نشسته‌ام بالای سرت ضجه می‌زنم. چرا؟ چرا خوابیده‌ای؟ چرا بیدار نمی‌شوی شعر بخوانی؟ من اگر شعری دارم، از این است که تو کهن‌مرد شعر بوده‌ای. تو حافظ بودی به چند روایت. تو اگر نبودی برای من شعر هم نبود. چه فرقی می‌کند کلاسیک یا مدرن؟ من شعر را با دیوارنوشته‌های اتاق تو در روستا شناختم حتی اگراین چند سال آخر را به اجبار بیماری در شهر گذراندی که شهر جای شعر نبود. حداقل برای تو نبود.
و حالا تو را به خاک سپرده‌ایم، آقابزرگ، آقای پدربزرگ. نیستی دیگر تا هی من این دو بیت از این غزل را بخوانم و کیف کنیم:
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آن‌که یوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یا رب این قلب‌شناسی ز که آموخته بود