خیلی دوست داشتم در خط مقدم بودم که نبودم، در خط مقدم اعتراضات روزهای داغ سال ۱۳۸۸ روزهایی که دهه‌ی شصتی‌ها قد کشیدند و مایه‌ی افتخار شدند. من به همه‌ی ما، به همه‌ی حضورمان احترام می‌گذارم و افتخار می‌کنم.
همیشه پای صحبت‌های بزرگ‌ترها که می‌نشینم و می‌نشینید، از روزهای پراتفاق دوران نوجوانی و جوانی‌شان که تعریف می‌کنند با  لفظ «شماها که نبودین» و یا «شما یادتون نمی‌آد» شروع  به حماسه‌سازی می‌کنند. گاهی آرزو می‌کنم کاش کتابی بود با عنوان «شماها که نبودین» یا «شما یادتون نمی‌آد» که همه‌ی این خاطرات را در بر می‌گرفت و این‌قدر پراکنده و گم نبود. چند جلد کتاب پرارزش و پر از روایت‌های تاریخی دوست‌داشتنی و پرافتخار.
حالا، این روزها و ماه‌ها که گذشته است پر بوده از این اتفاقات. اتفاقاتی که خط مقدمی‌های ما آن‌ها را با تمام وجود لمس کرده‌اند.
وقت آن رسیده که این روایت‌ها را با راوی‌های مختلف در وبلاگی  به یادگار بنویسیم، که در آینده حسرت وجود نداشتن کتابی با عنوان «شماها که نبودین» را نخوریم. فکر می‌کنم اتفاق مهم و معتبری خواهد شد این وبلاگ و این کتاب. منتظر نوشته‌های دوستان خط مقدمی‌ام هستم.