هیچ بارگاهی از ما نماند.
بارگاه ما،
آرام‌گاهمان بود.

چه بر یاران رفت؟
کمان‌گیری،
که خود در تیر نشست.
شاهزاده‌ای،
که خود بر خاک نشست.

خانه زیر باران و خمپاره بود و ما
یکدیگر را ستایش می‌کردیم
آنقدر به هم نزدیک بودیم
شادمانی‌های رکیک را
به یکدیگر تعارف نمی‌کردیم.

هوا پر از لطافت بود
حتی وقتی سرشکسته بودیم
به لبخند و شعر و زندان هم
اعتماد داشتیم.

به زمانی که طرّه‌ی لیلی،
دیگر کمند مجنون نبود
همچنان بر گلوی خشک یاران،
شربت‌های گوارا می‌ریختیم.

ما از هیچ بارگاهی نبودیم
ما که خدایی جز عشق نداشتیم
غرامت عاشقانه‌های یکدیگر را
نقد می‌پرداختیم.

ما قنات‌های فراوان داشتیم
سلاح ما
پرتاب واژه‌های اُنس بود
جُرم ما
داشتن سال‌های بلند بود
که یکدیگر را شما خطاب می‌کردیم،
و به قایق،
کشتی می‌گفتیم.

بادبان‌ها
ما را تا انتهای کتاب و تاریخ
خواهند برد.
ما همیشه
آوازهای مظلوم می‌خوانیم
اما باد بر بادبان داریم.

چیزی نماند / مسعود کیمیایی / زخم عقل / نشر ورجاوند

+ عنوان از شعر «سؤال» از همین مجموعه است.