طبل بزرگ زیر پای چپ

خیلی وقته چیزی ننوشته‌ام اینجا. چند هفته‌ای که مسافرت بودم و بعد هم که حوصله‌ای برای نوشتن نبود. حالا هم می‌نویسم چون قرار است فردا برای خدمت سربازی اعزام شوم، این که کجا و چگونه برایم فرقی نمی‌کند. مهم این است که تصمیم گرفته‌ام به اجباری دیگر تن دهم در این زندگی سراسر اجباری.
سرم را هم ماشین کرده‌ام، کچل بودن برای من که تصور کردنش را هم دوست نداشتم، تجربه‌ی تازه‌ای‌ست. از تصویر تازه‌ام زیاد هم بدم نمی‌آید، شاید اصلآ خوشم می‌آید. به هر حال سربازی هم دورانی‌ست که عده‌ای می‌گویند و عده‌ای می‌گویند بدترین دوران زندگی‌شان بوده است. کاش برای من اگر بهترین نمی‌شود، لااقل بدترین نباشد.

پی‌نوشت: نام آلبوم تازه‌ی مهرداد «طعم ِ رؤیا»ست با ترانه‌های ایرج جنتی عطایی. نام آلبوم را دوست دارم، امیدوارم آهنگ‌هایش را هم بشنوم و دوست داشته باشم. آلبوم به احتمال زیاد در ماه اکتبر (مهر) منتشر خواهد شد.

دیدگاه‌ها(۳)

انفجار افتخار

ارکستر مدرسه سازهایش را کوک کرد و بعد همه‌ی ما سرود ملی کانادا را خواندیم. سرودی که از بس کلماتش را تغییر می‌دهند اصلآ به گوشم آشنا نیست. این روزها بعضی از کلمات سرود به زبان فرانسه است، که یک وقتی کسی حتی به گوشش نخورده بود. پس از احساس افتخار نسبت به سرودی که بعضی از ما نمی‌توانیم کلماتش را تلفظ کنیم، سر جایمان نشستیم.

آدمکش کور / مارگارت اتوود / شهین آسایش / ققنوس

دیدگاه (۱)

هوم؟

رنی می‌گفت: باید برای هر چیز کوچکی شکرگزار باشید. لورا می‌پرسید: چه چیز کوچکی؟

آدمکش کور / مارگارت اتوود / شهین آسایش / ققنوس

ارسال دیدگاه

من اناری می‌کنم دانه – سه: اسمش این نیست

+ محسن (پولاد کیمیایی): این جسارت نیست، اما قیمت طلا و رولکس و تریاک این روزا معلومه، قیمت این بچه‌هاست که معلوم نیست. که اونش واسه شما مهم نیست.

+ سهند (بهرام رادان): اونا خیلی دوست دارن بدونن چقدر ازشون خوردی، اما اینجوری نمیان سراغت. سرتو با الماس عین شیشه می‌برن.

+ فروزنده (لیلا حاتمی): حمید جون! مهندس! حالا لباسای عروسکو درآریم ببینیم توش چیه. کائوچوئه، مقواست، پوشاله یا تنه، گوشته، قلبه، خونه، آدمه؟

+ فروزنده: دو دفعه از تو رئیس، از تو حیوون حامله شدم. حتی پول کورتاژ رو از حقوقم کم کردی. بچه‌ی خودتو نذاشتی تو شیشه تو مطب بمونه. با دست خودت مثل یه تیکه گوشت، جیگر سیخ نشده، وزنش کردی، تو دستت تابش دادی، الکی بغض کردی، انداختیش تو مستراح، سیفونو کشیدی آبو بستی روش. پایین نمی‌رفت، بچه‌مون تو گلوی خلا فرنگی گیر کرده بود. یادته؟ بارون میومد. با سیخ ته چترت هی زدی، زدی، زدی، زدی. تا رفت پایین. به تن و قلب راه نیفتاده‌ش زدی.

+ فروزنده: هی گفتی می‌گیرمت. می‌گیرمت. ای تف به این لغت می‌گیرمت. کیو می‌گیری؟ چیو می‌گیری؟ من اگه بخوام شوهر کنم، من می‌گیرمت.

+ فروزنده: هنوز می‌گی عاشقتم. هنوز می‌گی عشق تو اول و آخرمه. قد همین حرفی که زدی وایسا. قد همین حرفت قد بکش. این تو هنوز یه دو ماهه از این مرتیکه دارم. چی کار باید بکنم تا هنوزم بخوای زنت بشم؟

+ سهند: اگه قرار به درددل کردن بود خب می‌شستین تو کافی‌شاپ درددل می‌کردین. من کی اینو بردارم قصه‌ی زندگی‌مو تعریف کنم؟

+ فروزنده: بهتره این حیوونو بهتر بشناسی. خیلی وقته همه پنج طبقه‌ی سکرتری اون دفتر ساختمونی می‌دونن برای استخدام باید به این آقا تست بدن، همه‌ی سکرتری.

+ فروزنده: مث سگ هر کی دستش بو محبت داشت رو سرم کشید، دم تکون دادم.

+ فروزنده: تو که مغزت جای خودش نیست، اینجا. اما من می‌زنم جایی که مغزته، جایی که باهاش فکر می‌کنی.

+ رضا معروفی (عزت‌الله انتظامی): به من گفته بودن شما جوون‌تر از حالاتی.

+ رضا: چرا یهو نمیاین؟ چرا خورد خورد میاین؟

+ رضا: سهند، خوشگله! سهند و سبلان دیگه؟

+ رضا: هشت تا تخم مرغ می‌ندازی تو کره، محلی. زرده‌شو به هم نزنیا. می‌خوام وقتی می‌خورم ببینم، رؤیت کنم. زرده‌شو که به هم می‌زنن و جنجال تو توبه راه می‌ندازن و جنگ بین زرده و سفیده و کره و نمک و دو پر گوجه‌فرنگی مغلوبه می‌شه می‌ذاره جلوت، جیگر می‌خواد، جیگر می‌خواد بگه این محلی نیست.

+ محسن: هر چی می‌خوای بگو. فقط سیخ تو اعصاب ما نکن.

+ رضا:‌ شما پاسپورت قلابی می‌خواین، من کلاهبردارم؟ خفنی از سر و روتون می‌باره.

+ رضا: آی تو اون روح مرده و زنده‌ت جلال. من دیگه کارای کوچیک برا آدمای کوچیک نمی‌کنم. بشمر: گلوله، مهندس، جواهر، دزدی، هوم … پاسپورت. ما رو باش علاف چهار تا بچه شدیم.

+ فروزنده: آقا! دنیادیده، تموم کن. دختر داری، زن داری، عشق داری. شاهنامه می‌خونی. حافظ می‌شناسی. سن تو باید از این حرفا بزنه نه قیمتش رفته بالا.

+ فروزنده: اون مثلآ عشقمه، قراره من بهش تکیه کنم. قراره با هم زندگی کنیم. نگاه چه بدبختم. می‌گی دستات می‌لرزه. همه‌چی مونده رو دستم.

+ فروزنده: از این پاسپورت، مرز، از این، می‌ترسم. این شهامتو دارم که خالی کنم تو مغزم اما می‌ترسم. من رؤیا ندارم، از اینم می‌ترسم.

+ محسن: حالا دیگه دوسِت دارم.

+ رضا: این دختره رو اذیت نکنیا. هر جا باشی به اون خدا قسم، می‌دم سرتو با لبه‌ی پیت حلبی ببرن.

+ محسن: انقده با حلبی شاهرگ نزن. آقا رضا ما که پیرهنمون رو یه بند خشک می‌شه، چرا ازم پنهون می‌کنی؟ می‌شناسمت!

+ فروزنده: مث اینکه با هم از چشمه‌سر اومدیم تهرون. باید یادت بیاد. به این می‌گن پیشرفت!

+ فروزنده: حتی آدمی که خیال می‌کنه، خیال می‌کنه دوسته، رفیقه، عاشقه، عاشقه! نباید یه خبر بده؟ رفتی که شاه برگردی؟

+ فروزنده: گه بگیرن اون کلمه‌ی عشقی که از دهن تو درآد.

+ سهند: عاشقا آدمای متوسطی‌ن. با تعریف از هم خودشونو بزرگ می‌کنن.

+ سهند: ما هم مث همه، درس می‌خوندیم، روزنامه می‌خوندیم، گیتار می‌خریدیم اما یاد نمی‌گرفتیم.

+ محسن: از اینکه شوخی رو قاطی جدی کنی، خودت ضرر می‌کنی.

+ رضا: یه زمانی هم بلبل رو دسته‌ی تار من نشسته بود، می‌خوند.

+ رضا: خیلیا گل تو خلاشون سبز می‌شه.

+ رضا: پاتو از روزگار ورندار. از زندگی نترس.

+ رضا: خدا رحمت کنه صادق هدایتو. یه چیزی تو جوونی به من گفت که تا دنیاست تو گوشمه. گفت آدمیزاد یه سرمایه‌ی بزرگ داره، خودکشیه! نه از ترس و یا دلتنگی، نه! بهت توهین شد، طاقت نیوردی برو سراغ سرمایه‌ت. پول دفن و کفنتو آماده کن مزاحم کسی نباشی، خداحافظ.

+ رضا: من این کود سمی رو کار دارم. هم سمو، هم کودو.

+ فروزنده: چقدر خوبه آدم تو خونه‌ش سینما داشته باشه.

+ حد میثاق (خسرو شکیبایی): من یه آهنگ با ناهار، یه آهنگ با شامم می‌خورم.

+ حد میثاق: کاش بعضی از آدما قد نصف ماهی، خاویار داشتن.

- محسن: ما هر دو از چشمه‌سر اومدیم، دانشگاه قبول شدیم رفتیم …
- حد میثاق: شعار، شعار.
- اسمش این نیست. وقتی عقیده‌هات درست باشن اما خب اونا رو …
- درست بگن!
- سرکوب بشی، هر کی یه راه و طرفی برای خودش باز می‌کنه اون‌وقت میفتی تو خلاء
- خلا!
- اسمش این نیست. عقیده اگه بد اجرا شه، دلیل بر بد بودن عقیده نیست، اجرا شکست خورده. ما هم بنیه نداشتیم منم زدم به …
- لات‌بازی.
- اسمش این نیست. شما که ماوی، سردسته‌ای، رئیسی. برا خودم درددل می‌کنم. اگه عاقبت این جهانو می‌خوای، صاحب قدرت شو. دیگه درس خوندن مهم نبود. اما اون دختر، فروزنده زد به یه جاهای دیگه.
- یعنی شد فا ح شه!
- اسمش این نیست. چرا همه‌چیو غلط می‌گی؟ یا می‌خوای من نزنم وسط هدف؟
- کار ما فقط پوله، پول. یعنی پول!
- همون پول. همون پول یعنی سیاست! پول و قدرتم که یعنی …
- اسمش این نیست! ما کار خودمونو می‌کنیم. ما تو تاریکی بهتر بلدیم لایی بکشیم. اسمش اینه!
- اسمش اعتراضه. اسمش اینه!
- تو الآن بلند می‌شی می‌ری تنهایی، کارتو می‌کنی و برمی‌گردی. ببین ازت خوشم میاد، اما تا یه جاهایی … می‌دونم زحمت کشیدی، از ولگردی و زورگویی و چاقوکشی و لات‌بازی و گنجیشک‌روزی، هف‌تیری شدی. اما ببین، آی‌کیو می‌دونی یعنی چی؟ یعنی هوش، داری اما شلخته‌ای و جوون! می‌خوای خرمردرند بشی، نمی‌شه. بین این همه آدم زرنگ که نمی‌تونی علمداری کنی. عاقل باش، مواظب باش. وقتی می‌ری اون بالا یا می‌بریمت، زیادی دید نزن، اونی که شترو برده بالای بوم، بلده چطوری بیارتش پایین. می‌دونی بلده!

+ محسن: آقا زن لال هم نعمته.

- حد میثاق: خیلی به‌دردخور شدی، هر چی بیشتر به درد بخوری اعتماد بهت بیشتر می‌شه، بزرگ‌تر می‌شی. هر چقدرم که بزرگ‌تر بشی …
- محسن: قابل مرگ می‌شم.

+ محسن: شما با من چته؟

- جلال: به! باد آمد و بوی عن برآمد.
- حبیب: آقا آقا آقا! یاد بزرگوار پدرش افتاده.

+ رضا: به این رستوران نمیاد آخور داشته باشه، اونم با این‌همه یابو.

+ حد میثاق: آقا شما معروفی. معروفی به اینکه تو بچگیات با شیطون تو یه چاله می‌شاشیدین.

+ فروزنده: ما معتاد همیم، خیال می‌کنیم عاشقیم.

+ سهند: بگو چی کار کنم؟ بگو چی کار کنم؟ چرا نمیای؟ چرا نمی‌ری؟ چرا می‌خندی؟ واسه چی انقد خوشی؟ خودت خواستی. عاشق شده بودی و با من تمومش کردی. می‌ری از راه دور دست تکون می‌دی؟ تو مردی! تو مردی! مرده، مرده، مرده، مرده!

+ رضا: فروزنده! عقل می‌گه ول کن. محسن کشته‌تو عاشقانه می‌خواد.

+ حد میثاق: سرراست انقده انگلیسی رو باربرای آبادانم بلدن. چیه؟ کم میارین زبونتون عوض می‌شه؟

+ حد میثاق: ببین، این‌جوری می‌خندی برات بد نشه آ. می‌ترکی می‌ریزه به در و دیوار.

+ محسن: دو تا سؤال دارم، این دومی‌شه. ببینم تو دوش می‌گیری همه‌جات خیس می‌شه؟

+ حد میثاق: اگه به شکله، همگی نگاه. عین اونایی که دارن تو استخر می‌شاشن، می‌ترسن اما کیف می‌کنن.

+ فروزنده: اگه کار خودمو خودم تموم نکنم، تموم عمرمو بوگند می‌گیرم.

+ محسن: خواستم به حکم تو، به حکم عشق بمیرم.

+ محسن: اسلحه که داشته باشی، همه‌چی ساده‌تر می‌شه. من تو رو خیلی عاشقتم.

+ محسن: هنوزم با این وزنت، دستت سنگینه.

- محسن: می‌دونستم هیچ‌وقت آدم نشدم.
- فروزنده: بالاخره فهمیدی خره؟ هیچ‌وقت آدم نشدی.

+ محسن: خوشت میاد؟ عین فیلما، اون که بمیره محبوبه.

+ رضا: هیچ حکمی برا تو نبود. بچه چی کار با من کردی؟ سرتق. همه‌ی عمرمو خراب کردی.

[حکم (۱۳۸۳) / مسعود کیمیایی]

ارسال دیدگاه

مثل پس دادن درسه

به اسم من، یک ضبط صوت خریده بودند. دور نیست روزهایش، اما انگار که قرن‌ها گذشته است و همین دیروز نبوده است. برای من چه فرقی می‌کرد. حالا من هم می‌توانستم نوار جمع کنم و گوش کنم.  نوارها را از دایی‌هایم می‌گرفتم، بیشتر دایی کوچیکه. می‌رفتیم تهران و من انتظار داشتم، دایی‌ام برای من نوار خام بخرد و نوارهایی که دارد را بفرستد روی‌شان. فکر کن خواننده در ضبط صوت می‌خواند و صدایش را نوار خام جذب می‌کرد. سر کوچه‌شان، یک مغازه‌ی کوچک بود که نوار خام می‌فروخت، شاید چیزهای دیگری هم می‌فروخت که من یادم نیست. برایم مهم نبود مارک نوارها چیست، دوست داشتم خوشگل باشند. فکر می‌کردم که هر چه طرح روی نوار خوشگل‌تر باشد، خواننده خوشحال‌تر می‌خواند. فروشنده‌ی مغازه ارمنی بود، الآن دیگر چنین مغازه‌ای وجود خارجی ندارد. گویا نوارفروش محبوب من به آمریکا رفته است و نوارفروشی و کارگاه جوشکاری کناری‌اش، الآن دیگر تبدیل به رستوران شده است. رستوران چند بار اسم و رسم عوض کرده است اما هیچ لطفی ندارد. شاید پیاده‌روها هم خاطره‌ی ویترین نوارفروشی را فراموش نکرده‌اند.
نمی‌دانستم خواننده‌های نوارهایم کجا هستند. اسم‌هایشان را دوست داشتم، شهرام شب‌پره، داریوش، ابی، گوگوش، ستار، شاهرخ … شاید توی نوار می‌نشستند و میکروفون به‌دست برای من می‌خواندند. نوارها خوشگل بودند اما خواننده خوشحال نمی‌خواند. می‌خواند: وطن پرنده‌ی پر در خون …
بعد معتاد یک آهنگ می‌شدم، پای ضبط می‌نشستم و آهنگ که تمام می‌شد دکمه‌ی بازگشت را می‌زدم. زمان برنمی‌گشت ولی نوار برمی‌گشت. دوباره از سر نو می‌خواند: دلم می‌خواد پر بگیره ز غصه آزاد بشه …
ضبط صوت را مثل پیانو می‌نواختم، آهنگ مورد علاقه‌ام پخش می‌شد. بعدتر قصه عوض شد. حالا همه‌ی آن خاطرات را یک‌جا دارم توی کامپیوتر، نرم‌افزار را می‌گذارم روی تکرار و آهنگ هی تکرار می‌شود و دیگر نیازی نیست حواسم به دکمه‌های ضبط صوت باشد. صداها همان صداها هستند به‌اضافه‌ی خیلی صداهای جدیدتر و آهنگ‌ها روزبه‌روز بیشتر شده‌اند. هر چه تعداد خواننده‌ها زیادتر شده، علاقه‌ی من تقریبآ همانی‌ست که بوده. هنوز هم آهنگ‌هایی ساخته می‌شود که لیاقت نواختن دکمه‌های ضبط صوت را داشته باشند، که تو نوار را برگردانی عقب و خواننده  بخواند: دست من وقت نوشتن، شکل اسم تو رو داره…
اما انگار خیلی‌هایی که می‌خوانند دیگر برایشان مهم نیست که آهنگشان قابلیت این را داشته باشد که بارها از ضبط صوت من پخش شود و حتی اگر نوار پیچید، آهنگ کهنه نشود. گمانشان این است که عصر کهنه‌گی گذشته است، دیگر کیفیت آهنگ‌ها بر اثر مرور زمان پایین نمی‌آید، اما غافلند از اینکه خیلی از صداها و آهنگ‌های امروز کیفیتشان را پیش از ضبط باخته‌اند، و این تقصیر نوار و ضبط صوت نیست.
اگر نوارفروش محبوبم هنوز مغازه‌اش را داشت، می‌رفتم نواری می‌خریدم، ضبط صوت را از انباری بیرون می‌آوردم و دکمه‌ها را می‌نواختم تا بخواند: انگار از جنس حریر و ساتنه، قطره اشکی وسط راه‌آهنه، شادی مرخصی سربازیه …

دیدگاه‌ها(۳)

شهلای من کجایی؟

سردار ِ دلبرانی، آقایی که شمایی
پیچانده‌ای رقیبان، آی رحیم ِ مشایی
سی ساله این دل ِ من، مانده در اشتیاقی
خواندم از انتظارت، تا که شما بیایی
نمانده هیچ سواری، حتی کنسرت‌گذاری
مردم من از خماری، مردم در انتظارت، اسفندیار مشایی
اسفند ِ من کجایی؟ اسفندیار مشایی
اسفند ِ من کجایی؟ اسفندیار مشایی

ارسال دیدگاه

مارادونا؛ یگانه خدای مذهبی به نام فوتبال

آن‌ها که وقتی تو می‌شکنی و زمین می‌خوری خوشحال می‌شوند، عاشق نبوده‌اند. عاشق چون تویی نبوده‌اند. آن‌ها همیشه حسرت نداشتن یکی مثل تو را در تاریخ هنر و فوتبالشان خورده‌اند. آری، می‌گویم هنر چون از وقتی هنرمندی به اسم تو زاده شد، برای طرفداران آلبیسلسته فوتبال تبدیل به هنر شد. دریغا که زمین سبز این رشته‌ی هنری، دیگر هنرمندی مثل تو را بر خود نخواهد دید، چون تو یگانه‌ای. اولین و آخرین، تنهاترین.
دیه‌گو آرماندو مارادونای بزرگ، باید عاشق تو بود تا بتوان تو را فهمید. ما با هر فریاد شادی تو، فریاد شادی می‌کشیم و با دیدن اشک‌هایت خواهیم گریست تا ابد. ما با هم، همیشه با تو پیروز شده‌ایم و با تو شکست خورده‌ایم. به اوج افتخار رسیده‌ایم و گاه به ته دره سقوط کرده‌ایم. برای همین است که هیچ‌کس مثل ما نمی‌تواند فوتبال را ترجمه کند، فوتبال یعنی مارادونا. همین یعنی لذت فوتبال. برای همین است که همه می‌خواهند مارادونا داشته باشند، همه برای ستاره‌های فوتبالشان اسم و لقب می‌سازند تا شاید لذت داشتن مارادونا را درک کنند، اما هیچ‌وقت به این آرزو نخواهند رسید چون تو تنها هنرمند این مکتبی، یگانه خدای مذهبی به نام فوتبال. بقیه همه پیروان مذهب تو اند، زیرمجموعه‌ی هنر فوتبال.
این روزها با تو روزهای سختی را گذرانده‌ایم، بعد از فاجعه‌ی کیپ‌تاون در مقابل آلمان، با تو بغض کرده‌ایم. انگار همه با هم زیر مشت‌های محمدعلی له شده‌ایم. اما مگر نه اینکه این‌هم جزئی از لذت فوتبال است. بگذار بقیه هر چه می‌خواهند و می‌توانند قهرمان شوند، آن‌ها هیچ‌وقت مارادونایی نخواهند داشت و رؤیاهایشان هیچ‌گاه به حقیقت نخواهد پیوست.
ببین مردم آرژانتین چگونه از تو و شاگردانت بعد از آن فاجعه استقبال کرده‌اند. این یعنی ما از فوتبالی که هنوز تو در آن حضور داری لذت می‌بریم، دیه‌گوی دوست‌داشتنی، با ما بمان که تو را می‌پرستیم.

دیدگاه‌ها(۲)

خداحافظ آفریقای جنوبی، خداحافظ رؤیای ۲۰۱۰

حالا من هم بعد از شکست ۴-۰ آرژانتین از آلمان، به همراه کاروان آلبیسلسته به بوئنوس آیرس بازمی‌گردم. این جام جهانی هم برای من تمام شد.
تنها می‌توانم امیدوار باشم، تیمی از آمریکای جنوبی فاتح این جام محروم از آرژانتین باشد…

دیدگاه‌ها(۵)

سوم جولای ۲۰۱۰، روز بزرگ انتقام

سوم جولای ۱۹۸۶، که من یک ساله‌گی‌ام را جشن می‌گرفتم، دیه‌گو مارادونای بزرگ جام جهانی را به همراه یارانش به بوئنوس آیرس می‌برد. ۴ روز از پیروزی بزرگ در مقابل ژرمن‌ها گذشته بود.
سوم جولای ۱۹۹۰، آرژانتین در مقابل میزبان جام جهانی ایتالیا قرار گرفت و با متوقف کردن تیم پرقدرتی که فکر قهرمانی در سر داشت، در ضربات پنالتی با درخشش ستاره‌ای به نام سرجیو گوی‌گوچه‌آ در درون دروازه، پیروز شد و به فینال رسید.
سوم جولای ۱۹۹۴، کابوس جام جهانی با شکست ناباورانه در مقابل رومانی به سیاه‌ترین لحظه‌ی خود رسید و آرژانتین از دور رقابت‌هایی که مدعی قهرمانی‌اش بود کنار رفت.
از آن سوم جولای تلخ، آرژانتین دیگر به جمع چهار تیم نیمه‌نهایی راه نیافته است. اما امسال حکایت دیگری‌ست، مگر نه اینکه مرد رؤیاهای آرژانتین آمده است تا انتقام آن جام جهانی سیاه را بگیرد؟ درست مثل ۴ سال پیش در مرحله‌ی یک چهارم به رقیب سرسختی به اسم آلمان خورده‌ایم. اما این بار انتقام دون دیه‌گو از آلمان هدیه‌ی بزرگی‌ست برای سوم جولای ۲۰۱۰، روز تولد من. ربع قرن از روز تولد من می‌گذرد و ۲۴ سال از آخرین بوسه‌های مارادونا بر جام جهانی. لحظه‌ی انتقام فرا رسیده است. از همان روزی که دیه‌گوی کبیر مربی‌گری آرژانتین را پذیرفت، قرار قهرمانی گذاشته‌ایم و چه هدیه‌ای پیش از این قهرمانی، از برد مقابل آلمان در روز تولد من شیرین‌تر است؟ سوم جولای روز من، روز بزرگ انتقام است.

دیدگاه‌ها(۳)

همه‌ی مردان مارادونا

این روزها، روزهای دیه‌گو مارادونا و آرژانتین است. به چیزی جز قهرمانی فکر نمی‌کنیم، آخر ما برندگان همیشه‌ی تاریخیم. بهترین بازیکنان جهان را همیشه در اختیار داشته‌ایم و فوتبال را زندگی می‌کنیم. چهار سال پیش بیشتر از آرژانتین می‌نوشتم، اما امسال ترجیح داده‌ام به چند خط نوشتن بسنده کنم، چون دیدن بازی زیبای آرژانتین و مارادونا کنار زمین از هر نوشته‌ای در این مورد جذاب‌تر است.
امشب آرژانتین و مکزیک در دیداری مشابه ۴ سال پیش، به مصاف هم می‌روند. اما این دیدار مشابه، فرق‌هایی اساسی دارد. حالا دیه‌گو مارادونای بزرگ به جای اینکه در میان تماشاچیان نشسته باشد، رهبری آلبیسلسته را بر عهده دارد و لیونل مسی دیگر نیمکت‌نشین نیست. این آرژانتین می‌خواهد بعد از بیست و چهار سال رؤیای خود را از فیفا و دیگر تیم‌ها پس بگیرد. زودتر از اینکه به دقیقه‌ی گل تماشایی و ماندگار ماکسی رودریگوئز برسیم، همه‌ی مردان مارادونا مکزیک را از جام نوزدهم حذف کرده‌اند.

دیدگاه‌ها(۲)