از لب تو غزل پرید
از دست من هیچ
چه خیالی!
شعر هم زخم مرا سوزاند
تو … شاعر بودی

من به ناز کشیدن می‌آمدم
تو … نقاشی بودی
تو را خدا
سال‌ها این‌چنین زیبا رقصیده بود

من از دست می‌رفتم
که چشم‌های تو صلح بود

چه می‌شد اگر
به نقاش تو ایمان می‌آوردم

۲۶/مهر/۱۳۸۶