ترانهی ناتمام تنهایی
دستهبندی شده در شخصی در تیر ۲۱م، ۱۳۸۸، ۱۰:۴۶ ب.ظ
فکر کرد:
هر چهقدر حساب میکنم،
تو را کم میآورم …
***
گفت:
سکوت میکنی
شنواتر میشوم
***
پرسید:
چهقدر سواد میخواهد؟
خواندنِ فکرِ تو!
***
بعدترها حرفی زد، دل من شکست، دل من که به این سادگیها از دلشکستگی، به دلتنگی باز نمیگردد اما. دل یک حوض تنهایی میخواهد به اندازهی چند دفتر و یک خودکار، آبی و مشکی و قرمزش فرقی نمیکند. دل شکسته هیچ تلفنی را پاسخگو نیست.
فاصله تا این تنهایی چند واژه بود از میان اینهمه حرف. نشستم از نو تنهاییام را مرور کردم. در تنهایی، تو از خودت دلگیر میشوی، تو با خودت درگیر میشوی، تو عاشق خودت میشوی، تو به خودت فحش میدهی، تو به خودت فکر میکنی، مؤلف و مخاطب، فقط خود تویی. گاهی تو از خودت شکست میخوری حتی.
همهی شبکههای اجتماعی را کنار میگذاری، تنهای تنهای تنها، از اتاق بیرون نمیروی. لذت تلخ تنهایی را گاه با هیچ چیز عوض نخواهم کرد.
رسیدم به ترانهی تنهایی، مثل همهی تنهاییها این ترانه ناتمام است:
زندونیام تو محبسم
از زندگی مرخصم
من آخرش به چشم تو
به بغضتم نمیرسم
دوست دارم این تنهایی رو بغل کنم
میخوام به حرفای خودم، به آرزوم عمل کنم
سیبی نمونده واسه ما، جهنمم تموم میشه
حوای من نمیمونی، عشق ما توی آتیشه
من عاشق تو نبودم، گم شده بودم تو بهشت
سوزوندم عشقتُ به زور، باید یه شعر نو نوشت
نامش را کنار دفتر نوشتهام «مرخصی». مثل تمام مرخصیها این ترانه هم تمام میشود. هیچ سناریویی اما برای تمام کردنش ننوشتهام. بعضی از ترانهها سالها ناتمام میمانند تا در ذهن شاعر واژهای جرقه بزند، ساخته شود و به پایان برسد ترانهی ناتمام.
من، شاید فردا دلم برای جفت بودن تنگ شود. آخر حکایت دلی که شکسته است به دعا و دخیل و نذر و نیاز وابسته نیست. فاصله همیشه وجود داشته است، شاید همین فاصله ضمانت دوست داشتنهاست. به هر حال به من و تو و تنهایی من و تو بستگی دارد. اگر هم پایان حکایت دست تقدیر باشد، تو گفتهای:
خدا کند،
خط بخورد، تقدیری که، نمیرساند مرا،
به تو …






تیر ۲۲م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۱ ق.ظ
همهی امروز دلم هزار راه رفت و برنگشت. تنهای تنها ماندم. هیچ راهی «راه من» نبود وقتی تو نبودی. برگشتم خانه. نفهمیدم چندبار، ولی تیکوار شمارهی تلفنی را میگرفتم که صدای تو را با خود دارد و خبری نبود از تو و من، مستأصلترینِ عالم …
نشستم به دعا، که هی خدا
آوازِ دورِ تصنیفی، هیزم به آتشِ دلِ من میریخت؛
«از غصه میمیرم … مرا مگذار و مگذر … با پای از ره مانده … در این دشت تبدار … ای وای میمیرم … مرا مگذار و مگذر … »
من به سجدهای رفته بودم که دلم میخواست بازگشتن نداشته باشد وقتی تو … فکر کردم دلم یکجایی میخواهد، بروم فریاد کنم این همه درد را، که تازه تازه میفهمیدم چهقدر به جانِ من نشستهست، عشق من
گفتم همهچیز را گرو بگذارم پیش خدا، که الهی! من همهجوره نوکرتم، که «آشفتهتر ز آشفتگان روزگارم … با غم به زنجیرم … مرا مگذار و مگذر
… »
نبودنت را حساب میکردم به ساعت، دقیقه و ثانیهای که گذشته بود از آن سه شماره مانده به شبِ دیرپای امروز که نوشتی و رفتی و یکروزِ به قدر یک عمر بر من تلخ گذشت، کو عطر نفسهای واژه میان دقایق ما … «نه، وصل ممکن نیست/ همیشه فاصلهای هست/ اگرچه منحنی آب بالش خوبی است/ برای خواب دلآویز و ترد نیلوفر،/ همیشه فاصلهای هست./ دچار باید بود/ وگرنه زمزمهی حیات میان دو حرف/ حرام خواهد شد. / و عشق …»
تنهایی، حقیقتِ مشترکِ سرنوشت ماست، چه فرقی میکند برای من یا تو، که بخشی از ما باوجود من/تو هنوز تنها میماند و مگر نه اینکه «همیشه عاشق تنهاست.» «و عشق/ صدای فاصلههاست./ صدای فاصلههایی که/ غرق ابهاماند./ نه،/ صدای فاصلههایی که مثل نقره تمیزند/ و با شنیدن یک هیچ میشود کدر.»
دیشب، همین یکهیچِ کذایی اوقاتِ تو را گهمرغی کرد و همهی مرا به غمانگیزیِ مفرط امّا پُرحُسنی کشاند تا حالا مؤمن باشم به خودمان؛ «سوگند بر چشمت که از تو تا دم مرگ دل بر نمیگیرم»
از همان ثانیهی مکّدر که رفتی، دلتنگ شدم برای تو و دلگیر از خودم …
عشق، مراقبت میخواست. من خوب میدانم هر گیاهِ تازه ریشه دواندهای به مقادیر کافی آفتاب و باران نیاز دارد تا بتواند بر دلِ خاک جا کند خودش را، یکیمان باید آفتاب میبود، دیگری باران … ایثار مادرانه/ پدرانه میطلبد این واژه؛ عشق، که خلاء فقدان آن را نمیشود با هیچ دوست، کتاب و یا حتّا عشق دوبارهای پُر کرد.
حق با توست، بسیار بستگی دارد به ما، مایی که «عروسکهای کوکی تقدیر» نیستیم و بلدیم جواب عقل را بدهیم با انتخاب عشق، که نام سادهای دارد و بوی خوبِ یک عصر بارانیِ پارک ملّت را با خود میآورد و همهی روشنیِ فردا، وقتی ما آخرین ستارهی مانده به صبح را هم چیدهایم و صبح، سرآمدِ همهی هیجانهای معطّر است با خاطرهی دستهایت … طعم بوسههایت …
پاسخ به این نظر