دست منو بگیر که پام، رو خون عشقم میسره
دستهبندی شده در سینما در فروردین ۱۸م، ۱۳۸۹، ۶:۲۷ ب.ظ
«محاکمه در خیابان» را دوست داشتم، چه بار اولی که در سینما دیدمش و چه بارهایی که در خانه. آدمهای محاکمه در خیابان هم مثل بقیهی فیلمهای کیمیایی شاعرند، مثل خود کیمیایی و من این شعربازی را که در محاکمه در خیابان است دوست دارم.
دورهی تازهای در سینمای کیمیایی آغاز شده است که چند سالی قرار است جلوتر از اتفاقاتی باشد که در جامعه رخ میدهد. پس از کشته شدن رئیس در فیلم قبلی، شیوهی روایت در فیلم جدید مسعود کیمیایی عوض میشود و این تغییر روش به نحوهی فیلمبرداری نیز سرایت میکند. کیمیایی یه سراغ قصهی جاری در زندگی آدمها میرود پس از آنکه به قدرتهایی که زندگی را در چنگالشان فشردهاند در چند فیلم قبلی پرداخته است و به پایانشان رسانده است.
رها شدن از سینمای رنگی و رقم زدن فضایی قهوهای برای به تصویر کشیدن داستان عشق و خیانت و حسادت، برای منی که تخصصی در نقد سینمایی ندارم، دوستداشتنی است. انتخاب داستان و موضوع نشان از زیرکی کارگردان دارد و پیش بردن آن به این شیوهی ملموس تنها از دست کیمیایی برمیآید. هر چند که تاثیر بازنگری اصغر فرهادی در فیلمنامهی اولیهی کیمیایی که مجوز ساخت نگرفته بود نیز در فیلم مشخص است.
سینمای کیمیایی یک سینمای کاملآ شخصی است که گاه مخاطبین زیادی پیدا میکند و گاه خیر، «محاکمه در خیابان» علاوه بر داشتن ویژگیهای سینمای شخصی کیمیایی، خصوصیات عامهپسند بودن را نیز در خود دارد و به همین دلیل است که جزو فیلمهای پرفروش سال گذشته قرار گرفته است.
فیلم خستهکننده نیست و با ریتم مناسبی پیش میرود و پر است از تصویرهای ناب خیابان و تهران و از همه مهمتر دیالوگهایی که خاص مسعود کیمیایی است. که تخصص او اینگونه دیالوگ نوشتن است، وقتی او متخصص اینطور نوشتن است چرا عدهای انتظار دارند این کلام را از دهان بازیگرانش بگیرد. هر هنرمندی باید تخصصی را که دارد در اثرش بگنجاند.
فیلم به صورتی پایان مییابد که نیاز امروز جامعهی ماست. تقدس عشق حتی اگر ترک برداشته باشد. برداشت من از پایان فیلم مثبت بود خاصه وقتی که در تیتراژ با عبور ترانهی یغما گلرویی و صدای رضا یزدانی، عکسهایی نشان داده میشد که یادآور زخمهایی بود که ایران در چند ماه گذشته به خود دیده است. شاید یک بار دیگر مانند سالهای پس از «گوزنها» وقتی شیوهی روایت کیمیایی تغییر کرده بود که جامعه دچار تاثیر گوزنها شد، اینبار «رئیس» بمیرد و «محاکمه در خیابان» نویدبخش روزهای خوش پیش روی جامعه باشد، روزهایی بدون درد و خونریزی.
هر چند ترانههای تیتراژ «حکم» و «رئیس» از یغما گلرویی را بیشتر دوست داشتم. اما شنیدن ترانهی «محاکمه در خیابان» با صدای رضا یزدانی خالی از لطف نیست.






فروردین ۲۰م, ۱۳۸۹ در ۱۲:۱۳ ق.ظ
نمیدونم. فیلمای ِ کیمیایی مال ِ دنیای ِ ما نیست.. من که یاد ِ فیلمای ِ قبل از انقلاب میوفتم.. فردین و دیالوگهای ِ مشتی و شاعروار
اما در کل دیالوگای ِ کیمیایی رو دوست دارم…
برداشتت از پایان ِ فیلم مثبت بود؟ ینی تو هم مثل ِ من فکر میکنی که مرجان دختر ِ عبد بود؟
پاسخ به این نظر
foadsa فروردین ۲۰م, ۱۳۸۹ at ۶:۲۸ ب.ظ
دختر ِ عبد که نبود. اما به نظر من، امیر متوجه شد که عبد و مرجان، دارن بهش دروغ میگن اما خودش عاشق مرجان بود و حسود. مرجان هم عاشق امیر بود و واسهی این دروغ گفت که عشقشو پیش خودش نگه داره. اینکه به خاطر عشق، امیر گذشت و سعی کرد توی خودش و با خودش درگیر باشه تا با عشقش و عبد. به نظرم اتفاق خوبیه توی شرایط و دنیایی که ما توشیم.
پاسخ به این نظر