اول از طرف بریر، و بعدتر از طرف صادق جم و میلاد به نامرئی شدن دعوت شدم. تاخیرم دلیل داشت و دلیلش هم این بود که می‌خواستم مثل آرزوهای محال، ترانه‌ای بنویسم و پادکستش کنم اما سخت شدن نوشتن ترانه از یک سو، سرد شدن بازی از سوی دیگر و نیز سرماخوردگی‌ای که به سراغم اومد باعث شد فعلآ از خیر کامل کردن ترانه و پادکستینگش بگذرم.
خب من اگه نامرئی بودم نه دوست داشتم بدونم کیا پشت سرم چی می‌گن که برم مچشونو بگیرم نه دوست داشتم که با بدن نامرئی‌م پا بذارم تو حریم شخصی کسی. همچین بازی جوانمردانه و چی از این حرفا. اما خب واسه نامرئی بودن باید یه چیزایی رو هم داشت نمی‌شه که از خیرشون گذشت. نامرئی بودن من مساوی بود با دست یافتن به چیزهای ممنوعی که به ناحق ازشون محروم شدم. شاعرانه‌ش می‌شه این ترانه‌ای که شاید به زودی و شاید هم هیچ‌وقت، تکمیل بشه:

من اگه نامرئی بودم، رؤیامو مرئی می‌کردم
رو تنت دست می‌کشیدم، با همین دستای سردم
از لبت گل می‌گرفتم، واسه باغچه‌ی دل اما
همه‌ی سعی من این بود، کشف کنم از تو معما

من اگه نامرئی بودم، عشقو نقاشی می‌کردم
رو در و دیوار شهرم، واژه آب‌پاشی می‌کردم
می‌رفتم تو قلب مردم، واسه کاشتن یه احساس
تو رگاشون جای نفرت، می‌ریختم عطر گل یاس

من اگه نامرئی بودم، آرزویی که نداشتم
از تو صندوق خداوند، خوبیا رو بر می‌داشتم
.
.
.

قول می دم اگه تکمیلش کردم، پادکستشو منتشر کنم.

راستی من اگه نامرئی بودم، می‌رفتم توی قوانین بازی‌های وبلاگی این قسمت مربوط به دعوت کردن رو دلبخواهیش می‌کردم، کاملآ واضحه که من نمی‌تونم وبلاگ خاصی رو برای دعوت در نظر بگیرم نه؟ پس هر کی تا حالا ننوشته دعوته.