مجنونوپولیس
دستهبندی شده در شعر من, شعر نو در شهریور ۸م، ۱۳۸۸، ۴:۵۴ ب.ظ
دیوانه که میشوی،
درست شبیه ِ من.
یک رسوای همیشه،
به عریانی ِ تمام ِ فرهنگ.
دیوانه که میشوی،
مثل ِ من
با هم از دنیای احمقها
فاصله میگیریم.
جایی میان ِ زمین
و ستارهی گاگانو،
درست در مرکز ِ سیارهای به نام ِ
مجنونوپولیس
چادر میزنیم.
بعد از یک عشقبازی ِ بدون ِ باخت
در حالی که من لالهی گوش ِ سمت ِ راست ِ تو را
در دهان دارم،
و تو دستانت را به کمرم حلقه زدهای،
برای یک هواخوری پر از ستاره
از مخفیگاهمان بیرون میآییم.
آنچه را میبینیم،
تصور نمیکنیم.
همهی احمقهای زمین،
برای یک هواخوری پر از ستاره
از چادرشان خارج شدهاند.
با توجه به اینکه ما
از دنیای احمقها فاصله گرفتهایم،
تو در گوش من زمزمه میکنی:
عشق؛ انسانها را عاقل میکند،
حتی برای ساعتی.
دیوانه که میشوی،
مثل ِ من،
عاقل.
(۸ شهریور ۱۳۸۸)






شهریور ۸م, ۱۳۸۸ در ۵:۱۰ ب.ظ
پرفکتو ^_^
پاسخ به این نظر
شهریور ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۰ ق.ظ
حالا واقعا عاقل شدی؟!! پس نتیجه میگیریم عاشق شدی که عاقل شدی!!!!!
پاسخ به این نظر