خسته
دستهبندی شده در روزمره, شخصی در دی ۲۰م، ۱۳۸۸، ۴:۰۲ ب.ظ
شعر خسته است
حوصله خسته است
وبلاگ خسته است
من خسته است
سرم گیج میرود.
تاریخ نوشتن این مطلب شده ۲۰۱۰/۰۱/۱۰ به نظرم جالب است. قرار بود دل تنگ نشود که شده است، اما دل لجباز است و سرسخت و بدبخت. قرار بود شعر طولانیای بنویسم در ستایش چشمهای آن دخترک فالفروش توی مترو که گریهی متمایل به آسمان بود و ما به جای مترو او را در پارک ملت دیدیم. این شعر سه قسمت داشت و تا این لحظه از بس قلم خسته بوده حتی یک کلمه از آن نوشته نشده است و احتمال میرود که سناریوی آن ننوشته کات شود. راستی چرا من هر وقت شاعر نیستم، خستهام؟





دی ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۶:۱۱ ب.ظ
چون به شعر عادت کردی چوون شعرات عالین و چون خودت میدونی کارت خوبه نمیتونی بدون اون سر کنی واقعیت بود اغراق نبود…
پاسخ به این نظر
دی ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۷:۲۲ ب.ظ
من یک چاره بلدم برای رهایی از خستگی؛
بازیِ من – تو – را – این – قدر – دوست – دارم
پاسخ به این نظر
دی ۲۲م, ۱۳۸۸ در ۴:۳۰ ق.ظ
شاعری با خستگی یکی هست و نیست
پاسخ به این نظر
دی ۲۲م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۳ ق.ظ
آدمیزاد همیشه از خود نبودن خسته میشه آخه
پاسخ به این نظر
دی ۲۲م, ۱۳۸۸ در ۲:۲۴ ب.ظ
شاید تا قسمتی
پاسخ به این نظر
دی ۲۳م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۵ ق.ظ
چقدر خوشم آمد از اینجا
ممنونم از امین عابدین دوست خوبم که ادرس این خونه و خونه های مرتبط باهاش را بهم داد
از کتاب مسافر خیلی خوشم آمد
منم در اولین فرصت بهترین کتابی که خوندم را مسافر می کنم
سمفونی مردگان
پاسخ به این نظر
بهمن ۳م, ۱۳۸۸ در ۷:۵۹ ب.ظ
خستگی
یعنی
من دستانی را
می خواهم
برای پرواز
پاسخ به این نظر