خب نام اصغر فرهادی هر علاقه‌مندی را وسوسه می‌کند برای دیدن فیلمش. شاید چون از فیلم تعریف زیادی شده بود من توقع زیادی داشم. بازی پیمان معادی عالی بود. به خصوص برای من که از «درباره الی&#8230;» نسبت به او حس خوبی پیدا کرده بودم. باید منتظر فیلم‌های بیشتر و بهتری از او بود.<br />
جوگیر نشوید، اگر دوست دارید یک فیلم خوب، استاندارد و پر از «مملکتی که داریم» را در سینما ببینید «جدایی نادر از سیمین» انتخاب خوبی‌ست. اگر نه، منتظر بمانید تا وارد نمایش خانگی شود. اصلن چه اصراری هست که سینما بروید که شال و کلاه کرده‌اید برای دیدن «اخراجی‌های ۳»؟ مگر آدم برای خندیدن این‌همه پول خرج می‌کند؟ وقتی تلویزیون پر است از ا.ن و کامران نجف‌زاده و بدبختی.<br />
البته شکایتی هم نیست، بفرمایید «اخراجی‌های ۳» مسعود ده‌نمکی را ببینید. بدبختی ما که تمامی ندارد، این یکی هم روش. مملکت هم فکر کن قرار است به دست مردمی درست شود که ساخته‌های مسعود ده‌نمکی را می‌بینند و &#8230; باید گریست.</p>
 ]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rah-e-man.net/2011/04/12/nader-az-simin/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من اناری می‌کنم دانه &#8211; سه: اسمش این نیست</title>
		<link>http://rah-e-man.net/2010/07/24/hokm/</link>
		<comments>http://rah-e-man.net/2010/07/24/hokm/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 24 Jul 2010 17:00:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>foadsa</dc:creator>
				<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[من اناری می‌کنم دانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rah-e-man.net/?p=1438</guid>
		<description><![CDATA[+ محسن (پولاد کیمیایی): این جسارت نیست، اما قیمت طلا و رولکس و تریاک این روزا معلومه، قیمت این بچه‌هاست که معلوم نیست. که اونش واسه شما مهم نیست. + سهند (بهرام رادان): اونا خیلی دوست دارن بدونن چقدر ازشون خوردی، اما اینجوری نمیان سراغت. سرتو با الماس عین شیشه می‌برن. + فروزنده (لیلا حاتمی): [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>+ محسن (پولاد کیمیایی): این جسارت نیست، اما قیمت طلا و رولکس و تریاک این روزا معلومه، قیمت این بچه‌هاست که معلوم نیست. که اونش واسه شما مهم نیست.</p>
<p>+ سهند (بهرام رادان): اونا خیلی دوست دارن بدونن چقدر ازشون خوردی، اما اینجوری نمیان سراغت. سرتو با الماس عین شیشه می‌برن.</p>
<p>+ فروزنده (لیلا حاتمی): حمید جون! مهندس! حالا لباسای عروسکو درآریم ببینیم توش چیه. کائوچوئه، مقواست، پوشاله یا تنه، گوشته، قلبه، خونه، آدمه؟</p>
<p>+ فروزنده: دو دفعه از تو رئیس، از تو حیوون حامله شدم. حتی پول کورتاژ رو از حقوقم کم کردی. بچه‌ی خودتو نذاشتی تو شیشه تو مطب بمونه. با دست خودت مثل یه تیکه گوشت، جیگر سیخ نشده، وزنش کردی، تو دستت تابش دادی، الکی بغض کردی، انداختیش تو مستراح، سیفونو کشیدی آبو بستی روش. پایین نمی‌رفت، بچه‌مون تو گلوی خلا فرنگی گیر کرده بود. یادته؟ بارون میومد. با سیخ ته چترت هی زدی، زدی، زدی، زدی. تا رفت پایین. به تن و قلب راه نیفتاده‌ش زدی.</p>
<p>+ فروزنده: هی گفتی می‌گیرمت. می‌گیرمت. ای تف به این لغت می‌گیرمت. کیو می‌گیری؟ چیو می‌گیری؟ من اگه بخوام شوهر کنم، من می‌گیرمت.</p>
<p>+ فروزنده: هنوز می‌گی عاشقتم. هنوز می‌گی عشق تو اول و آخرمه. قد همین حرفی که زدی وایسا. قد همین حرفت قد بکش. این تو هنوز یه دو ماهه از این مرتیکه دارم. چی کار باید بکنم تا هنوزم بخوای زنت بشم؟</p>
<p>+ سهند: اگه قرار به درددل کردن بود خب می‌شستین تو کافی‌شاپ درددل می‌کردین. من کی اینو بردارم قصه‌ی زندگی‌مو تعریف کنم؟</p>
<p>+ فروزنده: بهتره این حیوونو بهتر بشناسی. خیلی وقته همه پنج طبقه‌ی سکرتری اون دفتر ساختمونی می‌دونن برای استخدام باید به این آقا تست بدن، همه‌ی سکرتری.</p>
<p>+ فروزنده: مث سگ هر کی دستش بو محبت داشت رو سرم کشید، دم تکون دادم.</p>
<p>+ فروزنده: تو که مغزت جای خودش نیست، اینجا. اما من می‌زنم جایی که مغزته، جایی که باهاش فکر می‌کنی.</p>
<p>+ رضا معروفی (عزت‌الله انتظامی): به من گفته بودن شما جوون‌تر از حالاتی.</p>
<p>+ رضا: چرا یهو نمیاین؟ چرا خورد خورد میاین؟</p>
<p>+ رضا: سهند، خوشگله! سهند و سبلان دیگه؟</p>
<p>+ رضا: هشت تا تخم مرغ می‌ندازی تو کره، محلی. زرده‌شو به هم نزنیا. می‌خوام وقتی می‌خورم ببینم، رؤیت کنم. زرده‌شو که به هم می‌زنن و جنجال تو توبه راه می‌ندازن و جنگ بین زرده و سفیده و کره و نمک و دو پر گوجه‌فرنگی مغلوبه می‌شه می‌ذاره جلوت، جیگر می‌خواد، جیگر می‌خواد بگه این محلی نیست.</p>
<p>+ محسن: هر چی می‌خوای بگو. فقط سیخ تو اعصاب ما نکن.</p>
<p>+ رضا:‌ شما پاسپورت قلابی می‌خواین، من کلاهبردارم؟ خفنی از سر و روتون می‌باره.</p>
<p>+ رضا: آی تو اون روح مرده و زنده‌ت جلال. من دیگه کارای کوچیک برا آدمای کوچیک نمی‌کنم. بشمر: گلوله، مهندس، جواهر، دزدی، هوم &#8230; پاسپورت. ما رو باش علاف چهار تا بچه شدیم.</p>
<p>+ فروزنده: آقا! دنیادیده، تموم کن. دختر داری، زن داری، عشق داری. شاهنامه می‌خونی. حافظ می‌شناسی. سن تو باید از این حرفا بزنه نه قیمتش رفته بالا.</p>
<p>+ فروزنده: اون مثلآ عشقمه، قراره من بهش تکیه کنم. قراره با هم زندگی کنیم. نگاه چه بدبختم. می‌گی دستات می‌لرزه. همه‌چی مونده رو دستم.</p>
<p>+ فروزنده: از این پاسپورت، مرز، از این، می‌ترسم. این شهامتو دارم که خالی کنم تو مغزم اما می‌ترسم. من رؤیا ندارم، از اینم می‌ترسم.</p>
<p>+ محسن: حالا دیگه دوسِت دارم.</p>
<p>+ رضا: این دختره رو اذیت نکنیا. هر جا باشی به اون خدا قسم، می‌دم سرتو با لبه‌ی پیت حلبی ببرن.</p>
<p>+ محسن: انقده با حلبی شاهرگ نزن. آقا رضا ما که پیرهنمون رو یه بند خشک می‌شه، چرا ازم پنهون می‌کنی؟ می‌شناسمت!</p>
<p>+ فروزنده: مث اینکه با هم از چشمه‌سر اومدیم تهرون. باید یادت بیاد. به این می‌گن پیشرفت!</p>
<p>+ فروزنده: حتی آدمی که خیال می‌کنه، خیال می‌کنه دوسته، رفیقه، عاشقه، عاشقه! نباید یه خبر بده؟ رفتی که شاه برگردی؟</p>
<p>+ فروزنده: گه بگیرن اون کلمه‌ی عشقی که از دهن تو درآد.</p>
<p>+ سهند: عاشقا آدمای متوسطی‌ن. با تعریف از هم خودشونو بزرگ می‌کنن.</p>
<p>+ سهند: ما هم مث همه، درس می‌خوندیم، روزنامه می‌خوندیم، گیتار می‌خریدیم اما یاد نمی‌گرفتیم.</p>
<p>+ محسن: از اینکه شوخی رو قاطی جدی کنی، خودت ضرر می‌کنی.</p>
<p>+ رضا: یه زمانی هم بلبل رو دسته‌ی تار من نشسته بود، می‌خوند.</p>
<p>+ رضا: خیلیا گل تو خلاشون سبز می‌شه.</p>
<p>+ رضا: پاتو از روزگار ورندار. از زندگی نترس.</p>
<p>+ رضا: خدا رحمت کنه صادق هدایتو. یه چیزی تو جوونی به من گفت که تا دنیاست تو گوشمه. گفت آدمیزاد یه سرمایه‌ی بزرگ داره، خودکشیه! نه از ترس و یا دلتنگی، نه! بهت توهین شد، طاقت نیوردی برو سراغ سرمایه‌ت. پول دفن و کفنتو آماده کن مزاحم کسی نباشی، خداحافظ.</p>
<p>+ رضا: من این کود سمی رو کار دارم. هم سمو، هم کودو.</p>
<p>+ فروزنده: چقدر خوبه آدم تو خونه‌ش سینما داشته باشه.</p>
<p>+ حد میثاق (خسرو شکیبایی): من یه آهنگ با ناهار، یه آهنگ با شامم می‌خورم.</p>
<p>+ حد میثاق: کاش بعضی از آدما قد نصف ماهی، خاویار داشتن.</p>
<p>- محسن: ما هر دو از چشمه‌سر اومدیم، دانشگاه قبول شدیم رفتیم &#8230;<br />
- حد میثاق: شعار، شعار.<br />
- اسمش این نیست. وقتی عقیده‌هات درست باشن اما خب اونا رو &#8230;<br />
- درست بگن!<br />
- سرکوب بشی، هر کی یه راه و طرفی برای خودش باز می‌کنه اون‌وقت میفتی تو خلاء<br />
- خلا!<br />
- اسمش این نیست. عقیده اگه بد اجرا شه، دلیل بر بد بودن عقیده نیست، اجرا شکست خورده. ما هم بنیه نداشتیم منم زدم به &#8230;<br />
- لات‌بازی.<br />
- اسمش این نیست. شما که ماوی، سردسته‌ای، رئیسی. برا خودم درددل می‌کنم. اگه عاقبت این جهانو می‌خوای، صاحب قدرت شو. دیگه درس خوندن مهم نبود. اما اون دختر، فروزنده زد به یه جاهای دیگه.<br />
- یعنی شد فا ح شه!<br />
- اسمش این نیست. چرا همه‌چیو غلط می‌گی؟ یا می‌خوای من نزنم وسط هدف؟<br />
- کار ما فقط پوله، پول. یعنی پول!<br />
- همون پول. همون پول یعنی سیاست! پول و قدرتم که یعنی &#8230;<br />
- اسمش این نیست! ما کار خودمونو می‌کنیم. ما تو تاریکی بهتر بلدیم لایی بکشیم. اسمش اینه!<br />
- اسمش اعتراضه. اسمش اینه!<br />
- تو الآن بلند می‌شی می‌ری تنهایی، کارتو می‌کنی و برمی‌گردی. ببین ازت خوشم میاد، اما تا یه جاهایی &#8230; می‌دونم زحمت کشیدی، از ولگردی و زورگویی و چاقوکشی و لات‌بازی و گنجیشک‌روزی، هف‌تیری شدی. اما ببین، آی‌کیو می‌دونی یعنی چی؟ یعنی هوش، داری اما شلخته‌ای و جوون! می‌خوای خرمردرند بشی، نمی‌شه. بین این همه آدم زرنگ که نمی‌تونی علمداری کنی. عاقل باش، مواظب باش. وقتی می‌ری اون بالا یا می‌بریمت، زیادی دید نزن، اونی که شترو برده بالای بوم، بلده چطوری بیارتش پایین. می‌دونی بلده!</p>
<p>+ محسن: آقا زن لال هم نعمته.</p>
<p>- حد میثاق: خیلی به‌دردخور شدی، هر چی بیشتر به درد بخوری اعتماد بهت بیشتر می‌شه، بزرگ‌تر می‌شی. هر چقدرم که بزرگ‌تر بشی &#8230;<br />
- محسن: قابل مرگ می‌شم.</p>
<p>+ محسن: شما با من چته؟</p>
<p>- جلال: به! باد آمد و بوی عن برآمد.<br />
- حبیب: آقا آقا آقا! یاد بزرگوار پدرش افتاده.</p>
<p>+ رضا: به این رستوران نمیاد آخور داشته باشه، اونم با این‌همه یابو.</p>
<p>+ حد میثاق: آقا شما معروفی. معروفی به اینکه تو بچگیات با شیطون تو یه چاله می‌شاشیدین.</p>
<p>+ فروزنده: ما معتاد همیم، خیال می‌کنیم عاشقیم.</p>
<p>+ سهند: بگو چی کار کنم؟ بگو چی کار کنم؟ چرا نمیای؟ چرا نمی‌ری؟ چرا می‌خندی؟ واسه چی انقد خوشی؟ خودت خواستی. عاشق شده بودی و با من تمومش کردی. می‌ری از راه دور دست تکون می‌دی؟ تو مردی! تو مردی! مرده، مرده، مرده، مرده!</p>
<p>+ رضا: فروزنده! عقل می‌گه ول کن. محسن کشته‌تو عاشقانه می‌خواد.</p>
<p>+ حد میثاق: سرراست انقده انگلیسی رو باربرای آبادانم بلدن. چیه؟ کم میارین زبونتون عوض می‌شه؟</p>
<p>+ حد میثاق: ببین، این‌جوری می‌خندی برات بد نشه آ. می‌ترکی می‌ریزه به در و دیوار.</p>
<p>+ محسن: دو تا سؤال دارم، این دومی‌شه. ببینم تو دوش می‌گیری همه‌جات خیس می‌شه؟</p>
<p>+ حد میثاق: اگه به شکله، همگی نگاه. عین اونایی که دارن تو استخر می‌شاشن، می‌ترسن اما کیف می‌کنن.</p>
<p>+ فروزنده: اگه کار خودمو خودم تموم نکنم، تموم عمرمو بوگند می‌گیرم.</p>
<p>+ محسن: خواستم به حکم تو، به حکم عشق بمیرم.</p>
<p>+ محسن: اسلحه که داشته باشی، همه‌چی ساده‌تر می‌شه. من تو رو خیلی عاشقتم.</p>
<p>+ محسن: هنوزم با این وزنت، دستت سنگینه.</p>
<p>- محسن: می‌دونستم هیچ‌وقت آدم نشدم.<br />
- فروزنده: بالاخره فهمیدی خره؟ هیچ‌وقت آدم نشدی.</p>
<p>+ محسن: خوشت میاد؟ عین فیلما، اون که بمیره محبوبه.</p>
<p>+ رضا: هیچ حکمی برا تو نبود. بچه چی کار با من کردی؟ سرتق. همه‌ی عمرمو خراب کردی.</p>
<p><strong>[حکم (۱۳۸۳) / مسعود کیمیایی]</strong></p>
 ]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rah-e-man.net/2010/07/24/hokm/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دست منو بگیر که پام، رو خون عشقم می‌سره</title>
		<link>http://rah-e-man.net/2010/04/07/mohakeme-dar-khiaban/</link>
		<comments>http://rah-e-man.net/2010/04/07/mohakeme-dar-khiaban/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 07 Apr 2010 16:27:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>foadsa</dc:creator>
				<category><![CDATA[سینما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rah-e-man.net/?p=1326</guid>
		<description><![CDATA[«محاکمه در خیابان» را دوست داشتم، چه بار اولی که در سینما دیدمش و چه بارهایی که در خانه. آدم‌های محاکمه در خیابان هم مثل بقیه‌ی فیلم‌های کیمیایی شاعرند، مثل خود کیمیایی و من این شعربازی را که در محاکمه در خیابان است دوست دارم. دوره‌ی تازه‌ای در سینمای کیمیایی آغاز شده است که چند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>«محاکمه در خیابان» را دوست داشتم، چه بار اولی که در سینما دیدمش و چه بارهایی که در خانه. آدم‌های محاکمه در خیابان هم مثل بقیه‌ی فیلم‌های کیمیایی شاعرند، مثل خود کیمیایی و من این شعربازی را که در محاکمه در خیابان است دوست دارم.<br />
دوره‌ی تازه‌ای در سینمای کیمیایی آغاز شده است که چند سالی قرار است جلوتر از اتفاقاتی باشد که در جامعه رخ می‌دهد. پس از کشته شدن رئیس در فیلم قبلی، شیوه‌ی روایت در فیلم جدید مسعود کیمیایی عوض می‌شود و این تغییر روش به نحوه‌ی فیلمبرداری نیز سرایت می‌کند. کیمیایی یه سراغ قصه‌ی جاری در زندگی آدم‌ها می‌رود پس از آن‌‌که به قدرت‌هایی که زندگی را در چنگالشان فشرده‌اند در چند فیلم قبلی پرداخته است و به پایانشان رسانده است.<br />
رها شدن از سینمای رنگی و رقم زدن فضایی قهوه‌ای برای به تصویر کشیدن داستان عشق و خیانت و حسادت، برای منی که تخصصی در نقد سینمایی ندارم، دوست‌داشتنی است. انتخاب داستان و موضوع نشان از زیرکی کارگردان دارد و پیش بردن آن به این شیوه‌ی ملموس تنها از دست کیمیایی برمی‌آید. هر چند که تاثیر بازنگری اصغر فرهادی در فیلم‌نامه‌ی اولیه‌ی کیمیایی که مجوز ساخت نگرفته بود نیز در فیلم مشخص است.<br />
سینمای کیمیایی یک سینمای کاملآ شخصی است که گاه مخاطبین زیادی پیدا می‌کند و گاه خیر، «محاکمه در خیابان» علاوه بر داشتن ویژگی‌های سینمای شخصی کیمیایی، خصوصیات عامه‌پسند بودن را نیز در خود دارد و به همین دلیل است که جزو فیلم‌های پرفروش سال گذشته قرار گرفته است.<br />
فیلم خسته‌کننده نیست و با ریتم مناسبی پیش می‌رود و پر است از تصویرهای ناب خیابان و تهران و از همه مهم‌تر دیالوگ‌هایی که خاص مسعود کیمیایی است. که تخصص او این‌گونه دیالوگ نوشتن است، وقتی او متخصص این‌طور نوشتن است چرا عده‌ای انتظار دارند این کلام را از دهان بازیگرانش بگیرد. هر هنرمندی باید تخصصی را که دارد در اثرش بگنجاند.<br />
فیلم به صورتی پایان می‌یابد که نیاز امروز جامعه‌ی ماست. تقدس عشق حتی اگر ترک برداشته باشد. برداشت من از پایان فیلم مثبت بود خاصه وقتی که در تیتراژ با عبور ترانه‌ی یغما گلرویی و صدای رضا یزدانی، عکس‌هایی نشان داده می‌شد که یادآور زخم‌هایی بود که ایران در چند ماه گذشته به خود دیده است. شاید یک بار دیگر مانند سال‌های پس از «گوزن‌ها» وقتی شیوه‌ی روایت کیمیایی تغییر کرده بود که جامعه دچار تاثیر گوزن‌‌ها شد، این‌بار «رئیس» بمیرد و «محاکمه در خیابان» نویدبخش روزهای خوش پیش روی جامعه باشد، روزهایی بدون درد و خون‌ریزی.</p>
<p>هر چند ترانه‌های تیتراژ «حکم» و «رئیس» از یغما گلرویی را بیشتر دوست داشتم. اما شنیدن ترانه‌ی «<a href="http://www.rezayazdani.ir/Mohakeme%20dar%20Khiaban-Reza%20Yazdani.mp3">محاکمه در خیابان</a>» با صدای رضا یزدانی خالی از لطف نیست.</p>
 ]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rah-e-man.net/2010/04/07/mohakeme-dar-khiaban/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
			<enclosure url="http://www.rezayazdani.ir/Mohakeme%20dar%20Khiaban-Reza%20Yazdani.mp3" length="3570670" type="audio/mpeg" />
	</item>
		<item>
		<title>چون با هم رفیق بودیم، قرار بود که نابغه باشیم</title>
		<link>http://rah-e-man.net/2009/11/12/masud-kimiai/</link>
		<comments>http://rah-e-man.net/2009/11/12/masud-kimiai/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 12:27:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>foadsa</dc:creator>
				<category><![CDATA[سینما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rah-e-man.net/?p=1154</guid>
		<description><![CDATA[• پولاد شانس بزرگ من است. خیلی با استعداد است، کاملآ بچه‌ی دانایی است، آن هم به این خاطر که در همان بچگی‌اش هم دنیا را گشته و هم آزار دیده. جایی نبوده که آن‌جا بماند و شکل آن‌جا را بگیرد. حالا فکر کنید که از فیلم «سرب» تا امروز فیلم بازی می‌کند. مگر چند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>• پولاد شانس بزرگ من است. خیلی با استعداد است، کاملآ بچه‌ی دانایی است، آن هم به این خاطر که در همان بچگی‌اش هم دنیا را گشته و هم آزار دیده. جایی نبوده که آن‌جا بماند و شکل آن‌جا را بگیرد. حالا فکر کنید که از فیلم «سرب» تا امروز فیلم بازی می‌کند. مگر چند سالش بود؟ مثلآ هفت سال. همان‌طور جلو آمد تا برایش همه چیز جدی شد. یعنی اگر سینما برایش یک هوس کودکانه بود، می‌توانست توی همان کودکانه‌ها بماند و اصلآ هم تلاشی برای جلو آمدن نداشته باشد. اما شما فکر کنید که در خانه‌ای که آپارات سینما هست، فیلم ۳۵ هست، اسکرین هست، چنین اتفاقی می‌افتد؟ او دارد بازی می‌کند اما همزمان روی اسکرین فیلم می‌بیند.</p>
<p>• <strong>من بارها گفته‌ام که فکر کنید ما امروز ساعت چهار فیلمبرداری‌مان تمام می‌شود و بگوییم که فردا بیاییم تا بقیه‌اش را بگیریم، فردا، سر ساعت چهار، با همان نور، با همان حکم، با همان طبیعت برگردیم، باز هم این اتفاق همان اتفاق دیروز نیست.</strong> برای اینکه قطعآ باید دو اتفاق جدا از هم باشد، و الا اصلآ تکاملی وجود نداشت. شما برای اثبات این تکامل، این انطباق را انجام دهید. همین که از دیروز تا امروز، یا حتی همین ثانیه‌هایی که می‌گذرد چقدر با هم متفاوت است. و قطعآ اجرا در این میان، همان اجرا نیست و تفاوت دارد.</p>
<p>• آیدین (آغداشلو) دانای خوبی بود، هست. بله آیدین هنرمند و دانسته است و <strong>هنرمند دانسته خیلی کم است.</strong></p>
<p>• ما آمدیم فیلم بسازیم، قرار شد شانزده بسازیم و بیاریم روی ۳۵. رفیقی داشتیم به نام احمد مغاره‌ای که قرار شد در آن تقسیم‌بندی اول که پانزده شانزده سالمان بود تهیه‌کننده باشد، برای ایکه احمد استعدادش در درس خواندن و ورزش بود. <strong>اسفند (اسفندیار منفردزاده) هم چون ساز می‌زد، گفتیم موسیقی درست کن. حالا خیلی‌ها ساز می‌زدند اما او نابغه بود، چون با هم رفیق بودیم، قرار بود که نابغه باشد. فرامرز قریبیان هم نابغه بود، چون با هم رفیق بودیم.</strong> احمد هم رفت پانزده هزار تومان، پانزده هزار تومان؟ نه، آن موقع خیلی زیاد بود، هزار و پانصد تومان آورد تا ما فیلم شانزده بسازیم. حالا خیلی هم تحقیق کردیم که در آمریکا یک کسی آمده و یک فیلم ساخته به اسم «Shadow» که از ۱۶ به ۳۵ آورده بودش و غوغا کرده. همیشه هم می‌گفتیم من از او بهترم، حتی اگر او سر قله باشد.</p>
<p>• من دیدم که این طور بیرون گود ایستادن، فایده‌ای ندارد، من باید بروم وسط ماجرا. باید بروم از دل آن بیایم بیرون. برای همین است که قیصر به هیچ کجا وابستگی ندارد، دولتی نیست، از توی همین سینما بیرون آمده است. تلویزیون پولش را نداده یا ارشاد &#8230; فرهنگ و هنر آن موقع، پولش را نداده. فضیلت این نیست، می‌گویم دوستان آن موقع ما داریوش، «گاو» را با اداره‌ی فرهنگ و هنر ساخت یا ناصر در تلویزیون. اصلآ بد نبود، چون دوستان ما هستند که دیگر اصلآ بد نیست.</p>
<p>• اصلآ این سیرک است که بیایی و در این جهان تاثیر بگذاری و بروی. <strong>این سیرک اجراهای مختلف دارد، وقتی نخ آن قطع می‌شود و لا اله الا الله تمام می‌شود، می‌گویند آدم خوبی بود. از اینجا شروع می‌شود، «حضور» خطرساز است.</strong> حضور تو برای یک عده‌ای خطر دارد، حالا ممکن است بزرگ باشد یا کوچک. مثلآ در مجله‌ات یک نفر به تو نگاه می‌کند و می‌گوید ببین این وروجک چه حرف‌هایی می‌زند. حالا می‌روی سفر، ببین چه می‌شود. نمی‌گویم مرده‌پرست هستیم، نه! می‌گویم حضور یک اجرایی دارد و نبود آن اجرای دیگری.</p>
<p>• <strong>همه چیز کوچک‌تر از آدم است، آدم بالاتر از هر اتفاقی است.</strong></p>
<p>• <strong>وقتی با خودت می‌گویی، یک جور خوبی کلکم کنده شود، ناامیدی نیست، جنگندگی است. البته این جنگندگی هم خیلی مواقع فرق می‌کند. مثلآ یک زمانی با مونتاژ درست مبارزه می‌کنی، یا با موسیقی درست جنگندگی به خرج می‌دهی.</strong> اصلآ تمام قایقی که زیبا روی موج حرکت می‌کند، همین است؛ عاشقانه‌هایت، مبارزاتت برای سینما. اصلآ تمام زندگی‌ات، به خاطر سینما همه کار می‌کنی و هر اتفاقی برای تو می‌افتد، اینها جنگندگی است، دیگر. اندازه‌اش مهم نیست مهم همان جنگیدن است.</p>
<p>• <strong>نگاه تو به اطرافت، باید همان نگاه من باشد. نمی‌تواند از جنس آن باشد، باید خود آن باشد.</strong> همان‌طور که لحظه به لحظه هدف تو و نگاهت و نقطه‌ات تغییر می‌کند. این نقطه‌ای که می‌گویم، سال پیش این‌طور نبود و حتی چیزهای دیگری تو را تغییر می‌داد. حتی یک دقیقه پیش تو آدم دیگری بودی، نه تغییر کامل اما الآن نگاه تو و دوربینت و زاویه‌ی نگاهت ثانیه به ثانیه تغییر می‌کند. برای ما اما این‌طور نبوده، این‌طوری تغییر نمی‌کرد، ما یک آن گفتیم این، این جا و این جا و این جا و آن اتفاق افتاد.</p>
<p>• ببین تو یک مشت مهره داری که باید با اینها شطرنج بازی کنی. پس باید شطرنج را خوب بلد باشی، من هم اینجا حرفم همین است، یاد می‌دهم که چطور شطرنج بازی کنند. <strong>اینکه دوربینت کجا باشد، چطور باشد، مسئله‌ی خودت است، یاد می‌گیری و مهم نیست. اصلآ فیلمسازی چیز مهمی نیست، ولی جسدهای شیشه‌ای مهم است، حسد مهم است، عین‌القضات.</strong></p>
<p>• اینکه یاد بگیری چه‌جوری فیلم بسازی، دوربینت کجا باشد، چه چیزی را بگیری اصلآ مهم نیست. اینها را خیلی زود یاد می‌گیری، مثل ساز. از پله‌ها می‌روی بالا، کلاس نغمه مثلآ، کل نت‌ها را که یاد بگیری دیگر تمام می‌شود. هر اتفاقی هم هست در همین نت‌ها افتاده، یعنی از گوستا مالر تا خیابان سیروس.</p>
<p>• سینما مرا از همه چیز جدا کرد و نگذاشت خیلی اتفاق‌ها برای من بیفتد.</p>
<p>• <strong>وقتی در هشت سالگی تعجب کنی، در ۱۲ سالگی فکر کنی به آن، در ۱۶ سالگی عاشقش شوی آنقدر که تمام زندگی‌ات را با آن بسازی، دیگر چه چیزی داری؟ سینما فرصت تمام عاشقانه‌ها را از من گرفت. این نور که افتاد روی دیوار، اینها که آمدند و راه افتادند و من تعجب کردم و دیدم، دیگر فرصت تمام عاشقانه‌ها از من گرفته شد. من حتی فرصت نکردم در ۱۶ سالگی عاشق دختر خوشگل محله‌مان بشوم، آخر عاشق این بودم. حالا همین جور فکر کن دیگر، نوشتنم و &#8230;</strong></p>
<p>• نه (نوشتن) خیانت نیست، فرصت تنهایی است. من یک فرصت دارم، «جسدهای شیشه‌ای»، یک فرصت بود که نمی‌توانستم اشتباهی در آن بکنم، چون اگر اشتباه می‌کردم، می‌گفتند؛ برو فیلمت را بساز. گلستان اول «جسدهای شیشه‌ای» را دید، گفت: مسعود این چیست؟ طولانی است. خواند، خوشش آمد، بعد گفت؛ می‌خواهم این را ترجمه کنم، الآ دارد ترجمه‌اش می‌کند.</p>
<p>• از وقتی «قیصر» را ساختم. <strong>همه فکر می‌کردند که من چاقوکش هستم.</strong></p>
<p>• <strong>من مطمئنم و می‌دانم که اگر قرار شود بهترین فیلم‌های ایران را صادقانه انتخاب کنند، پنج شش فیلم اول، فیلم‌های من هستند. حالا الآن مثلآ من می‌خواهم فیلم‌های خوب را انتخاب کنم، یک فیلم از مسعود می‌گذارم، می‌شود قیصر، خب یک فیلم هم از داریوش می‌گذارم چون رفیقم است، مثلآ «هامون»، بعد ناصر بیچاره چون خیلی سختی کشیده، «آرامش در حضور دیگران»، بعد مثلآ امیر نادری ایران نیست، فیلم او را هم می‌نویسم، دقیقآ چون در ایران نیست. من همیشه می‌گویم؛ اگر آغاسی شر نبود، هیچ‌وقت خواننده‌ای خوبی نمی‌شد. حالا یک روز آغاسی می‌گفت؛ مبادا روزی در هوسی باشی، مبادا روزی مال کسی باشی، واویلا لیلی &#8230; حال می‌شنوی؛ لیلی مال من لیلی مال تو.</strong></p>
<p>• <strong>داستان دارد اصغر فرهادی. من نمی‌شناختمش، یک جایی شنیدم در خانه‌ی سینما، که او گفته؛ «رییس» خیلی فیلم بدی است. الآن اصغر فرهادی می‌گوید؛ من کی این حرف را زدم. بعد در فیلم خانم المیرا مقدم که درباره‌ی من بود، گفت: «من سینما را از گدار یاد نگرفتم، از مسعود کیمیایی یاد گرفتم و اگر او نبود من سینماگر نمی‌شدم». پرسیدم: مگر تو قبلآ حرف دیگری نزده بودی؟ گفت: نه، من نگفتم. با هم حرف زدیم و بعد فیلمنامه‌ی «محاکمه در خیابان» را از من اجازه گرفت، بخواند. ارشاد آن را رد کرد، او به من گفت که من از یک زاویه‌ی دیگر نگاهش کردم و من آن فیلمنامه را بردم ارشاد و اجازه‌ی ساخت گرفتم.</strong></p>
<p>• <strong>اصلآ آن نابغه‌ای که می‌گویی را ما در همان بچگی تقسیم کردیم و تمام شد و دیگر به کسی نمی‌رسد.</strong></p>
<p>• من به آن کیمیایی قبلی برنمی‌گردم، من روزگار خودم را فیلم می‌کنم. آن روزگار آن روزگار بود و آن چیز دیگری بود و این چیز دیگری. من تغییر نکرده‌ام، روزگارم تغییر کرده. من تغییر نمی‌کنم مگر اینکه اجباری باشد. ببین الآن روزگاری است که دختر مهدی کلهر می‌رود دانمارک (آلمان باید باشد البته) و پناهنده می‌شود &#8230; دختر مهدی کلهر!</p>
<p>+ قسمت‌هایی از «سینما فرصت عاشقانه‌هایم را گرفت»، گفت‌وگوی نگار مفید &#8211; نازنین متین‌نیا با مسعود کیمیایی / ماهنامه‌ی <a href="http://www.nasimeharaz.com/" target="_blank">نسیم هراز</a> آبان ماه ۸۸ (که روی جلد آن به اشتباه مهر ۸۸ درج شده است)<br />
+ به مناسبت <a href="http://www.cinemaema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-26-pid-1986.html" target="_blank">اکران</a> بیست و هفتمین فیلم مسعود کیمیایی «محاکمه در خیابان»</p>
 ]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rah-e-man.net/2009/11/12/masud-kimiai/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من اناری می‌کنم دانه – دو: یه نفس گرگ، می‌ارزه به زندگی صد تا شغال</title>
		<link>http://rah-e-man.net/2008/12/05/raeis-2/</link>
		<comments>http://rah-e-man.net/2008/12/05/raeis-2/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 05 Dec 2008 18:02:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>foadsa</dc:creator>
				<category><![CDATA[من اناری می‌کنم دانه]]></category>
		<category><![CDATA[پولاد کیمیایی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rah-e-man.com/2008/12/05/raeis-2/</guid>
		<description><![CDATA[قسمت اول رئیس + مرگ بد نیست، اما نه اینکه آدم قاطی زباله و فضولات بمیره. سیامک (پولاد کیمیایی) + اینا تا به سنگ قبرشون برسن، ده تا اسم عوض می‌کنن. اسم واسه چی می‌خوای؟ رضا (فرامرز قریبیان) + ببین! حتی اگه قد یه فضله دروغ بگی، برات صرف نداره. رضا جاوید (امین تارخ) + [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.rah-e-man.net/2008/11/08/raeis-1/" target="_blank">قسمت اول رئیس</a></p>
<p>+ مرگ بد نیست، اما نه اینکه آدم قاطی زباله و فضولات بمیره. <em>سیامک (پولاد کیمیایی)</em></p>
<p>+ اینا تا به سنگ قبرشون برسن، ده تا اسم عوض می‌کنن. اسم واسه چی می‌خوای؟ <em>رضا (فرامرز قریبیان)</em></p>
<p>+ ببین! حتی اگه قد یه فضله دروغ بگی، برات صرف نداره. <em>رضا جاوید (امین تارخ)</em></p>
<p>+ نصیحت نکن، قلمبه هم حرف نزن. ما وقت نداریم. خواستگاری رو ول کن، عروسی رو بگو. <em>رضا (فرامرز قریبیان)</em></p>
<p>+ این زندگی برام یه رؤیا بود. برای اینکه بهش نمی‌رسیدم، هی انکارش می‌کردم. <em>طلا (مهناز افشار)</em></p>
<p>+ آدم وقتی سالمه، می‌تونه به همه چی فکر کنه. زنده می‌شه. از این همه رؤیای دودگرفته‌ی دروغ، از این سرمایی که آشنا نیست. از این همه دروغ که اسمش می‌شه نشئگی میاد بیرون.<em>سیامک (پولاد کیمیایی)</em></p>
<p>- سیا! مگه بابات نیومده؟ <em>طلا (مهناز افشار)</em>     <br />- تو راه، هیچی مث اون تو مغز و فکرم نبود. چه شکلی شده؟ موی سفید، اصلش منو یادشه؟ … دوست داشتم لباس عید بچگیامو اون بخره. با هم می‌رفتیم سینما، که هیچ‌وقت نرفتیم. چقدرم فیلم فیلم می‌کرد. اسم تمام این کارگردانا و بازیگرا رو بلد بود. اما یه دوچرخه‌سواری، رانندگی یادم نداد. شماره‌ی کفشمو نمی‌دونست چنده… <em>سیامک (پولاد کیمیایی)</em></p>
<p>+ فقط روزی دو وعده نگام کنی، عاشقیت منم خوب می‌بینی. اگه اینجاییم و سلامت، فقط دولتی چشاته. تو هیچ‌وقت خماری نکشیدی. <em>سیامک (پولاد کیمیایی)</em></p>
<p>- ما با هم فیوز می‌پروندیم. درست فیوز می‌پروندیم، یادته؟ <em>رضا (فرامرز قریبیان)      <br /></em>- آره، اون شب بارون می‌اومد. من خیس شده بودم. از آدمای خیس بدم میاد. یه چیزی تو لایه‌ی کتشونه، بو می‌ده! اون دو تا سرمکیا، انقدر کمک کرده بودن. یهو ناغافل، با یه خفه‌کن گذاشت تو مخشون. جفتی افتادن. خون از سرشون می‌رفت لا پرونده‌ها. بیچاره خانوم فرشته، قاطی کرده بود. مونده بود اون وسط.     <br />یادته یه لامپی بود، روشن خاموش می‌شد. اعصابمونو تیغ می‌کشید. نمی‌فهمیدیم کی کشته، کی کشته شده. هی خاموش روشن، خاموش روشن. ببین اینجا منو ببخش، من با آچار زدم تو سرت، تو افتادی. به من اطمینان کرده بود می‌خواست بره. گفت دو سه تا دیگه بزن تو سرش که شل‌آب شه. اسلحه‌ای که باهاش سرمکیه رو کشته بود، گذاشتم تو دست تو. بعد پولو ریخت تو یه ساک ورزشی. اون موقع تراول نبود که. گفت سه چار تا دیگه بزن تو مخش. نزدم که، زدم؟ اما جیبتو خالی کردم. <em>وحید</em></p>
<p>+ وصل کن منو به آقا حسام … شما به ایشون بفرمایید آرش … دِ بهت می‌گم وصل کن، انقدم نمال. نذار با همین تلفن بفرستمت خونه‌ت. <em>آرش (شاهرخ نورمحمدی)</em></p>
<p>+ اما رئیس! کسی‌و دنبال من نفرست. ببینمش، واسه اینکه بدونی تو کار، حداقل شکل خودت سایه‌تم، می‌کشمش. <em>آرش (شاهرخ نورمحمدی)</em></p>
<p>+ ما آدمای تنها، هیچ‌وقت سر وقت نرسیدیم. (شهره<em> قمر‌پور)</em></p>
<p>+ این یه آرزو بوده، با هر شکل و اجرا. فقط با یه مرد که وقتی می‌گه عشق، نفس و معنی و مفهوم اون رو بدونه، یعنی احترام. <em>طلا (مهناز افشار)</em></p>
<p>+ چیه؟ آخر خطید تند می‌ری. خبری آخر خط نیست. هر چی هست، میون خط به خطه. <em>حسام، رئیس (داریوش ارجمند)</em></p>
<p>+ اینجا امن نیست، دور واسی سنگین‌تری. ایستگاه آخر! <em>حسام، رئیس (داریوش ارجمند)</em></p>
<p>+ شل که بشه، که نشده. بلبل بلیط آواز می‌فروشه. شماها اول مرد رندی رو یاد می‌گیرین. شماها امشب هیچ کسی نیستین، نه تیغ‌این، نه دنبه. دنبه به تیغ می‌مالید. <em>حسام، رئیس (داریوش ارجمند)</em></p>
<p>+ سی سال پیش دنیا اومدم. تو لاتا زندگی کردم. تو زندون و حبس بهت درجه می‌دادن. یه شب ماه رمضون تو حموم زیر مشت و مال گفتم حسام! این دوره تموم می‌شه. من حلیم نمی‌خورم، واسه اینکه نوچه. از غلوم بدم میاد. آدم دنیا میاد ارباب دنیا میاد. مگه اینکه نوچ باشه. <em>حسام، رئیس (داریوش ارجمند)</em></p>
<p>+ تو زندون اسمم ملنگ بود، خودمو زدم به مشنگی. ملنگ چایی بذار. ملنگ واکس بزن. ملنگ خلا رو تمیز کن. ملنگ … دیدم اگه روم بمونه آجر می‌شه. گفتم بسه. آدم واکس بزنه، اما به کدوم کفش و کفش کی؟ خلای کی‌و تمیز کنم؟ نوکری بسه. گفتم می‌رم دنبال اربابی و رئیسی. ٢۵، سی سال پیش شروع کردم. وقت خالی‌بندی. حال، احوال. گازشو گرفتم. دودره، تیپ‌زده، تریپ‌رفته، خز و ایول. چاقوم تو نفست. چراغت نفت نداره. چراغ خیلیا برا رفاقت نفت نداشت. همه‌ی عمرم یه رفیق داشتم. یه شب بهم گفت صد تا آدم زرنگ، نوکر یه آدم فراخه. بیا از این به بعد بشیم دومیه. اما خواستنشو همه می‌خوان. باید بلد بود، بلدی رو باس یاد گرفت. <em>حسام، رئیس (داریوش ارجمند)</em></p>
<p>+ دیگه یاد گرفتم گریه کنم. کسی‌و به امانتداری و هم‌قدمی، هم‌نفسی و هم‌ترازی نشناسم. دلم برای کسی نسوزه. حتی زنم تو خلوتم نیاد. من باشم و من و من خودم و خود خودم و من منم و خود منم. من به منم بگه چی کار کن.فقط برم و هر صدایی پشتم شنیدم، پشتمو نگاه نکنم. مرام دم دست نباشه. مرام شد عقیده. عقیده‌مم مال خودم. تو پستوی دلم. با ترس عاشق شدم. اول به عشق می‌گفتم مورمور، بعد گفتم گیر کردم، بعد گفتم خاطرخواه شدم، بعد گفتم حسم داره بهم می‌گه عاشق شدی. یه روزنه تو زندگی‌ت باز شده، اما من تو همون روزنه هم باختم. <em>حسام، رئیس (داریوش ارجمند)</em></p>
<p>+ من سه جای این زندگی‌مو گفتم، شما با کجاش کار داری؟ <em>حسام، رئیس (داریوش ارجمند)</em></p>
<p>+ چرا آدما باید تاوان حماقتای یکی دیگه رو بدن؟ <em>حسام، رئیس (داریوش ارجمند)</em></p>
<p>- خیلی مردی بچه! <em>آرش (شاهرخ نورمحمدی) </em>    <br />ـ نه قد تو. <em>سیامک (پولاد کیمیایی)      <br /></em>- کلید دست اوناس، میارمت بیرون.     <br />- هنوز تو اینا، قد این که کلیددار بشی نشدی؟     <br />- با خودم قول داده بودم اگه بیای، هر چی بگی حقته.     <br />ـ هه … کار حق به کجا کشیده که تو تعیین می‌کنی، آره؟     <br />- من با این کارت، تو رو تو خودم به اندازه‌ی رفاقت و حق جا دادم، قبولم کن.     <br />- طرفدارای زیادی نداری     <br />- سرراست می‌رم سراغ رئیس.</p>
<p>+ یه نفس گرگ، می‌ارزه ه زندگی صد تا شغال. <em>حسام، رئیس (داریوش ارجمند)</em></p>
<p>+ هی! رو دمبک بی‌پوست، همه شیرخدان. <em>حسام، رئیس (داریوش ارجمند)</em></p>
<p>+ این رفتن … مواظب باشین. اونی که شما فکر می‌کنین نیست. من رفتنم دست خودمه، قبل از اینکه خدا بخواد، خودم می‌خوام. خودش این بزرگی رو به من داده. <em>حسام، رئیس (داریوش ارجمند)</em></p>
<p><strong>[رئیس، مسعود کیمیایی</strong><strong>]</strong></p>
 ]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rah-e-man.net/2008/12/05/raeis-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

