غیبت عشقه که ما رو میکشه
دستهبندی شده در اجتماعی, حقوق بشر, شخصی در بهمن ۵م، ۱۳۸۹، ۴:۲۳ ب.ظ
اسم کوچهی ما «سحرخیز» است. اگر بشود به خانهی مادربزرگ گفت خانهی ما، که میشود گفت ولی خب توی پادگان هیچکس باورش نمیشود من اینجا زندگی میکنم، که زندگی هم نمیکنم. این کوچهی سحرخیز تاریخچهاش هر چه که بوده من نمیدانم، اما تا جایی که یادم میآید، حداقل در خانهی ما جز پدربزرگم که صبح زود از خواب بلند میشد و حالا دیگر نیست که سحرخیز خانه باشد، ساعت بیداری همیشه ۱۰ صبح به بعد بود. البته که دایی کوچیکه هم بود که صبح زود بیدار میشد تا کرکرهی مغازه را بدهد بالا، اما خب حالا دیگر او هم از این خانه رفته است پی بخت خودش.
مسلم است که این خانه قبل از من هم سه سرباز را به خودش دیده است. حالا از در خانه که بیرون میآیم و به تابلوی سر کوچه نگاه که میاندازم، نام خودم را میبینم، سحرخیزی که با پوتینهای واکسزده و لباس نظامی و کلاه کج، به سمت ایستگاه بیآرتی میرود. میرود که برود. راستی اتوبوسهای تندرو برای سربازها رایگان است، کافیست وقتی حتی با لباس شخصی هم هستید کلهی کچل خود را نشان دهید و بگویید سرباز! به هر حال باید از این دولت کند، چه با لباس نظامی، چه با لباس شخصی.
کوچهی سحرخیز، یک عادتی دارد، عادت نگه داشتن زمستان تا وقتی بهار بیاید. برفهای این کوچه قبلترها که در آن آپارتمانی هم نبود، تا عید آب نمیشدند. حالا که دیگر بهانه برای راه ندادن آفتاب به قتل برف بیشتر هم شده است. با من و کوچهی ما، خیلیها سحیرخیزند. عدهای برای کشتن، عدهای برای کشته شدن. چه درد دارد وقتی میفهمی با تو که بیدار شدهای بروی به تبعیدگاهت، سحرخیزی شخص دیگری را سحرخیز میدارد تا آمادهی جان دادن شود. اینجاست که دلت میخواهد برگردی به روال گذشته، که وقت سحرخیزی بخوابی، نه اینکه خودت را به خواب بزنی. چه به خواب زدنی وقتی که در مملکت تو هنوز آدم میکشند و تو هر روز صبح در این دیار چشم میگشایی و …
نگاه کن برفهای این کوچه هنوز آب نشدهاند. کوچه اجازهی قتل برف را صادر نمیکند تا خود با پای خودش کمکم برود.




بهمن ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۱:۲۹ ب.ظ
ای خدا آشخور شدی من نمیدونستم.
الهییییییییی
پاسخ به این نظر