چه خبر از من
دستهبندی شده در روزمره در آذر ۱۶م، ۱۳۸۷، ۸:۰۳ ب.ظ
راه من جاییه که توش احساس آرامش میکنم، گفتهام که وبلاگنویسی نقطهی پررنگی در زندگی من است اگر زندگی من مجموعهی متناهی از نقاط باشد، حداکثر به تعداد انگشتان دست. این نقاط یعنی کارهای مثبتی که به گمان خودم از دستم برمیآید. نقطهی پررنگ دیگر شعر و ترانه است، حتی اگر اجرا نشده باشد برای من پررنگ است.
سه بخش جدید در وبلاگ راه انداختهام، چکاوک، من اناری میکنم دانه و مینیبال. که در مورد چکاوک و من اناری میکنم دانه قبلآ صحبت کردهام، میماند مینیبال. معمولآ نیمچه مینیمالهایم را در دستهی حرف منتشر میکردم و میکنم. اما مینیبال، منحصر به فوتبال است و مخاطبش باید پیشزمینهی فوتبالی داشته باشد.
در فرندفید هم مشغولم، هر چند به گفتهی مهران شاید شلوغی برای من و مهران و امثال ما سخت است اما من هنوز هم معتقدم فرندفید یعنی «مدرسهی علوم انسانی»، ما در حال تمرین زندگی آزاد هستیم و هر لحظه پیشرفت میکنیم حتی اگر نقشمان با پرجمعیتتر شدن این جامعهی آزاد کمرنگتر شود، از بار آموزشی و مفید بودن این جامعه برای ما کم نمیشود.
و اما واژه، عشق هر شب منه. اگه مجال بود روزها رو تو جامعهی مجازی سر میکردم، شبها رو توی کاغذ. یک روز خواهد رسید. یکی از شبنوشتههای ناقصالخلقه، اینجاست:
زندونیام تو محبسم
از زندگی مرخصم
من آخرش به چشم تو
به بغضمم نمیرسم
نوشتن ترانهای رو به دوست عزیزی قول دادم، دارم سعی میکنم که سر وقت به قولم عمل کنم، اینم شاهد:
همه دنیا همین رنگه، به رنگ تلخ تنهایی
تو دوری از وطن اما، شریک بغض ماهایی
.




آذر ۱۷م, ۱۳۸۷ در ۲:۳۲ ق.ظ
مدرسهی علوم انسانی. زیبا بود.
پاسخ به این نظر