من اگه نامرئی بودم
دستهبندی شده در ترانه, روزمره, شخصی, شعر من, وبلاگستان در آبان ۲۰م، ۱۳۸۷، ۴:۴۵ ب.ظ
اول از طرف بریر، و بعدتر از طرف صادق جم و میلاد به نامرئی شدن دعوت شدم. تاخیرم دلیل داشت و دلیلش هم این بود که میخواستم مثل آرزوهای محال، ترانهای بنویسم و پادکستش کنم اما سخت شدن نوشتن ترانه از یک سو، سرد شدن بازی از سوی دیگر و نیز سرماخوردگیای که به سراغم اومد باعث شد فعلآ از خیر کامل کردن ترانه و پادکستینگش بگذرم.
خب من اگه نامرئی بودم نه دوست داشتم بدونم کیا پشت سرم چی میگن که برم مچشونو بگیرم نه دوست داشتم که با بدن نامرئیم پا بذارم تو حریم شخصی کسی. همچین بازی جوانمردانه و چی از این حرفا. اما خب واسه نامرئی بودن باید یه چیزایی رو هم داشت نمیشه که از خیرشون گذشت. نامرئی بودن من مساوی بود با دست یافتن به چیزهای ممنوعی که به ناحق ازشون محروم شدم. شاعرانهش میشه این ترانهای که شاید به زودی و شاید هم هیچوقت، تکمیل بشه:
من اگه نامرئی بودم، رؤیامو مرئی میکردم
رو تنت دست میکشیدم، با همین دستای سردم
از لبت گل میگرفتم، واسه باغچهی دل اما
همهی سعی من این بود، کشف کنم از تو معما
من اگه نامرئی بودم، عشقو نقاشی میکردم
رو در و دیوار شهرم، واژه آبپاشی میکردم
میرفتم تو قلب مردم، واسه کاشتن یه احساس
تو رگاشون جای نفرت، میریختم عطر گل یاس
من اگه نامرئی بودم، آرزویی که نداشتم
از تو صندوق خداوند، خوبیا رو بر میداشتم
.
.
.
قول می دم اگه تکمیلش کردم، پادکستشو منتشر کنم.
راستی من اگه نامرئی بودم، میرفتم توی قوانین بازیهای وبلاگی این قسمت مربوط به دعوت کردن رو دلبخواهیش میکردم، کاملآ واضحه که من نمیتونم وبلاگ خاصی رو برای دعوت در نظر بگیرم نه؟ پس هر کی تا حالا ننوشته دعوته.




آبان ۲۰م, ۱۳۸۷ در ۵:۱۱ ب.ظ
اوه اوه چه کارایی می کنی ها در عالم نامرئی بودن ! بیا برو دزدی کن بابا دست کشیدن و این حرفا رو در زمان مرئی بودن هم می شه انجام داد که :دی
بعدشم همچین می گه سرما خوردم انگار کنسرت می خواد بذاره :دی بابا بیخیال :دی :پی . منم با این قسمت دعوت وبلاگا مشکل دارم اما همیشه یه عده رو دعوت می کنم که بازی نمی کنن :))))
پاسخ به این نظر
foadsa آبان ۲۰م, ۱۳۸۷ at ۸:۰۸ ب.ظ
میرفتم دزدی که ترانه عاشقونه نمیشد :)
در ضمن خب یه جوری باید از زیر پادکست دادن در برم یا نه؟ چی بهتر از سرما خوردن.
اون دعوت هم دقیقآ به همین خاطر انجام نشده.
پاسخ به این نظر
آبان ۲۱م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۶ ق.ظ
سلام
قبل از هرچیز تشکر از شرکت در بازی :)
و بعد این که میخواستم بگم شعرتون هم جالب بود :)
راستی چقدر آزارتون کم هست نسبت به همسایه ها :( من جای شما بودم میترکوندم!!!!!!!!
هرچند که جرئت نوشتن نحوه ترکوندن و آزار و اذیت دیگران رو در وبلاگ خودم نداشتم. اما از دوستان توقعی بیش از این میرفت…..
به قول معروف این همه آرامش از بهر چیست؟ :)))))))
پاسخ به این نظر