۴ ماه بعد
دستهبندی شده در خدمتنوشت در آبان ۱م، ۱۳۹۰، ۸:۴۱ ب.ظ
من قرار بود نویسندهی خوبی باشم. یعنی از همان بدو تولد این قرار برقرار بود. روزی که خواستند شناسنامهام را صادر کنند هر چه کردند که بنویسند محل تولد فلان، شد رمان. زبان که باز کردم تا بگویم «عر» اولین داستان کوتاهم را نوشتم. دستم را گرفتند و هر جا که بردند و نشاندند گفتند: خالق رمان بینظیر «سفید سفید برف». دیگر باورم شده بود که بر اساس قراری که برقرار است، روزی آن شاهکار پرفروشی را که خدا وعدهاش را داده است خواهم نوشت. دستم را که به قلم میبردم، گویی که داستان تازهای در جهان پدیدار میشد. میگفت: اکتب و من مثل نمیدانم چه کسی، مثلن لئو تولستوی مینوشتم. نه میپرسیدم چه بنویسم و نه میگفتم که نوشتن نمیدانم. این شد که شدم این.
بعدترها با پدیدهای آشنا شدم به نام خدمت مقدس سربازی. از میان کتابهایی که نوشته بودم، سر بلند کردم و دیدم، وه چه سربلند که منم. افتاده بودم وسط یک پادگان پر از نظام بینظامی. کچلها یک طرف، ناکچلها آن طرف.
دوست داشتم هدفون را در گوشم بگذارم و بنشینم پشت کامپیوتر و رمان تازهام را تایپ کنم: «سربازهایی که ترکیدند» اما خب آنجایی که من بودم نه هدفون داشت و کامپیوتر. آنجا فقط یک فرماندهی نفهم داشت که قومیتش را برای مخاطبین رمانم مشخص نمیکنم. رنگینکمانترین آدمی که در عمر نویسندگیام دیده بودم را چشمهایم شکار کرده بود. کافی بود تا دفتری پیش رویم بگذارم و بنویسم. اما خب از عنوان کتاب مشخص میشد که فردای نوشته شدنش، قرار است بترکم.
بنابراین تصمیم گرفتم وقتم را صرف فکر کردن به این کنم که میتوانم وبلاگ را با این چند خط بهروز کنم و نوشتن اولین شاهکارم را مثل همهی عمر، باز هم به تعویق بیاندازم. شاید یک روزی، یک جایی، یک کتابی، ثابت کند که من نویسندهی خوبی بودم…






ارسال پاسخ