بهترینانه
دستهبندی شده در وبلاگستان در شهریور ۱۱م، ۱۳۸۶، ۵:۰۰ ب.ظ
اولش معرفی بهترین مطلب، دعوتی بود اما بعد آزاد شد. اما مشکلی با این طرح هست که دورهی تاریخی ندارد مثلآ اینکه بهترین پست یک سال اخیر وبلاگ اگر بود بهتر بود. در ضمن انتخاب یک مطلب بین نوشتههایی که هر کدام به نقلی کلیشهای مثل فرزندان آدم میمانند کار سختیست.
بنابراین من علاوه بر معرفی بهترین پستم در این یک سال اخیر یا شاید کمتر در این چند ماه آخر، چهار مطلب هم از چهار موضوع مختلف وبلاگ میگذارم که از قانون سرپیچی کرده باشم.
۱- قیصرانه (بهترین پست)
بچهها مردانه ایستادهاند. اگر دیگر قیصری نیست بچهها هستند. یک قانونی نوشتهاند، هیچ چیز سر جای خودش نیست. انرژی هستهای روی اسکناس است و مردانگی در زندان. یک ایرانی بود نه آن سالهای دور که کوروش بود و داریوش. یک ایرانی بود همین سالهایی که ندیدیم. یک فرهاد و یک داریوش داشت که میخواندند، یک شهیار قنبری داشت که مینوشت: “جمعهها خون جای بارون میچکه” و “تو آخه مسافری، خون رگ اینجا منم” ایرج و اردلان هم بودند.
یک ایرانی هست که سخته. مردانی ماندهاند که مرد نیستند. چشمانشان با بدن زن همخوابه میشود. اما زنانی ماندهاند که مردانهاند. حکم را که صادر کردند انگار که فاطی خودکشی کرد. ما دایی شدیم با خاطرههایمان. فرمان عذاب میکشد. حالا قیصرها ایستادهاند. مردم در خیابان قیصرهایشان را میستایند اما قیصرها به بند ۲۰۹ اوین میروند. انگار که باز هم شهیار نوشته است و داریوش خوانده است: “منم که جنگلی بیزمین بودم، به جرم کشف گل در اوین بودم”.
۲- خودت رفتی، یادت ولی تو دلهاست (موسیقی)
و حالا رفتهای، ۱۷ سال بعد از هایدهی دوستداشتنی. مثل تمامی آنهایی که در غربت رفتهاند اما از دل نرفتهاند. به راستی خداوندا یک چیزی هست که مرگ هر هنرمند قطرههای اشک را میآفریند کاری که با هزار روضه و منبر شاید نشود. یکی باید جواب این سالهای ما را بدهد وقتی که بانوی آواز ایران میرود اما هیچ روزنامهای در این سی سال عکسی از او نداشته است.
دلمان برایت تنگ میشود. اشکم مجال نمیدهد این سطور را تمام کنم. دورهات میکنم، میگویی: “بسه دنیا دیگه بسه، تو دیگه کار نده دستم”، میگویم: “بسه دنیا دیگه بسه، چقده کار میدی دستم”، میخوانی: “خودم میرم، عکسم ولی تو قابه”، مینویسم: “خودت رفتی، یادت ولی تو دلهاست…
۳- ما از رئیس میترسیم (سینما)
کیمیایی بلد است چه بسازد و چه بگوید، به قول رئیس بلدی رو باس یاد گرفت. فیلم تودهی مردم فیلم اخراجیها نیست، رئیس است. اشکال از داستان و محتوا و فیلمنامه نیست این امروز ماست. اگر دیروز جامعه برای قیصر و گوزنها هورا میکشید به خاطر این بود که خودش را میدید و قیصروار و سیدوار بود اما چرا امروز سینمای رئیس خلوت است؟ چون دیگر از خودمان بدمان میآید. مایی که رئیس برایمان حکم صادر میکند و آنقدر مثل سیامک جرأتش را نداریم که سرمان را بلند کنیم. ما در حکم رئیس رسوب کردهایم. ما از رئیس میترسیم.
۴- من به شعری که تو حرفاته حسادت میکنم (ترانهبازی)
فکر میکنم یک نیروی ماورایی پشت آن ذهن نشسته است که چنین با واژهها شعبدهبازی میکند. برای من ایرج جنتی عطایی و اردلان سرفراز هم اسطورهاند اما تو مهرهی مار داری. از بزرگی کلامت و وقارش هر چه بگویم بیهوده است چون خود گواه این مدعاست. به این آخریها که نگاه میکنم میفهمم چقدر ترانه میتواند هنوز تازه باشد.
آقای شهیار قنبری واژههای تو آنقدر بزرگند که کلام در ستایشش ناچیز مینماید، بگذار اعتراف کنم که:
من به شعری که تو حرفاته حسادت میکنم
من با حرفی که تو شعراته عبادت میکنم
وقتی تنفست میکنم و عطرت نیست نمیدانی چقدر دلتنگ است هوا، انگار که ابر باشد اما باران نبارد. هرچه ترانه و شعر به نامت هست، تویی. گوش میکنم. انگار تمام آهنگها تو را مینوازند و چقدر حسودی میکنند به من که چشمهایت را با لبانم بوسیدهام.




شهریور ۱۲م, ۱۳۸۶ در ۱۲:۴۸ ق.ظ
سلام بهترین پست شما به بهترین پست ها اضافه شد
لطفا در صورت تمایل به بهترین پست ها لینک دهید
http://bestblogpost.blogspot.com/
پاسخ به این نظر
شهریور ۱۲م, ۱۳۸۶ در ۱:۲۷ ق.ظ
من توی خود مطلب لینک دادم.
پاسخ به این نظر