از این خواب‌آلودگی در جوهر خودنویس رهایی پیدا نمی‌کنم. تو را گم کرده‌ام، نه اینجا، همه‌جا نیستی. نم‌نمک فراموشت می‌شوم. تکراری نیستی، همیشه‌ای. وقتی تنفست می‌کنم و عطرت نیست نمی‌دانی چقدر دلتنگ است هوا، انگار که ابر باشد اما باران نبارد. هرچه ترانه و شعر به نامت هست، تویی. گوش می‌کنم. انگار تمام آهنگ‌ها تو را می‌نوازند و چقدر حسودی می‌کنند به من که چشم‌هایت را با لبانم بوسیده‌ام. بغض می‌آید و با بغضم باران می‌گیرد. ببین هنوز هم می‌توانی معجزه کنی، می‌توانی مرا حتی در خاطره دوباره خلق کنی. مرا بیافرین، معجزه کن.