یادداشتهای در ‘کتاب’ دسته:
دستهبندی شده در کتاب در اردیبهشت.۲۲, ۱۳۹۱
نزدیکِ فصلِ زمستان جناب دایناسور برای رئیس موزه نامه نوشت و از او خواست بازنشستهاش کند. سالهای سال بود که همهی دوستانِ دایناسور مُرده بودند و فقط او زنده مانده بود. دایناسور میترسید اگر زندگیاش را همینطوری ادامه بدهد تا چند سالِ دیگر به موجودی خنگ و خونسرد تبدیل شود. و البته، ترس دیگری هم [...]
دستهبندی شده در یک تکه نور در شهریور.۲۸, ۱۳۹۰
باید مبارزه کنیم تا آزادی برای همه یکسان بشود، تا هیچکس مجبور نشود در برابر دیگران از آزادی خودش شرمنده باشد! – سوءظن / فریدریش دورنمات
دستهبندی شده در یک تکه نور در فروردین.۰۱, ۱۳۹۰
«خیلی فاصله هست بین اینکه وقتی وارد خونه میشی چراغ خونه رو خودت روشن کنی یا چراغ خونه روشن باشه. تو نمیدونی این فاصله یعنی چی!» مسعود کیمیایی
دستهبندی شده در یک تکه نور در مرداد.۰۶, ۱۳۸۹
ارکستر مدرسه سازهایش را کوک کرد و بعد همهی ما سرود ملی کانادا را خواندیم. سرودی که از بس کلماتش را تغییر میدهند اصلآ به گوشم آشنا نیست. این روزها بعضی از کلمات سرود به زبان فرانسه است، که یک وقتی کسی حتی به گوشش نخورده بود. پس از احساس افتخار نسبت به سرودی که [...]
دستهبندی شده در یک تکه نور در مرداد.۰۵, ۱۳۸۹
رنی میگفت: باید برای هر چیز کوچکی شکرگزار باشید. لورا میپرسید: چه چیز کوچکی؟ آدمکش کور / مارگارت اتوود / شهین آسایش / ققنوس
دستهبندی شده در یک تکه نور در اردیبهشت.۰۱, ۱۳۸۹
اتومبیل همسایه را قرض گرفتم، تا نیوجرسی راندم و هویت جسد را برای پلیس شناسایی کردم. دیدن او [خواهرم] در آن حال بسیار شوکآور بود: چنان بیحرکت، دور و مرده، حقیقتاً مرده. وقتی پرسیدند مایلم جسد را برای کالبدشکافی بفرستند، گفتم آن را به حال خود بگذارند. تنها دو امکان وجود داشت: یا به صورت [...]
دستهبندی شده در یک تکه نور در دی.۲۴, ۱۳۸۸
تلفن زنگ زد. بلافاصله فهمیدم مشکلی پیش آمده. هیچکس ساعت هشت صبح یکشنبه تلفن نمیکند مگر بخواهد خبری را بدهد که نمیتواند بماند برای بعد. و خبری که نتواند بماند برای بعد همیشه خبر بدیست. پل استر / اختراع انزوا
دستهبندی شده در کتاب در آبان.۲۴, ۱۳۸۸
صبح روز بعد بر اثر نفس گرمی که به گونهاش میخورد، بیدار شد. همین که چشم باز کرد چهرهی کودک را دید، دختربچهای که به شدت به او خیره شده بود و با دهانش نفس میکشید، کنار کاناپه زانو زده بود و صورتش آنقدر به او نزدیک بود که کم مانده بود آن را لمس [...]
دستهبندی شده در یک تکه نور در مرداد.۰۶, ۱۳۸۸
- پس از آن همه مطالعه، شما دریافتید که دیکتاتورها خصوصیات مشابه زیادی دارند. مثلآ آیا این حقیقت ندارد که همهشان پسران زنان بیوه بودهاند؟ چگونه این را توضیح میدهید؟ – چیزی که یافتم، این بود که خصوصیت بارز زندگی تمامشان مادرها بوده! بدین معنا که همهشان از همان ابتدا بیپدر بودهاند. البته من به [...]
برچسبها:پاییز پدرسالار, کتاب, گابریل کارسیا مارکز
دستهبندی شده در یک تکه نور در مرداد.۲۱, ۱۳۸۷
میدانی، وقتی شاهد کشته شدن آدمها در جنگ باشی و بدانی که ممکن است تو هم کشته شوی، خیلی تفاوت دارد با وقتی که در جنگ باشی و قدرتی نداشته باشی و فقط فکر کردن برایت ممکن باشد و تو هم فکر جان ۹ آدمیزادی را بکنی که به آره یا نهی چند احمق بستگی [...]