قافیه رو نباز، آخر شعر مال توئه
دستهبندی شده در روزمره در فروردین ۲۲م، ۱۳۹۰، ۸:۵۹ ب.ظ
تصمیم گرفتم که از این به بعد برنامهریزی کنم که چگونه علاف باشم، راستی علاف درست است یا الاف؟ همینجوری که هایده میخواند در گوشم با خودم گفتم خب تا کی وقتی به خانه میآیی میخواهی به پادگان فکر کنی؟ دیگر فکر نمیکنم. اصلن دیگر قرار است سعی کنم تا جایی که ممکن است دیگر در این وبلاگ هم خبری از خدمت و سربازی نباشد. انگار که صبحها را خوابیدهام و شبها تازه خانه را کشف میکنم برای نوشتن، خواندن و گوش دادن. این هم از علافی من.
دوستی پیدا کردهام که آهنگ میسازد و تنظیم میکند. همکاریای را داریم میآغازیم که امیدوارم در کنار لذتی که از کارمان میبریم به جاهای خوبی برسیم. به هر حال از یک جایی باید شروع کرد و این همکاری هیچ ربطی به خدمت سربازی و نگهبانی سیزدهبهدر ندارد.
آه، راستی اگر یک زمانی خواستم از دوران خدمت کتابی کوفتی چیزی بنویسم، حتمن پدر کسی را که اینروزها کمر به درآوردن پدر من بسته است، در خواهم آورد. هر کسی سنگر خودش را دارد.




اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۹۰ در ۱۱:۱۹ ق.ظ
چقدر زیباو راحت مینویسین . موفق باشید
پاسخ به این نظر