شبِ براندازی
دستهبندی شده در شعر من, شعر نو در مرداد ۱۸م، ۱۳۸۸، ۸:۴۶ ق.ظ
شب ِ براندازی،
باران میبارید.
آسمان،
سپید ِ ابرهای باردار از انقلاب بود
و غروب ِ سرخ ِ متغیر
به طلوع نمیرسید.
در جنگل،
یکی دو درخت
همرنگ ِ جماعت شده بودند
سبز ِ مخملی
هه!
جنگل مجموعهای است از چهار برگ و یک درخت و مُشتی خاشاک.
آقای شیر،
باران، غروب، سرخ، سفید، طلوع، درخت، مخمل، سبز و از این دست را
دوست نداشت.
پس درختها را اول یک به یک و بعدتر دستهجمعی
با اختراعی به اسم تبر
آشنا کرد.
و آسمان را،
سیاه پوشید.
شب ِ براندازی ِ طبیعت،
به دست ِ کوبههای اشکآور ِ تبر
هر سبزی که فرو میافتاد
با یادآوری این حقیقت ِ محض
که «خدا بزرگتر از آن است که در وصف بگنجد»
فریاد میزد:
«من صدای سبز ِ خاک ِ سربیام»
و آسمان میبارید:
«تو آخه مسافری، خون ِ رگ ِ اینجا منام»
آقای شیر،
نخواست و ندید.
اما حقیقت دارد،
هم خدا بزرگتر از آنی است که او تصور میکند
هم «دانهی هر گل که تو پرپر کنی، باز بکاریم و دو چندان کنیم»
آری،
شب ِ براندازی،
امید میبارید.
(۱۸ مرداد ۱۳۸۸)






مرداد ۱۸م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۲ ق.ظ
اشعار لایک دار می گی …
پاسخ به این نظر
داود مرداد ۱۸م, ۱۳۸۸ at ۲:۵۳ ب.ظ
ویدا ، می بینم که پاتوق ات شده سایت فواد :))
پاسخ به این نظر
مرداد ۱۹م, ۱۳۸۸ در ۷:۱۸ ب.ظ
shere ghashan bood vali he yaniii che??!!
پاسخ به این نظر
مرداد ۲۰م, ۱۳۸۸ در ۱:۱۱ ب.ظ
اشعار قرمز میگی! :) می خوای دوباره فیلتر بشی؟
پاسخ به این نظر