خداحافظ … همیشه ماه این شبهام
دستهبندی شده در شخصی, عاشقانه در آبان ۱۶م، ۱۳۹۰، ۱:۲۸ ق.ظ
حالا دیگر کسی نیست که وقتی عصبانی میشوم خودم را بر سرش آوار کنم. حالا باز هم من تنهام و تو … اهل گریه و زاری نیستم. گفته بودم به تو من آدم تنهاییام. آدمهای تنها شاعرند، نویسندهاند، هنرمندند، خستهاند. من خستهام و نه هنرمندم، نه نویسندهام و نه شاعر. میبینی، حتی از نوشتن یک مرثیهی عاشقانه هم عاجزم. در عوض تو نوشتهای. بارها از من و خودت نوشتهای و من هر وقت دلم خواست امیدوارم نوشتههایت باشد که مرورشان کنم. راستی تو رمانت را هم نوشتهای. همان چیزی را که میخواستم و خواستیم که بخواهی و بتوانی. ضربالمثلها را ببوس و بگذار کنار. توانستن خواستن است. وگرنه من سالهاست که میخواهم و نمیتوانم.
یک عمر، فقط عنوانها و اسمها را ردیف کردم کنار هم و فقط شده است ترانه. من حتی از پس نوشتن یک ترانهی کودک ساده (؟) نه! ترانهی کودکی که هیچگاه ساده نیست، برنیامدهام. من تا زمستان ۹۰ هم صبر نکردم که بهارمان در ۹۱ شکوفه کند.
من رفتم، رفتم، رفتم و تو در جایجای خاطراتی که دوستشان دارم نشستهای، لبخند میزنی و من میدانم که دیگر یاد گرفتهای گریه نکنی، چون میدانی هنوز هم عصبانی میشوم. با تو تا عشق رفتهام و برگشتهام. بارها و بارها نگفتم و حالا مینویسم که دوستت دارم اما نمیدانم چرا رفتهام. به احساسم شک ندارم و همراهیاش میکنم.
به بودن تو در زندگیام، افتخار میکنم.
خداحافظ




دی ۲۱م, ۱۳۹۰ در ۸:۱۵ ق.ظ
توانستن خواستن است. وگرنه من سالهاست که میخواهم و نمیتوانم.
قشنگ بود
پاسخ به این نظر