دستهبندی شده در ترانه, ترانهبازی, شعر من در اسفند ۱۸م، ۱۳۸۸، ۱:۵۹ ب.ظ
گفتم: سرمشق ترانهسازی اینهفته را شما پیشنهاد بده
گفت: من فکر میکنم بهتر است سرمشق یک عبارت نباشد، یک موضوع باشد، «وسواس» موضوع جالبیست، بنویسیم.
با نظر او مخالف بودم و فکر میکردم، موضوع دستم را برای نوشتن میبندد. اما برعکس یک عبارت کلی ایده به ذهنم تزریق میکند. به هر روی، قبول کردم که اینهفته موضوعی کار کنم، اما فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم و نشد.
به جایش نوشتم:
وسوسهی یه خودکشی، وول میخوره توی سرم
توی کتاب ِ زندگی، نقطهی خط ِ آخرم
چرا از وسواس به وسوسه رسیدم؟ خودم هم نمیدانم. شاید روی مرگ وسواس دارم. شاید اگر قرار بود ترانه را با کلمهی وسواس شروع کنم، سرمشق، یک ترانه شده بود. اما من همیشه وسوسه میشوم، وسوسه میشوم ببوسم، وسوسه میشوم عاشق شوم، وسوسه میشوم که ترانه را پیش ببرم:
نه اینکه این دنیا بده! از سر ِ من زیادیه
تو دل ِ من مصیبته، اشکم غیرارادیه
سرمایههام تموم شدن، این آخرین سیگارمه
تک تک ِ این ترانهها، کل ِ دار وُ ندارمه
بعد یاد دوستی افتادم که پرسیده بود سیگار میکشم و من جواب داده بودم «تنقلی! سالی یکی دو تا» و بعدتر این واژهی تنقل، بهانهی خندهی ما بود که خندهای نبود. روز دیگری هم دوست مهربان سیگارپرستم، پرسید «تو که سیگاری نبودی؟» و من جواب دادم «نه ولی سیگاریا رو دوست دارم» و گفت که «چه کاریه حالا، دوست نداشته باش» و من اما دست خودم نبود، چون سیگاریها را دوست دارم و لفظ «قسم به سیگار» را. و از همین روست که سیگار در ترانههای من حضور دارد، پررنگ.
واسهم نشد نون ِ حلال، اما من عاشق که شدم
حالا دیگه روحش داره میپره از رو کالبدم
عجب هوای خوبیه، جون میده واسه رگزنی
آهای تو که تو آینهای، چهقدر که همشکل ِ منی
در اتاق تاریکی که با نور چراغ مطالعه روشن شده بود، من نون حلال و هوای خوب و آینه را از کجا پیدا کردم برای جا دادن در ترانه، همه به وسوسه برمیگردد و وسواس نداشتن. حالا من داشتم با همشکل خودم توی آینه خداحافظی میکردم:
چند دقیقه حوصله کن، شر ِ منم کنده میشه
خونی که تو تن ِ منه میپاشه رو همین شیشه
آخ! فک کنم بریدمش، لحظهی رفتن رسیده
این خودکشی یه خواب نبود، روح ِ من از تن پریده
و ترانهی «خودکشی» مثل بعضی از قصههای مرگ، فقط یک خواب نیست که با یک تلنگر متوجه شوی هنوز زندهای.
دستهبندی شده در روزمره, شخصی در اسفند ۱۱م، ۱۳۸۸، ۹:۳۸ ب.ظ
بالاخره امروز به شش سال سختی کشیدن برای تحصیل رشتهی نادلخواهم، پایان دادم. انصراف دادن در مراحل پایانی گرفتن مدرک مهندسی حتی اگر مهندسی شیمی نساجی باشد به نظر شاید دیوانگی بیاید اما من آدم مهندس شدن نیستم، هر چهقدر هم که خانواده خواست، من نتوانستم. نخواستم ترانهسرای تحصیلکرده و مهندس باشم. من همین واژهسازی و نوشتن را میپرستم، اگر دیوانگیست که چه بهتر.
بابت هزینههای بالایی که رفته، از خانوادهام عذرخواهی میکنم و امیدوارم روزی بتوانم جبران کنم محبت بینهایتشان را. روزی اگر باشد.
امروز با یک مدرک کاردانی که به لطف واحدهای گذرانده شده به دست آوردم، برای شروع مرحلهی دیگری از زندگی باید اقدام کنم، حالا موسیقی و هنر هم باید مرا جدی بگیرد، که به وقتش خواهد گرفت.
پیش به سوی شروع ربع قرن مهم زندگی…
دستهبندی شده در فوتبال در اسفند ۹م، ۱۳۸۸، ۱۱:۴۴ ب.ظ

من برعکس اکثر پرسپولیسیها علاقهای ندارم نامهایی چون علی کریمی، مهدی مهدویکیا، علیرضا نیکبختواحدی و حسین کعبی به پرسپولیس بازگردند. اما دوست دارم فصل آینده، حامد کاویانپور در تیم پرسپولیس بازی کند. بازیهای امسال استیل آذین را هم فقط به خاطر این بازیکن پیگیری میکنم. این روزها بدون ادعا و بدون سر و صدا، به نظر من خوب بازی میکند. در مقابل استقلال (برد ۵-۴ استیل آذین) هم علاوه بر بازیای که به چشم نمیآمد، یک هوشمندی و یک دریبل دوطرفهی هنرمندانه داشت که متاسفانه محمد محمدی با یک خطای سفت و سخت مانع از عبور و گلزنی او شد. مینویسم تا شاید بار دیگر او را در تیم محبوبم ببینم.
دستهبندی شده در حرف در اسفند ۷م، ۱۳۸۸، ۲:۱۴ ب.ظ
خودتان را به گه خوردن نیاندازید، خفه میشوید از بغض.
دستهبندی شده در حرف در بهمن ۳۰م، ۱۳۸۸، ۴:۵۱ ب.ظ
به سمت قهقرا رفتن از جایی شروع شد که ایرانیا تصمیم گرفتن به هنرمند مورد علاقهشون بگن «استاد».
پینوشت: این مطلب تقدیم میشود به استاد قهقراشناسی.
دستهبندی شده در ترانه, شعر من در بهمن ۲۸م، ۱۳۸۸، ۱:۴۸ ب.ظ
تهران، خیلی وقته که دیگه بزرگ شده
سیگار میکشه، خیلی وقته سیگار مُده
خیابونا بیپیادهرو ساخته میشه
لباسشخصی هم داره، باریش و بیریشه
تهران، خیلی وقته که دیگه پایتخت نیست
دنیا حساب میشه، خیالش که سخت نیست
خیلی وقته روزنامه دیگه چاپ نمیشه
فندک داری؟ سؤال ِ هر روز وُ همیشه
تهران، خیلی وقته که آزادی نداره
جاشُ میلاد گرفته، برج ِ بیقواره
کسی بچهدار نمیشه جاش ماشین دارن
مسافرکشی میکنن بس که بیکارن
تهران، خیلی وقته که دیگه شعر نمیگه
یکی پیدا شده که هی شِرّ وُ ور میگه
آسفالتا رو کندن، رو زمین خون کشیدن
کوچههای خاکی هم وای! بوی خون میدن
تهران، خیلی وقته که دیگه بزرگ شده
اشک در میآره آخه، اشکآورم مُده …
بامداد چهارشنبه ۲۸ بهمنماه ۱۳۸۸ خورشیدی، شبهترانهی «تهران، خیلی وقته …» در یزد زاده شد. بدون ویرایش و بدون روتوش تقدیم میشود به شما.
دستهبندی شده در موسیقی در بهمن ۲۶م، ۱۳۸۸، ۱۲:۵۹ ب.ظ
بعد از حدود سه هفته در سکوت موندن این وبلاگ، دو خبر خوب موسیقی باعث شد دوباره من چند خطی رو توی وبلاگ بنویسم.
اول اینکه دیروز منتظر انتشار جدیدترین آهنگ داریوش نشستیم و «خونبازی» چیزی فراتر از انتظار من بود. آهنگی که من بهش نیاز داشتم. اطلاعی در مورد ترانهسراش ندارم اما خیلی به دلم نشت:
آخرین سنگر سکوته، خیلی حرفا گفتنی نیست
ای برادرای خونی، این برادری تنی نیست
آهنگ رو میتونید از اینجا دانلود کنید.
و خبر دوم، همترانهگی مهرداد آسمانی و ایرج جنتی عطایی در آلبوم جدید مهرداد بود که پس از شنیدنش با مهرداد تماس گرفتم و او این خبر را تایید کرد. حالا مهرداد پس از «جادوی عشق» که با ترانههای زویا زاکاریان منتشر کرد و دو آلبوم موفق «عکس فروی» و «شب سپید» با جاودانهکلام بزرگ ترانه شهیار قنبری، به گل سرخ ترانه، ایرج جنتی عطایی رسیده است. مهمتر از همه اینکه دور از هیاهو و پس از سکوتی دو ساله از مهرداد، این خبر منتشر میشود. گویا باید منتظر خلق یک اثر درخشان دیگر از ملودیساز آسمانی موسیقی این دیار باشیم. روزهای خوب موسیقی در راه است.
دستهبندی شده در شعر طنز, شعر من, طنز در بهمن ۷م، ۱۳۸۸، ۱:۱۲ ب.ظ
سه دسته مردم، خوشه به خوشه
حکومتی که پول میفُروشه
هر خوشهای هست بدبخت به قرآن
گلولهای هم در سینهی آن
یارانهها را نشمرده با هم
فشرده در ما، کاپشننژادم
هم جوکه هم تلخ، هم که کلفت است
هر چی که گفته، ا.ن، حرف ِ مفت است
دستهبندی شده در شخصی در بهمن ۴م، ۱۳۸۸، ۱۱:۱۳ ب.ظ
:) :( :(( :)) :* >:D<
اسمایلیهایی هستند که برای من و تو بیشرین کاربرد را در یاهو مسنجر دارند. داشتم فکر میکردم به اینکه چقدر حس این اسمایلیها به ما نزدیک است و چقدر دور. :) :( :(( با این اسمایلیها رابطهی خوبی برقرار میکنم. اما حس میکنم همیشه یک فاصلهی دوری بین ما و این اسمایلیها وجود دارد یعنی :)) و :*، نه اینکه خودمان نخواهیم. اما غریبی میکنند با ما. شاید یک روز برسد که ما هم مثل :)) بخندیم و مثل :* ببوسیم و مثل >:D< در آغوش بگیریم. آن روز کاش نزدیک باشد.
دستهبندی شده در ترانهبازی, صدا، صدای قدغن در بهمن ۲م، ۱۳۸۸، ۸:۰۰ ب.ظ
هیچ کاری
خوشتر از کار ِ تو
نیست