بازی اینجوری شروع شد
دستهبندی شده در ترانه, شعر من در خرداد ۳۰م، ۱۳۸۸، ۱۲:۰۴ ب.ظ
«بازی»
بازی اینجوری شروع شد، با یه گرگم به هوا
رختِ شادی یکی شد، با رختِ روضه و عزا
دلا عاشق که نبودن، سر بُریدن عاشقُ
خط زدن از تو گُلا، اسمِ گلِ شقایقُ
عطرِ زن شد قدغن، مثلِ صدای مخملیش
همهی نجابتش گُم شد تو حجمِ روسریش
رستما باز یه دفه، سهرابکُشیشون پا گرفت
تو دلِ کابارهها، فستفود و کافه جا گرفت
بازی اینجوری شروع شد، با یه چشم به هم زدن
آدما کودتا کردن، میونِ قدم زدن
یکی دستش به تفنگ بود، یکی شعرِ نو میگفت
اون یکی دست به یقه، با روسای (rus) گردنکلفت
ستاره، از آسمون دل کَند و افتاد رو زمین
دلِ هیشکی نگرفت از رفتنِ هیشکی، همین!
غصهی برادرا شد گیسوی مادراشون
توی دادگاه شهادت دادن علیهِ باباشون
بازی اینجوری شروع شد، یکی رفت چند تا اومد
متوسط وضعِ مالی، کَم کَمَک شد بدِ بد
زندگی شد مُردگی، واسه دلای بیگناه
حقشون شد کوپن و کشیدنِ هزار تا آه
پهلوون شد عملی، من بیکار و دختره پیر
مایی که یه عمر بودیم، تو دستِ عاشقی اسیر
آره این بازی دیگه خیلی عجیب تکراریه
انگاری زندگیمون از اولم سرکاریه
بازی اینجوری تموم شد، باز یه بازیِ دیگه
نگاه کن گردشِ چرخُ توی تاریخ چی میگه…
بهمن ۱۳۸۶/شهریور ۱۳۸۷
+ این ترانه واگذار شده است.




خرداد ۳۰م, ۱۳۸۸ در ۳:۴۰ ب.ظ
من به عنوان فرماندۀ بازنشستۀ یک گردان زرهی در ارتش ایران که تمام طول ۸ سال جنگ را در جبهه ها خدمت کرده ام، پیشنهاد می کنم برای مقابله با حملات باید جمعیت در حال راهپیمایی نوعی گارد ایجاد کند. به این شکل که ۱- تودۀ جمعیت به شکل صفوفی درآیند مانند صفوف نماز جماعت یا صفوف رژۀ نظامیان، بعد افراد هر صف در حالی که پهلو به پهلوی هم پیش می روند، دست های هم را بگیرند و دیوار انسانی تشکیل بدهند. به این ترتین تودۀ بی شکل تبدیل به هزاران صف می شود که به راحتی در هم نمی شکند و پراکنده نمی شود. ۲- افراد نیرومندتر در صف اول و آخر و منتها الیه راست و چپ همۀ صفوف قرارگیرند تا جمعیت بهتر محافظت شود. ۳- پیشنهاد می کنم خانم ها و آقایان بدون اینکه از هم جدا و دور بشوند، صفوف جداگانه ای تشکیل دهند و یک در میان یک صف از زنان و یک صف از مردان حرکت کند. ۴- نظام ظرفیت کشتن مردم را ندارد. اگر این ها با کودتا روی کار آمده بودند امروز ما را می کشتند ولی این ها با انقلاب مردمی آمده اند و نمی توانند به سوی همین مردم شلیک کنند. کتک خوردن هم ترس ندارد. امروز روزی سرنوشت ساز است. به همۀ دوستان و آشنایان و فامیل و همکاران و هم کلاسی ها بگویید که بیایند. یک سرهنگ بازنشستۀ لشکر … زرهی شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
پاسخ به این نظر
خرداد ۳۱م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۸ ق.ظ
جدای ترانه، که دوست دارمش با همهی تصاویر ناخوشایندی که توی ذهن میسازه و درکنار رنج این روزها، … امّا شعر همیشه تسکیندهندهی خوبی بوده و به قول سهراب، شاعران وارث آب و خرد و روشنیاند.
از اینکه بیتفاوت نیستی خیلی خوشحالم هرچند واکنش نشون دادن تو هم درد دیگهای داره برای من …
بهرحال، …
میخواستم بگم، کامنت بالایی چهقدر دوستداشتنی بود. مرسی سرهنگ بازنشسته.
پاسخ به این نظر