شروع یک رؤیای نو
دستهبندی شده در روزمره, شخصی در اسفند ۱۱م، ۱۳۸۸، ۹:۳۸ ب.ظ
بالاخره امروز به شش سال سختی کشیدن برای تحصیل رشتهی نادلخواهم، پایان دادم. انصراف دادن در مراحل پایانی گرفتن مدرک مهندسی حتی اگر مهندسی شیمی نساجی باشد به نظر شاید دیوانگی بیاید اما من آدم مهندس شدن نیستم، هر چهقدر هم که خانواده خواست، من نتوانستم. نخواستم ترانهسرای تحصیلکرده و مهندس باشم. من همین واژهسازی و نوشتن را میپرستم، اگر دیوانگیست که چه بهتر.
بابت هزینههای بالایی که رفته، از خانوادهام عذرخواهی میکنم و امیدوارم روزی بتوانم جبران کنم محبت بینهایتشان را. روزی اگر باشد.
امروز با یک مدرک کاردانی که به لطف واحدهای گذرانده شده به دست آوردم، برای شروع مرحلهی دیگری از زندگی باید اقدام کنم، حالا موسیقی و هنر هم باید مرا جدی بگیرد، که به وقتش خواهد گرفت.
پیش به سوی شروع ربع قرن مهم زندگی…




اسفند ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۱۰ ب.ظ
تنها درصد کمی از آدما جرئت میکنن دنبال رویاهاشون برن، و هزینهش رو بپردازن. تبریک میگم، این نشونهی رشده!
پاسخ به این نظر
اسفند ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۱:۰۸ ق.ظ
موفق باشی
پاسخ به این نظر
اسفند ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۲:۵۶ ق.ظ
می شه گفت مبارکه
پاسخ به این نظر
اسفند ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۸ ق.ظ
…
در این عبور ساده هر روز من ببین
عصیان دیده ام بر این انتخاب ها
در این گریز دائمیم وای اگر که من
عمرم رسد به سر و چه دور از جواب ها
هر روز در محاسبه ها بهترم ز پیش
هر شب ز خود رمیده ز ختم حساب ها
…
دونی نمی کشم من از این چرخ پر شرر
وا می رهم زحاصل این اضطراب ها
فکر میکنم شما از این اضطراب ها رها شدید. تبریک میگم. موفق باشید.
پاسخ به این نظر
اسفند ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۶:۱۱ ب.ظ
موقع شیر کردن این مطلب نوت زدم: “جرئتش ستودنیه”
جسارت شما رو ستایش می کنم و براتون آرزوی موفقیت می کنم. امیدوارم روزی شاهد آثار هنری شما باشم
پاسخ به این نظر
foadsa اسفند ۱۳م, ۱۳۸۸ at ۱:۵۳ ب.ظ
ممنون
پاسخ به این نظر
اسفند ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۶:۵۲ ب.ظ
سلام من هم درست در شرایط تو هستم تنها ۸ واحد برام مونده ولی در شرف اخراج هستم ولی میرم کمیسیون و برمیگردم ولی شاید ۱ترم تعلیق بخورم منم ۶ سال تو دانشگاهی بودم که حالم ازش بهم میخوره رشتم عمران
واقعا دارم دیوانه میشم اکه لطف کنی بامن تماس بگیری ممنون میشم واقعا نیاز به صحبت با شما دارم
پاسخ به این نظر
foadsa اسفند ۱۳م, ۱۳۸۸ at ۱:۵۵ ب.ظ
صفحهی ارتباط با من لینکش بالای وبلاگ هست، در کل نیاز به شجاعت به خرج دادن داره. من هم در آستانهی اخراج قرار گرفتم ولی اخراج نشدم. اما دیگه تصمیم گرفتم خودم باشم. برای اینکه بتونم زندگی کنم.
پاسخ به این نظر
اسفند ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۵:۵۹ ب.ظ
چشمانتظارِ همهی روزهای این یک ربع قرنِ بعد هستم به امید خوبترین خاطرههای فردا و خوشبختترین لحظههای باقی عمرت
پاسخ به این نظر
اسفند ۱۴م, ۱۳۸۸ در ۴:۰۳ ب.ظ
همون جرائتی که من به خرج ندادم و رشته ای رو خوندم که ازش متنفر بودم و به هر بهونه ای غُر میزدم که اگه یه رشته ی هنری رو خونده بودم انقدر افسرده نمیشدم !
چه شباهتی … از ما که گذشت امیدوارم شما موفق باشید ،
به این نقطه یزندگیم که رسیدم با تموم وجودم میفهمم که هیچی مثل ِ رضایت قلبی از حال ، مهم نیست ..
همین و دیگـــــــر هیچ ..
پاسخ به این نظر
اسفند ۱۵م, ۱۳۸۸ در ۹:۲۲ ق.ظ
فواد عزیز
فرق من با تو در این است که من در سن ۲۹ سالگی این تصمیم را گرفتم. تبریک میگویم به تو که تازه، ربع قرن را گذراندهای.
از این اختلاف استفاده کن و الا تو هم با من و با کسی که عمرش را بیهوده در دانشگاههای امروزی میگذراند ندارد. دانشگاهی که به جای دانشجو پروردن، میرزا بنویس و نه حتی دانش آموز پرورش میدهند.
باز هم تبریک میگویم و امیدوارم که شیرینی این تصمیم سترگ، با روی دادن اتفاقات بسیار خوب، سالهای سال، زیر زبانت بماند!
پاسخ به این نظر
اسفند ۱۵م, ۱۳۸۸ در ۹:۴۱ ق.ظ
چه حالی میده وقتی چند ساله دیگه بچه ت میاد، این پست رو میخونه و ازت تشکر میکنه !
پاسخ به این نظر
foadsa اسفند ۱۵م, ۱۳۸۸ at ۶:۱۳ ب.ظ
:) خیلی :دی
پاسخ به این نظر
اسفند ۱۶م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۰ ب.ظ
موفق باشی
کاری رو انجام بده که جبران ۶سال زندگیه از دست رفتت باشه. د:
پاسخ به این نظر
اسفند ۱۷م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۲ ب.ظ
بر همتان درود امیدوارم بهترینها در انتظارتان باشد.امین
پاسخ به این نظر