از خواب میپرم، کابوس با منه
دستهبندی شده در اجتماعی, روزمره, شخصی در بهمن ۱م، ۱۳۸۹، ۲:۵۳ ب.ظ
امروز وارد ششمین ماهی میشوم که زندگیام دست خودم نیست، گاهی لازم است آدم چنین تبعیدهایی را تجربه کند. حالا کمکم با مفهوم آشخوری آشنا میشوم. جایی که نه سن و سال مهم است و نه درجه. مهم این است که کسانی هستند که زودتر از تو به این جزیره تبعید شدند و حق دارند که چند گاهی زندگی تو را در دست بگیرند. مهم نیست، بگذار وقتی که به بطالت میگذرد اینگونه بگذرد. بیا دل خوش کنیم به اینکه روزی که از این خرابشدهی تبعید خارج میشوی کلی خاطره داری که تعریف کنی، کلی ترانه هست که بنویسی و کلی …
هه! همهاش خاطره میشود کابوسهایی که نامش خواب است. مثل یک مرگ ۱۸ ماهه. عادت کردهایم به اینکه در این جنگلی که به نقشهاش افتخار میکنیم، هیچ چیزی برای افتخار وجود ندارد. ما فقط خودمان را گول میزنیم. راستی چه خوب است بیخبری، وقتی در لشگری از لشگرهای ارتش حضور داری، بهتر است که خبر نداشته باشی قبض آب و برق و گاز میخواهد پدری را که حالا بر خلاف سابق دلت برایش تنگ شده است، اذیت کند. لااقل تا پیش از این اسباب اذیت و آزارش تو بودی. بعد مردم با یک صعود تیم ملی فوتبال، خوشحال میشوند. به نظر میآید دنیای ایرانی از وقتی که من زندگیام دست خودم نیست تغییری نکرده است، همان گندیست که بود.
اینجا خانهی مادربزرگ است که بزرگیاش را اگر تهران داشت، زندگی لذتبخش میشد. من هر روز ساعت ۳ و ۴ صبح بیدار میشوم، ساعتی که پیشتر از این میخوابیدم، میدانی؟ این یعنی کابوس، یعنی شکنجه.




بهمن ۱م, ۱۳۸۹ در ۵:۰۹ ب.ظ
چه مرهم بود این حرفهایت
پاسخ به این نظر
بهمن ۳م, ۱۳۸۹ در ۱۰:۵۷ ق.ظ
دوست عزیز
وقتی از سربازی برگشتی می فهمی که چه دوران طلایی رو از دست دادی.
اگر هر روز مجبور باشی ساعت ۳ صبح پاشی بری صف گاز وایستی تا ۲ زار ببری خونه بعد یه دفعه بگن گاز ۷۰۰ تومنی شده ۴۵۰۰ تومن بعد بشینی با خودت فکر کنی بچم سه روزه یک دفتر ریاضی ۲۰۰ برگ می خواد از اونایی که رو جلدش عکس پوکمون داره اخه دوستاش دارند . تازه۳۵۰ تومن هم به برادر زنت بدهکاری بابت دفعه قبل که ماشینت خراب شده بود ۲ ماه هم هست که اجاره خونت رو ندادی همین هفته پیش بود که کلی جلوی صاحبخونه التماس کردی و قول دادی که اگر این هفته کارخونه محل کارت حقوق عقب افتاده ۳ ماه پیشتو بده یکی از اجاره هاتوبدی این حذف یارانه گاز هم رو بقیه با خودت فکر می کنی همین پدر بازنشسته دولت که به عشق نوه اش هر ماه کلی کمک بلاعوض (قرض الپسنده)بهت می کنه رو چقدر تو جوونی اذیت کردی یادت میاد که وقتی رفته بودی سربازی تازه فهمیدی چقدر عزیزه و دلت برای چی تنگ شده تازه اونجا هم دلت برای رفاه و امنیت خونه بابات تنگ شده نه خودش و حالا که توی سربازی زندگی برای یک عمر خدمت رژه می ری می فهمی که بابات عجب مردی بوده که چرخ زندگی رو همچین چرخونده که تو هیچ چیز از سختیهاش نفهمیدی تو همین فکر ها هستی که همکارت یک دفعه خبر میاره که پاشو برو ۱۰۰ تومن علی الساب حقوق سه ماه پیشو میدن گفته اند پول جور نشده که حقوق کامل رو بدن و تو تا در حسابداری کارخونه فکر می کنی اول کدوم سوراخو با این ۱۰۰ تومن پر کنم خوراک ،پوشاک، اجاره خونه ،قرضهام ،خواسته های بچم …
چقدر خسته ام یادش بخیر دوران خدمت
پاسخ به این نظر
بهمن ۸م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۱۵ ب.ظ
فؤاد یهوقتی باور نکنی حرفهای این دوستمون رو :))
بیا برگرد به خونه
پاسخ به این نظر
بهمن ۸م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۱۸ ب.ظ
به علی آقا؛ شما هم حق داری. زندگی آنقدر سخت است و هی سختتر میشود که آدم مدام حسرت گذشتهاش را میخورد. چون از آن عبور کرده و حالا آسان بهنظر میرسد.
شاید چند سال بعدتر شما هم دربارهی این روزهای عمرت حرف دیگری بزنی، بگویی یادش به خیر
شاد باشی دوست عزیز
پاسخ به این نظر
بهمن ۱۱م, ۱۳۸۹ در ۳:۱۵ ب.ظ
نگفتم که به خونه بر نگردی
گفتم که قدر حالتو بدونی
یکم خودت را جمع و جور کنی زندگی در خدمت سربازی شیرین هم هست.
و من منظورم خوردن حسرت گذشته نبود که خودم هم مخالفم
پاسخ به این نظر
بهمن ۱۲م, ۱۳۸۹ در ۱۱:۳۵ ب.ظ
من چند وقت دیگه اعزام میشم. نمیدونم شاید حق با شما باشه، ولی من عاشق سرباز شدنم. جایی که نظم داشته باشه رو خیلی دوس دارم.
پاسخ به این نظر
ali بهمن ۱۹م, ۱۳۸۹ at ۸:۴۰ ق.ظ
دوست عزیز moha
اتفاقا محیط پادگان اوج بی نظمیه مگر ارتش بیفتی.
مراقب دوستانت باش و نگذار فشار عصبی و ناراحتی های دوران خدمت محخصوصا ابتدای خدمت باعث بشه که پایه همه چیز بشی.
کاملا بی خیال باش و دنیا به تخمات باشه تا اذیت نشی.
یادت باشه سالم بری سالم برگردی
پاسخ به این نظر