شب سایه‌شُ از سرِ ما، انگاری برنمی‌داره
تا کی می‌خواد تو این کوچه، بارونِ وحشت بباره؟
دیگه داره طاقتِ ما، بدجوری بازی می‌خوره
ثانیه‌ها تبر شده، خنده‌ها رو سر می‌بُره
رو دستِ ما بلند شده، حافظه‌ی سردِ سکوت
از یادمون رفته دیگه، بیشه‌ی خشکِ برهوت
شاید شکست خورده باشی، از این حریفِ لعنتی
اما هنوزم می‌تونی، به دلهره تو تن ندی
بیدار شو از خوابِ سکون، فردا رو دستِ باد نده
فردایی که خواب بمونی، تو دستِ آدمِ بده
این شبُ از تنت درآر، خورشید تو دستاته، بتاب
برفِ تنِ زمستونُ، با یک نگات می‌کنی آب
با خطِ دستِ من و تو، نوشته می‌شه راهِ ما
واسه یه بارم که شده، تن نمی‌دیم به اشتباه
تاریخُ از نو بنویس، تغییر بده تقدیرتُ
آخر قصه مالِ ماست، یه آخرِ قصه‌ی نو

۱۶ خرداد ۱۳۸۷