۸۰۹۰
دستهبندی شده در روزمره در اسفند ۲۹م، ۱۳۸۹، ۷:۳۷ ب.ظ
تا چند ساعت دیگر سال ۱۳۸۹ هم تمام خواهد شد، مثل همهی این سالها که اول فروردین آمدهاند و آخر اسفند رفتهاند و ما همیشه امید داشتهایم به اینکه سال نو سال خوبی و دلخوشی، سال آزادی باشد. چه تکرر غمانگیزی!
سال ۸۹ قرار بود من به موسیقی نزدیکتر شوم، اما نشدم. در عوض به بیگاری نزدیک شدم. به غربت پادگان تن دادم، نه ناراحت نیستم. به هر حال من اهل کارهای نیمهتمام، اهل کارهایی هستم که از نظر دیگران بیخود و بیهودهست ولی از نظر خودم خیلی هم لازم است. فکری بودم که چقدر ننوشتن بد است و من چقدر توی این ننوشتن فرو رفتهام. هر چند عدهای بر این عقیدهاند که بهتر است آدم ننویسد اما وقتی مینویسد خوب بنویسد، اما خب من بر اساس اینکه آدم بیاعتقادی هستم دوست دارم بنویسم، همیشه و هر جا. این روزها هر چه به سمت نوشتن میروم ترانه میشود، شعر میشود، حتی وقتی در گودر میخوام نت بنویسم. شاید به نظر خوب بیاید ولی من دوست ندارم این موقعیت را. دوست دارم بتوانم بنویسم مثل سابق، این وبلاگ را دوست دارم پر کنم از حرفهایی که از آن من است. من دوست دارم حرف بزنم. حرفهایی که میزنم گفتنی نیست، آنها را باید اینجا بنویسم. لال شدهام گویا. بیشتر فکر میکنم و کمتر حرف میزنم. خوب نیست. حداقل من گمان میکنم که خوب نیست. سعی میکنم سال جدید را با نوشتن شروع کنم.
دوست دارم دههی جدیدی که آغازهی آن سال ۱۳۹۰ خواهد بود برای من با رسیدن همراه باشد. رسیدن به مجوز کتاب ترانههایم، رسیدن به ترانههایی که اجرا شوند، رسیدن به نوشتن داستان و …، رسیدن به کارت پایان خدمت و مهمتر از همه رسیدن به تو …




ارسال پاسخ