دستهبندی شده در شعر در دی ۳م، ۱۳۹۰، ۲:۳۹ ق.ظ
ببرد از من قرار و طاقت و هوش
بت سنگین دل سیمین بناگوش
نگاری چابکی شنگی کلهدار
ظریفی مه وشی ترکی قباپوش
ز تاب آتش سودای عشقش
به سان دیگ دایم میزنم جوش
چو پیراهن شوم آسوده خاطر
گرش همچون قبا گیرم در آغوش
اگر پوسیده گردد استخوانم
نگردد مهرت از جانم فراموش
دل و دینم دل و دینم ببردهست
بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش
دوای تو دوای توست حافظ
لب نوشش لب نوشش لب نوش
یلدای ۱۳۹۰ به روایت حافظ
دستهبندی شده در خدمتنوشت در آذر ۲م، ۱۳۹۰، ۱۲:۲۸ ق.ظ
از امروز تا ۹۰ روز دیگه. باورم نمیشه که ۴۵۵ روز گذشته، همین!
دستهبندی شده در شخصی در آبان ۲۶م، ۱۳۹۰، ۱۰:۰۰ ب.ظ
نشستهام بالای سرت ضجه میزنم. چرا؟ چرا خوابیدهای؟ چرا بیدار نمیشوی شعر بخوانی؟ من اگر شعری دارم، از این است که تو کهنمرد شعر بودهای. تو حافظ بودی به چند روایت. تو اگر نبودی برای من شعر هم نبود. چه فرقی میکند کلاسیک یا مدرن؟ من شعر را با دیوارنوشتههای اتاق تو در روستا شناختم حتی اگراین چند سال آخر را به اجبار بیماری در شهر گذراندی که شهر جای شعر نبود. حداقل برای تو نبود.
و حالا تو را به خاک سپردهایم، آقابزرگ، آقای پدربزرگ. نیستی دیگر تا هی من این دو بیت از این غزل را بخوانم و کیف کنیم:
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یا رب این قلبشناسی ز که آموخته بود
دستهبندی شده در شخصی, عاشقانه در آبان ۱۶م، ۱۳۹۰، ۱:۲۸ ق.ظ
حالا دیگر کسی نیست که وقتی عصبانی میشوم خودم را بر سرش آوار کنم. حالا باز هم من تنهام و تو … اهل گریه و زاری نیستم. گفته بودم به تو من آدم تنهاییام. آدمهای تنها شاعرند، نویسندهاند، هنرمندند، خستهاند. من خستهام و نه هنرمندم، نه نویسندهام و نه شاعر. میبینی، حتی از نوشتن یک مرثیهی عاشقانه هم عاجزم. در عوض تو نوشتهای. بارها از من و خودت نوشتهای و من هر وقت دلم خواست امیدوارم نوشتههایت باشد که مرورشان کنم. راستی تو رمانت را هم نوشتهای. همان چیزی را که میخواستم و خواستیم که بخواهی و بتوانی. ضربالمثلها را ببوس و بگذار کنار. توانستن خواستن است. وگرنه من سالهاست که میخواهم و نمیتوانم.
یک عمر، فقط عنوانها و اسمها را ردیف کردم کنار هم و فقط شده است ترانه. من حتی از پس نوشتن یک ترانهی کودک ساده (؟) نه! ترانهی کودکی که هیچگاه ساده نیست، برنیامدهام. من تا زمستان ۹۰ هم صبر نکردم که بهارمان در ۹۱ شکوفه کند.
من رفتم، رفتم، رفتم و تو در جایجای خاطراتی که دوستشان دارم نشستهای، لبخند میزنی و من میدانم که دیگر یاد گرفتهای گریه نکنی، چون میدانی هنوز هم عصبانی میشوم. با تو تا عشق رفتهام و برگشتهام. بارها و بارها نگفتم و حالا مینویسم که دوستت دارم اما نمیدانم چرا رفتهام. به احساسم شک ندارم و همراهیاش میکنم.
به بودن تو در زندگیام، افتخار میکنم.
خداحافظ
دستهبندی شده در ترانه, شعر من در آبان ۱۵م، ۱۳۹۰، ۱۲:۰۴ ق.ظ
هزار وُ یکشب ِ شب ِ هزار وُ یک ترانه شو
مردانهگی کن امشب وُ همین یه شب زنانه شو
همین یه شب فقط بمون، بمون که شاعرم کنی
غایبم از آغوش ِ تو، بمون که حاضرم کنی
به فکر ِ فردامون نباش، شب شب ِ عشق ِ ما دو تاست
امشب ِ من دست ِ توئه، فردای ما دست ِ خداست
قلم تو دستای منه، تن ِ تو شعر ِ امشبه
دست میکشم رو شعرم وُ حس میکنم پر از تبه
میسوزم از خجالتم، نگاهتُ ازم بگیر
معجزه کن بانوی من، امشب به من بگو بمیر
شعله به کاغذ میکشم، تن ِ تو نقاشی میشه
تا تو خود ِ ترانهای، امشب ِ من صبح نمیشه
آیهتُ نازل میکنه، خدا به قلب ِ سرد ِ من
آتیش بزن ثانیه رو، از لب ِ من سیبُ بکَن
قسم به این شب ِ عزیز، شب ِ بهشت ِ من وُ تو
مردانهگی کن امشب وُ همین یه شب زنانه شو
همین یه شب فقط یه شب، منُ ببر تا انتها
تا فتح ِ رؤیای تو وُ نشستن ِ پیش ِ خدا …
۸ شب ۵ آبانماه ۱۳۹۰ خورشیدی به افق فرندفید +
دستهبندی شده در حرف در آبان ۱۲م، ۱۳۹۰، ۲:۴۷ ب.ظ
با گودری بیشیر، فرندفیدی بیلایک و توییتری بیفالوئر به استقبال آخر دنیا خواهیم رفت.
دستهبندی شده در خدمتنوشت در آبان ۵م، ۱۳۹۰، ۸:۰۰ ب.ظ
بهش میگن همبرجی. همبرجی یعنی کسی که تو یه ماه مشترک با تو به خدمت اعزام شده. مثلن اگر من ماه شهریور سال ۸۹ به خدمت اعزام شدم، اونایی که تو ماه شهریور ۸۹ به خدمت اعزام شدهاند میشوند همبرجی من. حالا اگر این همبرجی را در یک دورهی تخصصی کد، تقریبن هر روز دیده باشد، یعنی در یک پادگان آموزشی، در یک گردان و در گروهانهایی همسایهی هم و روزها بگذرد و او در جای دیگری از این مملکت خدمت کند و شما در جای دیگری و بعد از ۹ ماه عکس او را روی جلد مجلهی سربازی ببینید که تصادف کرده و مرده …
و خاک بر سر اون هیئت تحریریه و طراح جلدی که بر یک آستین او روی جلد، درجهی گروهبانیکمی زده باشد و بر آستین دیگرش، سرجوخهگی.
دستهبندی شده در خدمتنوشت در آبان ۱م، ۱۳۹۰، ۸:۴۱ ب.ظ
من قرار بود نویسندهی خوبی باشم. یعنی از همان بدو تولد این قرار برقرار بود. روزی که خواستند شناسنامهام را صادر کنند هر چه کردند که بنویسند محل تولد فلان، شد رمان. زبان که باز کردم تا بگویم «عر» اولین داستان کوتاهم را نوشتم. دستم را گرفتند و هر جا که بردند و نشاندند گفتند: خالق رمان بینظیر «سفید سفید برف». دیگر باورم شده بود که بر اساس قراری که برقرار است، روزی آن شاهکار پرفروشی را که خدا وعدهاش را داده است خواهم نوشت. دستم را که به قلم میبردم، گویی که داستان تازهای در جهان پدیدار میشد. میگفت: اکتب و من مثل نمیدانم چه کسی، مثلن لئو تولستوی مینوشتم. نه میپرسیدم چه بنویسم و نه میگفتم که نوشتن نمیدانم. این شد که شدم این.
بعدترها با پدیدهای آشنا شدم به نام خدمت مقدس سربازی. از میان کتابهایی که نوشته بودم، سر بلند کردم و دیدم، وه چه سربلند که منم. افتاده بودم وسط یک پادگان پر از نظام بینظامی. کچلها یک طرف، ناکچلها آن طرف.
دوست داشتم هدفون را در گوشم بگذارم و بنشینم پشت کامپیوتر و رمان تازهام را تایپ کنم: «سربازهایی که ترکیدند» اما خب آنجایی که من بودم نه هدفون داشت و کامپیوتر. آنجا فقط یک فرماندهی نفهم داشت که قومیتش را برای مخاطبین رمانم مشخص نمیکنم. رنگینکمانترین آدمی که در عمر نویسندگیام دیده بودم را چشمهایم شکار کرده بود. کافی بود تا دفتری پیش رویم بگذارم و بنویسم. اما خب از عنوان کتاب مشخص میشد که فردای نوشته شدنش، قرار است بترکم.
بنابراین تصمیم گرفتم وقتم را صرف فکر کردن به این کنم که میتوانم وبلاگ را با این چند خط بهروز کنم و نوشتن اولین شاهکارم را مثل همهی عمر، باز هم به تعویق بیاندازم. شاید یک روزی، یک جایی، یک کتابی، ثابت کند که من نویسندهی خوبی بودم…
دستهبندی شده در خدمتنوشت در مهر ۷م، ۱۳۹۰، ۳:۰۷ ب.ظ
ظهر، سر سفره:
من: خدمت همیشه اینجوری بود خوب بودا، آدم ظهر ساعت ۲ ناهارو تو خونه میخورد.
ا: اونجوری هم بود، میگفتی چی میشد خدمت همینجا رو پشتبوم خونه بود!
دستهبندی شده در ترانه, شعر من در شهریور ۳۰م، ۱۳۹۰، ۱۱:۴۱ ب.ظ
منُ اعدام کن شاید، دلت لبریز ِ شادی شه
منُ اعدام کن اعدام، واسه این ملت عادی شه
نگاه کن دور ِ میدونُ، به من سنگ میزنن مردم
دارم میمیرم از گریه، داره فریاد میشه گم
تعجب میکنه بارون، چشای مادرم خیسه
دیگه نیستم تو آغوشش، اینُ تاریخ مینویسه؟
منُ اعدام کن دستات، به خون ِ من تبرک شه
منُ اعدام کن قلبم، یهضرب درگیر ِ این شوک شه
همیشه فکر میکردم، یه جور ِ دیگه میمیرم
بلیت ِ مرگمُ بفروش، ازت پولی نمیگیرم
نفس کمکم ازم میره، چشام سیاهی میبینه
غروب ِ من واسه مردم، چهقدر انگاری شیرینه
منُ اعدام کن اما، بدون که مرگ ِ این تن نیست
تن ِ تو بالای داره، نه این مرگ ِ تن ِ من نیست
منُ اعدام کن اعدام، واسه مرگم یه تسکینه
آخه حتی خدای من، نشسته مرگ میبینه
۳۰ شهریور ۱۳۹۰ / نوشته شده به صورت آنلاین در توییتر و فرندفید