آخرین تانگو در شیراز
دستهبندی شده در شعر طنز, شعر من, طنز در بهمن ۱۵م، ۱۳۸۷، ۴:۱۳ ب.ظ
کارش این بود که هر شب، توی خواب شعر میگفت
گاهیم بر ملودی قافیه میبافت، کمی معر میگفت
شبی از همین شبا، شاعری رو دید توی خواب
وجنات ظاهری حافظ و از درون خراب
شاعرک گفت که ای حضرت حافظ عجبا
پای بر چشم نهادی و شدی دولت ما
حالیا شانس بزد زنگ در خانه کنون
ولی گویا خواجه هستش کمکی دلنگرون
گفت حافظ که خموش ای ساکن وادی نفت
خواهمت گفت سر صبر، که بر حافظ شیراز چه رفت
حال برخیز تو ساقی شو و دلدار بیار
اندکی می از برای چشم بیمار بیار
گفت شاعر که می و جام می هر دو قدغن
هست اما ایستک انار در یخچال من
آوردم تا بزنی بر بدنت خواجهی پیر
بعد گویی چه گذشت بر تو در آن عالم زیر
حافظ آهی بکشید و هم بزد فرق سرش
و شراب ازلی جاری شد از چشم ترش
گفت حافظ که بشین ای نوچه
طعم بریانی کجا و کلوچه؟
نتوان گفت به صد قافیه روز و حال من
بعد مرگم شده نفرین خلایق مال من
از بد حادثه اشعار شده آبگوشتی
مافیای قافیه تکیه زده بر پشتی
میزند از سر و ته، فعل و ردیف و قافیه
خط قرمز میکشد بر اونچه از شعر باقیه
شاعران چون تو بشر، گوشهی عزلت دارند
بیمهی عمر ندارند و همه بیکارند
وای بر من که تنم در ته گور میلرزد
برو اینک تو ببین این چه کسیست که در زد
رفت شاعر به پی امر ولینعمت خود
تا که برگشت ندیدش اثری قد نخود
حرف بودار بزد حافظ و رختش بربست
گرچه کم بود ولی مخلصشم من دربست






ارسال پاسخ