«مرد ِ بی‌خورشید»

دوباره بغض ِ دلتنگی، گلوتُ بسته انگاری
ببین من خیسم از یادت، چرا با من نمی‌باری؟
من از شبگریه لبریزم، تب ِ زردی ِ شالیزم
منُ با چشم ِ شب‌تابت، یه شب، تنها درآویزم
بذار از بغض ِ باریدن، تنم هم‌جنس ِ تو باشه
نذار این مرد ِ بی‌خورشید، تو این شبگریه تنها شه
کنار ِ تو تموم ِ من، به تو پیوسته انگاری
ببین من خیسم از یادت، چرا با من نمی‌باری؟
بذار از روزن ِ این عشق، تموم ِ خونه روشن شه
بذار که زخم ِ این غربت، فقط سهم ِ تن ِ من شه
هوای گریه پیچیده، تو این دلتنگی ِ بی‌تو
به من بسپار و شادم کن، تن ِ داغ ِ نفس‌هات‌ُ

علی صالحی / سرباز وظیفه / ناشر: مؤلف / صفحه‌ی ۵۰