صبح روز بعد بر اثر نفس گرمی که به گونه‌اش می‌خورد، بیدار شد. همین که چشم باز کرد چهره‌ی کودک را دید، دختربچه‌ای که به شدت به او خیره شده بود و با دهانش نفس می‌کشید، کنار کاناپه زانو زده بود و صورتش آن‌قدر به او نزدیک بود که کم مانده بود آن را لمس کند. از نور کمی که از لای موهای دخترک می‌تابید، ساچز حدس می‌زند ساعت باید شش و نیم، هفت صبح باشد. کم‌تر از چهار ساعت خوابیده بود و در لحظات اول آن‌قدر سنگین و خواب‌آلود بود که نتوانست جم بخورد. دلش می‌خواست دوباره چشم‌هایش را هم بگذارد، اما دخترک طوری زل زده بود که او هم به چهره‌اش خیره ماند و رفته رفته فهمید که باید دختر لیلیان استرن باشد.
دخترک در پاسخ به لبخند ساچز که آن را به عنوان دعوتی برای گفت‌وگو تلقی کرده بود، گفت: «صبح به‌خیر. خیال می‌کردم هیچ‌وقت بیدار نمی‌شوی.»
- خیلی وقت است اینجا نشسته‌ای؟
- فکر می‌کنم صد سال است. آمدم پایین عروسکم را پیدا کنم، آن‌وقت تو را دیدم که روی کاناپه خوابیده بودی. تو خیلی درازی، می‌دانی؟
- آره، می‌دانم. به من می‌گویند آقا درازه.
دختر با حالتی فکور گفت: «آقا درازه. اسم خوبی است.»
- شرط می‌بندم اسم تو ماریا باشد. نه؟
- بعضی‌ها می‌گویند اسمم ماریاست، اما من فکر می‌کنم اسمم راپونزل باشد. خیلی قشنگ‌تر است، نه؟
- بله، خیلی قشنگ‌تر است، چند ساله‌ای، راپونزل خانم؟
- پنج سال و سه چهارم. سن عالی‌ای است. دسامبر شش سالم می‌شود. تولدم روز بعد از کریسمس است.
- یعنی دو روز پشت سر هم هدیه می‌گیری. حتمآ دختر باهوشی هستی که این سیستم را اختراع کرده‌ای.
- بعضی‌ها مرتب شانس می‌آورند. این را مامان می‌گوید.

هیولا / پل استر / ترجمه‌ی خجسته کیهان / صفحه‌ی ۲۵۶